چه کسی تعداد پرندگان را تعیین می‌کند؟

مرشد می‌گوید:
«چشمانت را ببند. یا حتی با چشمان باز، دسته‌ای پرنده را در حال پرواز در ذهنت مجسم کن. حالا به من بگو چند پرنده می‌بینی؟ پنج؟ یازده؟ شانزده؟
جواب هر چه باشد ـ و البته این سوال مشکلی است‌ ـ نکته‌ای در این تجربه کوچک به روشنی رخ می‌نمایاند. می‌توانی در خیالت دسته‌ای پرنده ببینی، اما تعداد این پرندگان خارج از اختیار توست. با وجود این، صحنه هنوز هم واضح و دقیق است. باید پاسخی برای این سوال وجود داشته باشد:‌ “آن که تعداد پرندگان این صحنه را تعیین می‌کند کیست؟” مسلماً خودت نیستی!»
مکتوب ـ پائولوکوئیلو

آنان که فقط به دنبال نوراند

مریدی نزد مرشدش آمد و گفت:‌ «سال‌هاست که در جستجوی نور هستم. گمان می‌کنم که به رسیدن به آن نزدیکم. می‌خواهم بدانم که گام بعدی چیست؟»
پیر گفت: «چگونه زندگیت را می‌گذرانی؟»
مرید گفت: «هنوز کاری نیاموخته‌ام. پدر و مادرم کمکم می‌کنند. فکر می‌کنم این موضوع زیاد مهمی نباشد.»
مرشد گفت:‌ «گام بعدی این است که نیم دقیقه چشم به خورشید بدوزی.»
مرید اطاعت کرد. بعد از نیم دقیقه، پیر از شاگردش خواست که منظره اطرافش را توصیف کند.
شاگرد گفت:‌ «چیزی نمی‌بینم. خورشید بیناییم را متأثر کرده است.»
مراد گفت: «کسی که فقط به دنبال نور است و از وظایفش شانه خالی می‌کند، هرگز نور را نخواهد یافت. کسی که همواره به خورشید می‌نگرد، نابینایی در انتظارش خواهد بود.»
مکتوب ـ پائولوکوئیلو

اگر هنوز زنده‌ای

نویسنده در نیویورک است. او برای حاضر شدن در قرار ملاقاتی قدری دیر کرده است. وقتی از هتل خارج می‌شود، متوجه می‌شود که پلیس اتومبیلش را به پارکینگ منتقل کرده است. ناهارش بیش از معمول طول می‌کشد و بالاخره دیر به سر قرارش می‌رسد. به بهایی که باید برای این دیر کردن بپردازد فکر می‌کند. دیر کردنش برایش گران تمام می‌شود.
ناگهان به خاطر می‌آورد که روز قبل اسکناسی پیدا کرده و آن را برداشته است. احساس می‌کند که نوعی رابطه مرموز میان اسکناس و اتفاق آن روز وجود دارد.
فکر می‌کند: «کسی چه می‌داند! شاید قرار بوده است شخص خاصی پول را پیدا کند و قبل از اینکه او فرصتی برای این کار داشته باشد، من آن را پیدا کرده‌ام! شاید من این پول را از سر راه کسی که واقعاً به آن نیاز داشته است دور کرده‌ام. کسی چه می‌داند. شاید ماجرایی که من در آن دخالت کردم از پیش نوشته شده است.»
او احساس می‌کند که باید خود را از شر اسکناس خلاص کند. در همان لحظه ژنده‌پوشی را کنار پیاده‌رو می‌بیند. بی‌درنگ اسکناس را به گدا می‌دهد و احساس می‌کند به نوعی، تعادل را به اشیا بازگردانده است.
ژنده‌پوش می‌گوید:‌ «صبر کنید. من صدقه بگیر نیستم. من شاعرم و می‌خواهم در عوض شعری برایتان بخوانم.»
نویسنده می‌گوید: «بسیار خوب، اما بهتر است زیاد طولانی نباشد. من عجله دارم.»
ژنده‌پوش می‌گوید:‌»اگر هنوز زنده‌ای، دلیلش این است که هنوز به جایی که باید باشی، نرسیده‌ای.»
مکتوب ـ پائولوکوئیلو

