برچسب مطالب ‘داستانک’

حکایت دیوانگی من


این داستان من است برای هر کسی که دوست دارد بداند چگونه دیوانه شدم: در روزهای بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند، ازخواب عمیقی برخاستم و دریافتم که همه ی نقاب هایم دزدیده شده است؛ آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره ی زندگانی بر روی [...]

حکایت دانایی


مردی وارد بانکی در نیویورک شد و برای انجام سفری دو هفته ای به اروپا ، تقاضای وامی ۲۰۰۰ دلاری کرد . مسئول قسمت وام از مرد می پرسد که چه وثیقه ای در اختیار بانک می گذارد . مرد به رولزرویس خودش که جلو بانک پارک شده بود اشاره میکند و کلیدهای آن را [...]

امان از دست آن هفت مرد


هفت قرن پیش، هفت کبوتر سفید از دره ای عمیق پرواز کردند و اوج گرفتند تا به قله کوه بلندی برسند که پوشیده از برف است. هفت مرد، هفت کبوتر را نگریستند. یکی از آنان گفت: لکه سیاهی بر بال هفتمین کبوتر می بینم. امروز ساکنین آن دره درباره هفت کبوتر سیاه سخن می گویند [...]

مرگ و زندگی


زنی گفت: جنگ چگونه مقدّس نباشد در حالی که فرزندم را در آن از دست داده ام؟ به زندگی گفتم: کاش صدای مرگ را بشنوم! زندگی صدایش را کمی بلندتر کرد و گفت: تو اکنون صدایش را می شنوی! اگر از گشودن تمام اسرار دست بکشی، مشتاق مرگ می شوی زیرا مرگ، آخرین راز زندگی [...]

شیطان را با ما کاری نیست!


میگه: به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی [...]

عضو خوراک مطالب شوید