گمشدگان – اپیزود موضوعی ۳: حریم افراد

پیش از این یکبار درباره “حریم” نوشته بودم:

حرمت شخص به معنای چیزی است که شخص از آن حمایت می کند و حریم شخصی نیز چیزهایی اختصاصی است که دیگران نمی توانند به آنها توهین کنند یا دخالت نمایند.

احترام در اصطلاح عرفی به معنای گرامی داشت و بزرگداشت و تعظیم شخص است که بی ارتباط با معنای لغوی آن نیز نیست؛ زیرا شخص، چیز، جا یا زمان محترم، دارای حرمت و حریمی است که حفظ آن لازم و هتک آن نارواست.

هنگامی که درباره حریم شخصی صحبت می کنیم، مسلماً خود وی بهترین منبع برای تشخیص چیزهایی است که برای آنها ارزش قائل است. برای مثال من برای وبلاگم ارزش قائلم و لذا بر دیگران واجب است که حریم آنرا حفظ کنند و درباره آن بدگویی نکنند، اگر هم انتقادی وارد است بصورت منطقی مطرح کنند.

اما وقتی که صحبت از پیوند افراد می شود، موضوع کمی پیچیده تر می گردد. در اینگونه موارد علاوه بر حریم شخصی تک تک اعضا، یک حریم کلی برای مجموع افراد نیز تشکیل می شود. برای مثال من و حدیث جون، هر کدام وبلاگ مجزایی داریم و برای آنها حرمت قائلیم. و حفظ حریم آنها حتی با وجود پیوند زناشویی در بین ما، بر هر کدام واجب است.  اما در کنار این حریمهای شخصی، یک حریم مشترک هم داریم: حریم خانواده. که در مورد قوانین و ارزشهای آن مشترکاً تصمیم می گیریم.

مسلماً هنگامی که دو یا چند فرد با هم باید درباره موضوعی تصمیم گیری کنند موضوع به همین سادگی نخواهد بود! اینجا با افرادی روبرو هستیم که هر کدام خودشان را صاحب حریم می دانند، و دوست دارند سلایق و خواسته هایشان را در آن اعمال کنند و همین تقابل خواسته ها ممکن است مشکلاتی را ناشی گردد. اما گذشته از این مشکل، معضل اساسی زمانی رخ می دهد که افراد حریمهای خصوصی اعضای جمع را با حریمهای مشترک قاطی می کنند! مثلاً من بیایم و باید و نبایدهای پستهای وبلاگ حدیث رو طرح ریزی کنم! و این را حق خودم بدانم و با زور و فشار بخواهم آنها را به وی بقبولانم!

نمونه این گونه تقابل و تداخل در قسمت دوم از فصل اول لاست در رفتار جین با همسرش سان، هنگام صحبت کردن با مایکل به خوبی معرفی شده است: مایکل که به دنبال فرزندش می گردد. از سان سوال می کند که آیا او را ندیده است؟ اما جین با اشاره به یقه سان، از او می خواهد که آنرا ببندد و با مایکل سخن نگوید! در این صحنه جین حتی نوع پوشش و سخن گفتن سان را نیز جز حریم خود می داند و برای آن تعیین تکلیف می کند!

تشخیص مرز حریمها گاهی بسیار دشوار است. شاید آنچه که مانع از پیش آمدن اینگونه مشکلات می گردد داشتن اعتماد به سایر اعضای گروه و رعایت احترام متقابل باشد.

در این باره زیاد می توان سخن گفت، فعلاً تا همین قدر بسنده می کنم. شما درباره رعایت حرمت افراد و تداخل حریمها چه فکر می کنید؟

گمشدگان – اپیزود موضوعی ۲: شناخت

فرض کنید که با دو فرد به تازگی آشنا شده اید و از هیچکدام شناخت درستی در دست ندارید. یکی از این افراد عکسی را به شما نشان می دهد که در آن فرد دیگر لباس زندانی ها را به تن کرده است. و به شما می گوید که به وی اعتماد نکنید که او فرد بسیار خطرناکی است.

در چنین موقعیتی شما چه می کنید؟

معمولاً در وحله اول دو راه به ذهن خطور می کند: قطع رابطه با فرد مظنون، یا محدود کردن رابطه با وی.

سوال اینجاست که این راهها از کجا نشأت گرفته اند؟! از شناختی که از فرد بدست آمده است. اما شناخت چگونه بدست می آید؟

شناخت از طریق ارتباط انسان با محیط در دو مرحله حسی و منطقی بدست می آید. یعنی احساس و سپس ادراک موجب استنتاج و نتیجه گیری می گردند.

عموماً استنتاج نهایی از طریق استقراء و قیاس به دست می آید. استقرا بدین معنا که با دیدن نمودهای جزئی به نتیجه کلی می رسیم. مثلاً در یک بیمارستان، با دیدن رنگ آبی دیوارهای اتاقهای طبقه اول، نتیجه می گیریم که همه اتاقهای بیمارستان آبی رنگ هستند. یا در موقعیت فوق با توجه به این موضوع که هر کس لباس زندانیها را پوشیده است پس بزهکار است، نتیجه می گیریم که فرد مظنون نیز خلافکار می باشد.