پدر پولدار ، پدر بی‌پول

آیا تابحال به این موضوع فکر کردید که در دوران تحصیل چیزی در مورد “پول” به ما یاد نمی‌دن؟ البته به جز رشته‌های تخصصی وابسته به اقتصاد مثل حسابداری و بازرگانی و…، که فکر نکنم دروس این رشته‌ها هم کاربرد زیادی برای پاسخ به این سوال داشته باشه که «با پولم چه کنم که بیشترین سود رو برام داشته باشه؟». این موضوع را میشه از اینجا نتیجه گرفت که: وقتی پدرم از یکی از دوستاش که دکترای اقتصاد داره، پرسید که با اندک سرمایه‌ام چه کنم، بهتره؟ استاد گرامی جواب روشن و کاربردی‌ای نداشتند، که ارائه کنن.
خوب، من هم تا همین دیشب زیاد به این موضوع فکر نکرده بودم. اما دیشب مقدمه کتاب «پدر پولدار ، پدر بی‌پول» نوشته رابرت کیوساکی رو خوندم که در همین باره بود. نویسنده معتقد بود که یکی از دلایلی که پولدارها، هر روز پولدارتر و بی‌پولها، بی‌پول‌تر میشن، و اقشار متوسط در میان قرض و قوله‌هاشون دست و پا می‌زنن، اینه که موضوع پول، فقط تو خونه‌ها مطرح میشه، نه توی مدرسه. اکثر ما، توسط والدین‌مون با پول آشنا می‌شیم نه توسط معلم‌هامون. بنابراین یک پدر و مادر بی‌پول چه چیزی در این خصوص می‌تونن به بچه‌هاشون یاد بدن؟
یه نکته‌ای از این کتاب که خیلی برای من جالب بود (شاید به این خاطر که شبیه زندگی خودمه) این بود که کیوساکی میگه اکثر والدین‌های طبقه متوسط به پائین به بچه‌هاشون توصیه می‌کنن «به مدرسه برو، خوب درس بخون، و به دنبال یه شغل مطمئن باش.» اکثر بچه‌های این خانواده‌ها هم با نمرات بالا از مدارس فارغ‌التحصیل میشن، اما برنامه‌ریزیِ مالیِ شخصی‌شون خیلی فقیرانه است!
تو مراکز آموزشی، هیچگونه آموزشی درخصوص پول به بچه‌ها داده نمیشه. این مراکز عموماً بر روی آموزش‌های تحصیلی و مهارتهای تخصصی تکیه می‌کنن. به همین دلیل هم پزشک‌ها، حسابدارها، بانکدارها و مهندس‌هایی که با نمرات بالا از دانشگا‌ه‌ها فارغ‌التحصیل میشن، هنوز در امور مالی و مهارتهای اقتصادی زندگی‌شون لنگ می‌زنن. به واقع بخش عمده مشکلات ملی ما، به این دلیله که سیاستمداران بلند مرتبه ما که دارای تحصیلات عالیه و مقامات رسمی دولتی هستن، نه تنها برای تصمیم‌گیری‌های مالی و اقتصادی، آموزش درستی ندیدند بلکه شاید اصولاً هیچگونه آموزشی در این زمینه ندیده باشن!
خوب البته این موضوعیه که باید خیلی بهش فکر کرد. تا اینجا که من این کتاب رو خوندم، متوجه شدم که آقای کیوساکی در دوران کودکی دو پدر داشته. که بعدها یکی‌شون بی‌پول موند و دیگری (که پدرخونده‌اش بود) پولدار شد. هر کدوم از این پدرها قبل از اینکه بی‌پول یا پولدار بشن، در رابطه با پول نظر خاصی داشتن که مقایسه‌شون می‌تونه جالبه:
پدر بی‌پول: من نمی‌تونم از عهده مخارج بربیام.
پدر پولدار: چگونه می‌تونم از عهده مخارج بربیام؟

پدر بی‌پول: عشق به پول، ریشه همه شرارت‌هاست.
پدر پولدار: فقدان پول، ریشه همه شرارت‌هاست.

