حلقه وبلاگی گیلانیان

خیلی از ما وبلاگهای زیادی رو می‌شناسیم و به اونها سر می‌زنیم. ممکنه هر روز به وبلاگهای جدید زیادی سر بزنیم و از خوندنش پست‌هاشون لذت ببریم. ولی در بین همه احساساتی که از این کار بهمون دست میده، وقتی می‌بینیم که نویسنده وبلاگی از هم ولایتی‌های خودمونه، دوچندان لذت می‌بریم و به خودمون می‌بالیم. یه جورایی حرفاشون رو راحت‌تر درک می‌کنیم و باهاشون بیشتر احساس راحتی‌ می‌کنیم.
توی بعضی وبلاگها، می‌بینیم که یه لینکدونی از وبلاگهای هم ولایتی نویسنده وجود داره. تو وبلاگهای جنوبی این بیشتر دیده میشه. اهوازی‌ها رو بیشتر دیدم که از این کارا می‌کنن، یزدی‌ها هم همین‌طور. اینجور لینکدونی‌ها به آدم یه جور اعتماد به نفس میدن… نمی‌دونم!… یه جور احساس خوب!…
ولی گیلانی‌ها؟!… تا حالا چنین حلقه‌های وبلاگی‌ای بین گیلانی‌ها ندیدم. یه تشکّل نصف و نیمه دو سه سال قبل با اهداف خاصی در حال شکل‌گیری بود، ولی متاسفانه مثل خیلی از حرکتهای دیگه نیمه کاره رها شد…
حالا «گیلانیان» ظهور کرده. تازه و نو. آروم و شکننده! هدفش جمع کردن وبلاگ‌نویسان گیلانیه. بدون توجه به هیچ چیز! فقط گیلانی بودنشون مهمه. هر گیلانی‌ای با هر عقیده و مسلک و منشی می‌تونه به این حلقه بپیونده، بدون اینکه هیچ هدف سیاسی خاصی پشتش باشه!
البته خط و مشی‌اش هنوز درست و حسابی شکل نگرفته. ولی به نظر من این زیاد مهم نیست. همین دور هم جمع شدن گیلانی‌ها خودش می‌تونه بزرگترین خط و مشی باشه.
من که از این شروع خیلی ذوق کردم! هر کاری هم از دستم بر بیاد انجام میدم تا «گیلانیان» رشد کنه و به راهش ادامه بده. امیدوارم بقه گیلانی‌ها هم همّت کنن و به دور از هرگونه باندبازی و کلاس گذاشتن و… به این حرکت کمک کنن تا به امید خدا شکل بگیره و کامل بشه.
من با همین یادداشت کارم رو در «گیلانیان» شروع کرده‌ام و تا اونجا که بتونم این راه رو ادامه خواهم داد، ولی بدون شک این حرکت به اراده و عمل جمعی نیاز داره…

دو خبر خوب

۱- کوروش ضیابری، روزنامه نگار جوان و با استعداد گیلانی، به عنوان جوان ترین روزنامه نگار جهان شناخته شده است. متن کامل خبر را می توانید در ایرنا بخوانید.
مایه بسی افتخار است که کوروش عزیز در خطه سرسبز گیلان می زید و هم ولایتی ما بحساب می آید. این واقعه را ابتدا به کوروش دوست داشتنی و سپس به خودم و همه هم ولایتی های سبزم تبریک و تهنیت عرض می نمایم!
۲- خبرچین افتتاح شد! خبرچین نام یک وبلاگ گروهی است که بتازگی شروع به کار نموده است و فضائی است برای انتشار لینکهای مفید. چیزی شبیه صبحانه. بد نیست که آنرا هم به لیست روزانه هاتان بیافزائید.

هفت روز بدون آب و نان

امروز برای من روز بزرگی است. چون بالاخره پس از هفت روز برق شهرمان وصل شده و من توانستم به وبلاگم سر بزنم و مطلب تازه ای در آن بنویسم.
همه چیز از چهارشنبه پیش شروع شد. بارش برف زمستانی موجی از شور و شعف را در بین گیله مردان به راه انداخته بود. سالها بود که خشکسالی عروس ایران، گیلان، را فرا گرفته بود و زمستان برف خویش را از این منطقه دریغ کرده بود. اما این دومین باری بود که زمستان این منطقه را سفیدپوش می کرد.
صبح روز دوم گیلانیان از اینکه بارش برف همچنان ادامه داشت بسیار متعجب شده بودند، و البته بسیار خوشحال. اما نبایستی بام خانه ها فراموش می شدند. و اینچنین شد که مردم گیلان راهپیمایی ۲۲ بهمن سال ۸۳ را بر فراز بامهایشان انجام دادند، چرا که بر روی زمین جایی برای راهپیمایی نمانده بود و همه جا را برف پوشانده بود.
روز سوم برف همچنان می بارید. میانسالان سالها بود که چنین بارشی را از آسمان گیلان ندیده بودند و جوانان هیچگاه زمین گیلان را تا این اندازه دور از پا احساس نکرده بودند. بیش از یک و نیم متر برف بر زمین نشسته بود و البته بارش برف همچنان ادامه داشت.
برف همه را غافلگیر کرده بود. کابلهای برق قطع شدند، جریان آب قطع شد. راههای ارتباطی مسدود گردیدند. برخی از خانه های قدیمی فرو ریختند و…
کم کم بارش برف به بحرانی بدل شد. ستاد بحران در استانداری گیلان تشکیل شد. همه نیروها برای برطرف کردن مشکلات شهر رشت، مرکز استان گیلان، بسیج شدند. استاندار مدام به خبرگزاری ها از پیشرفت کارها در رشت و برطرف شدن مشکلات ناشی از بارش سنگین و بی سابقه، خبر می داد. نیروهای کمکی از استان های مجاور جهت کمک رسانی به رشت اعزام شدند. صدای گیلان بصورت شبانه روزی به پل ارتباطی مردم رشت و مسئولان بدل گردیده بود. و بالاخره با تلاش همگان مردم رشت پس از گذشت چند ساعت از بحران خارج شدند و بسیاری از نیازهای آنان برطرف شد. اما آیا گیلان فقط رشت است؟!
اینجا که من هستم، یعنی آستانه اشرفیه، حدود ۳۵ کیلومتر با رشت فاصله دارد. هیچکس نمی تواند کتمان کند که اگر در اینجا بیشتر از رشت برف نباریده باشد، کمتر از آن هم نباریده است. با امروز، درست هفت روز بود که مردم آستانه اشرفیه بصورت انسانهای اولیه روزگار می گذارنیدند و از نیازهای اولیه ای چون داشتن آب و برق و در پی آن نان محروم بودند. از روز سوم بارش برف مسئولین شهر، خودشان به تکاپو افتادند و به برطرف کردن مشکلات شهر پرداختند. هفت روز گذشت و تا امروز نیز وضعیت بسیاری از روستاهای شهر برای مسئولین مشخص نیست. چرا که علاوه بر راههای ارتباطی زمینی، برف ارتباط تلفنی آنها را نیز قطع کرده است.
اما آنچه که بیش از همه انسان را عذاب می دهد، این است که در تاریکی مطلقی که شهر در آن فرو رفته است، بدون داشتن آب و نان از رادیو بشنوی که آقای استاندار در گزارشهای روزانه خود همواره تاکید نمایند که همه مشکلات بر طرف شده اند و استان به وضعیت عادی خود برگشته است.
واقعاً چرا باید کسی استاندار شود که قدرت دیدن یک شهر را هم ندارد؟