ولی قیاس عبارت است از شامل کردن یک مفهوم کلی بر مصادیق آن. برای مثال با دانستن این موضوع که معلم نقش تعلیم و تربیت را بر عهده دارد، نتیجه می گیریم که شغل هر معلم آموزش دانش آموزان است. در موقعیت فرضی بالا نیز با توجه به این موضوع که افراد خلافکار و خطرناک زندانی می شوند، نتیجه می گیریم که فرد مزبور خلافکار و خطرناک است.

از سوی دیگر در هر شناختی دو عنصر ادراک و عاطفه نقش دارند. ادراک انعکاس واقعیت خارجی است و عاطفه انعکاس درون است.

از این تعاریف و مثالها بر می آید که شناخت یک موضوع نسبی است، که در خیلی از موارد امکان بروز اشتباه در آن وجود دارد. آنچه که این امکان را کاهش می دهد کسب جزئیات بیشتر از محیط است که در اغلب موارد با گذشت زمان بدست می آید.

در مثال فوق و در اکثر موارد مشابه آنچه که از انجام کارهای غیرعاقلانه جلوگیری می کند عدم تصمیم گیری عجولانه و تحقیق و تفحص بیشتر است که متاسفانه خیلی از ماها آن را رعایت نمی کنیم.

در اپیزود سوم از فصل اول سریال لاست، برای جک، که به تازگی با کیت آشنا شده است چنین موقعیتی پیش می آید. جک در پاسخ به درخواست کیت برای ارائه توضیحات درباره مسائل گذشته چنین می گوید:«نمی خوام بدونم. اصلاً مهم نیست که کی چه شخصیتی بوده. هر کاری که قبلاً کردیم واقعاً مهم نیست.»

شما چه راهکارهایی برای اینگونه موقعیتها که به شناخت نیاز دارند پیشنهاد می کنید؟

گمشدگان – اپیزود موضوعی ۱ : ترس

بالاخره دیدن سریال پر هیاهوی لاست را شروع کردیم. از همون قسمتهای اول مجذوبش شدم. واقعاً خارق العاده است. حتماً باید دیده بشه.

در این اینجا قصد ندارم درباره لاست بنویسم که در این باره زیاد گفته شده. اما موضوعاتی که در این سریال بهش پرداخته میشه جای تأمل داره. در یک سلسله پستها دوست دارم به این موضوعات بپردازم و نظر خودم رو درباره شون بنویسم. خیلی خوشحال میشم که نظر بقیه دوستان رو هم بدونم.

البته باید متذکر بشم که مسائلی که بهشون می پردازم ربطی به سریال ندارند. و اونهایی هم که سریال رو ندیدن می تونن در بحثها شرکت کنند. فقط سوژه ها از لاست گرفته شده اند.

ترس یکی واکنش احساسی به تهدید یا خطر است. ترس را از تلواسه، که معمولاً بی وجود تهدید خارجی رخ می‌دهد، باز باید دانست. علاوه بر این ترس با رفتارهای خاصِّ فرار و اجتناب مربوط است، در حالی که تلواسه ناشی از تهدیدهایی‌است که مهارناپذیر و اجنتاب‌ناپذیر تلقی می‌شود. ترس معمولاً با درد ارتباط می‌دارد. مثلاً کسی از ارتفاع می‌ترسد، چه، اگر در افتد آسیب جدی خواهد دید یا حتی خواهد مرد. بسیاری از نظریه‌پردازان، چون جان برودس واتسن و پال اکمن، پیش نهاده‌اند که ترس یکی از چند احساس بنیادین و فطری‌است (نظیر شادمانی و خشم). ترس یکی مکانیسم بقاست و معمولاً در پاسخ به یکی محرک منفی خاص روی می‌دهد.

منبع: ویکی پدیا

تصوّر کنید که در کنار جنگلی نشسته اید و ناگهان صداهای مهیب و غیرعادی به گوشتان می رسد. همزمان می بینید که در دوردست درختان یکی پس از دیگری شکسته می شوند. در این لحظه چه تصویری در ذهنتان شکل می گیرد؟ چه احساسی به سراغتان می آید؟!

اگر صادقانه خود را در این موقعیت قرار دهیم، اولین احساسی که به سراغمان خواهد آمد «ترس» است.

در اپیزود اول از فصل اول سریال لاست، جک ترس را اینگونه معرفی می کند: «ترس یه چیز عجیبه.» غیر از این هم نمی تواند باشد! ترس در واقع توهم است. مثلاً من از ارتفاع می ترسم. خوب خیلی ها هم هستند که این ترس را ندارند. پس این احساس نمی تواند واقعی باشد.

درباره صحنه ای که در بالا اشاره کردم نیز وضع بر همین منوال است. گرچه بر اساس داشته های ذهنی، در هنگام قرار گرفتن در چنین موقعیتی شاید احساس ترس اجتناب ناپذیر باشد، اما با تحلیلهای عقلی می توان این احساس را کنترل کرد. کافیست اولین تحلیلها را کنار بزنیم و کمی دقیقتر به موضوع بنگریم.

شما درباره ترس چگونه فکر می کنید؟