پدر بی‌پول: خوب درس بخون تا یه شرکت خوب برای کار پیدا کنی.
پدر پولدار: خوب درس بخون تا بتونی یه شرکت خوب درست کنی.

پدر بی‌پول: وقتی به پول رسیدی، محکم نگهش دار، مواظبش باش و ریسک نکن.
پدر پولدار: یاد بگیر چطور با پول ریسک کنی.

پدر بی‌پول: خونه ما بزرگترین دارایی‌مونه.
پدر پولدار: خونه ما یه بدهیه. و اگه بزرگترین دارایی‌تون خونه‌تون باشه، پس خدا به دادتون برسه.

پدر بی‌پول: من نمی‌تونم از عهده مخارج بربیام.
پدر پولدار: چگونه می‌تونم از عهده مخارج بربیام؟

پدر بی‌پول: پول موضوع مهمی نیست.
پدر پولدار: پول قدرته.

ظاهراً داشتن این عقاید نمی‌تونه زیاد در زندگی تاثیرگذار باشه، ولی رابرت کیوساکی که این امکان داشت تا در جریان دو زندگی مختلف قرار بگیره، با تمام وجود تاثیر عقاید افراد در مورد پول رو در آینده‌شون حس کرد. و معتقده که همین عقاید نه چندان مهم هستن که زندگی آینده ما رو می‌سازن. کیوساکی بعدها تصمیم گرفته بود که گوشش رو بر روی آموزش‌های پدری که بعدها بی‌پول شد، ببنده و از پدر پولدارش در مورد پول آموزش ببینه. و سالها بعد که خودش هم به جمع پولدارها پیوست، تصمیم گرفت آموزشهایی رو که از پدرش دیده بود در کتابی منتشر کنه، که اون کتاب شد: «پدر پولدار ، پدر بی‌پول» که مامک بهادرزاده به کمک انتشارات پیک آوین زحمت ترجمه‌شو کشیدن. این کتاب برای من که جالب بود. شاید برای شما هم جالب باشه.

در قلمرو سکوت ۸

بخش دوم: طریق
فصل نهم: نیایش

پیش از آنکه جان بتواند درک کند و به یاد بسپارد، فرد باید با سکوت درون بیامیزد.
همان گونه که گل رس با ذهن کوزه‌گر می‌آمیزد.
(صدای سکوت)

***
از نظر ماهاتما گاندی، کار یعنی خداوند. اگر وسیله خداوند هستید، پس هدفتان باید انجام کار او باشد. این طبیعت شماست که به او خدمت کنید، مانند طبیعت قلم که نوشتن است. این وظیفه شماست.
تسلیم او باش تا تمام جهان تسلیم تو باشد.
اگر خداوند را اولویت خود قرار دهی، آیا متقابلاً اولویت خدواند نخواهی شد؟
به منظور گوش فرا دادن به خداوند و درک هدف اصلی خود اول باید لایق باشید. در میان هیاهو چگونه می‌توانید به او گوش دهید؟ چگونه می‌توانید لایق باشید اگر بهتر از آن چه هستید نباشید؟
ساکت باشید و درهای ذهن خود را یکی یکی باز کنید تا صدای او را بشنوید.
بدانید که خداوند در وجود همه انسان‌ها هست.
عشق واقعی، تناقض کلامیست زیرا عشق نمی‌تواند چیزی جز واقعیت باشد و حقیقت، ناب‌ترین شکل عشق است.
حقیقت را بدون عشق نمی‌توان دید، حقیقت و عشق دو صورت و دو نام خداوندند.
***
در سکوت گوش فرا ده، زیرا اگر دلت انباشته از چیزهای دیگر باشد، نمی‌توانی صدای خداوند را بشنوی. هنگامی که در سکوت دل خود به خداوند گوش فرا می‌دهی، وجودت انباشته از او می‌شود. این به فداکاری نیاز خواهد داشت. اگر واقعاً منظورمان دعا کردن است و می‌خواهیم دعا کنیم باید اکنون آماده باشیم و آنرا انجام دهیم.
(همه چیز با سکوت آغاز می‌شود ، مادر ترزا)

***

اگر نمی‌توانید واقعیت عشق را تشخیص دهید، مشکل از شماست. باید از خود بپرسید، آیا عشق یا حقیقت را قبول دارید؟ از ته دل می‌خواهید آن را بشناسید؟ چگونه می‌توانید چیزی را تشخیص دهید که نداشته با نمی‌خواهید داشته باشید؟ استفاده از واژگان و واژه‌بندی زیبا تنها باعث شیوایی سخن می‌شود.
تنها عشق است که باعث زیبایی سخن می‌شود.
مبنای ۱۰ دقیقه آخر تمرین قلمرو سکوت، گذر از فکر به نیایش خداوند، بدون بیان است. اما باید آنرا نیز بنویسید. مهم است که این کار در حالی مناسب انجام شود، زیرا فرد با پروردگار در راز و نیاز است.در گفتگو با پروردگار باشید و سوالات خود از او را بنویسید. بجوئید، سوال کنید و از ته دل سخن بگویید.
***
ما در لحظاتی خاص به سکوت ژرف‌تر و تنهایی همراه با خداوند فرا خوانده می‌شویم. با هم به طور گروهی و فردی. با او تنها بودن، نه با کتاب‌هایمان، افکارمان و خاطراتمان، بلکه جدا از همه چیز، عاشقانه در محضو او بودن. خاموش، خالی، منتظر و بی‌حرکت.
(همه چیز با سکوت آغاز می‌شود ، مادر ترزا)

***

تجربه کردم که بسیاری از سوالاتی که نوشتم به جواب رسیدند. پاسخ‌ها به نحوی، در جایی، اغلب گریزناپذیر پیدا می‌شوند.
***
برای با خداوند تنها بودن، با او صحبت کردن، به او گوش فرا دادن و در قلب خود به کلام او ژرف‌اندیشی کردن به سکوت نیاز داریم. باید در سکوت با خداوند تنها باشیم تا احیا و دگرگون شویم. سکوت، دیدگاهی جدید به زندگی به ما می‌بخشد. در سکوت از جمال خداوند آکنده می‌شویمو این باعث می‌شود تا هر کاری را با لذت انجام دهیم.
(همه چیز با سکوت آغاز می‌شود ، مادر ترزا)

***

اگر روزی یک ساعت تمرین قلمرو سکوت را انجام دهید، تمام روز متعادل می‌شوید. تمام دنیا نمی‌تواند بر شما اثر بگذارد، و در سطحی از رهایی خواهید بود که جویای آنید.
هنگامی که در قلمرو سکوت هستید، افکارتان همچون پیکان خواهد شد. بیرون از این ورطه، افکار شما چونان ریزش آب است بر سنگ، که بدون نفوذ تنها به اطراف پاشیده می‌شود. حال آنکه اگر افکارتان مانند تیر باشد هر یک نفوذ می‌کنند و چه ژرف هم نفوذ می‌کنند.
ماهاتما گاندی، مارتین لوتر کینگ، نلسون ماندلا، برخی از آنها لزوماً سخنور خوبی نبودند ولی افکاری که از کمان خود انداختند تا امروز در قلب ما نفوذ کرده است.
***

(در قلمرو سکوت ـ وی‌جی اسواران ـ نیما عربشاهی)