پیامبر

در شهری، یک مرد در صحرا می زیست. به شهر مهر می ورزید، اما این مهر موجب نزدیک شدن مردمان شهر به او نشد.

آنان می دانستند که حضور او در آنجا گذراست و روزی خواهد رفت. یک روز صبح، کشتی ای نزدیک شد. هیچ کس چیزی نمی گوید، اما همه می دانند باید آن مرد را در آنجا بجویند.

و اینک، آنگاه که می خواهد آنان را برای همیشه ترک گوید، همه به او نزدیک می شوند و خواهش می کنند آنچه را که در درازای آن سالهای تنهایی آموخته است، به آنها بیاموزد…

جبران خلیل جبران

محمد(ص)

محمد، پیامبر مسلح و ویران کننده امپراطوری های شرق و غرب…
محمد، وارث ابراهیم و مظهر دین توحید خدا و وحدت خلق در تاریخ انسان…
محمد، مردی که در دلش قلب عیسی می تپد و در دستش شمشیر خون آلود سزار را دارد و نجات بشریت اسیر به این هر دو نیازمند است، که قیصر تنها خون می ریزد و عیسی تنها دوست می دارد و این دو، بی هم، هیچ نمی ارزند…
پیغمبر اسلام، آخرین پیام آور این دینی است که در طول تاریخ به تصریح مکرر قرآن، همه پیامبرانش آمده اند، تا «حکمت» را و «کتاب» را و «عدالت» را در جهان تعلیم کنند و پیغمبر اسلام آخرین پیامبر از این نهضت جهانی و بشری پیامبرانی است که به نام اسلام، بشریت را به عبودیت خدای واحد می خواندند تا از عبودیت غیر از او سرها را آزاد کنند و پیامبر اسلام آمده است تا با تحقق همه جانبه جهان بینی توحید، وحدتی به تاریخ بشری، وحدتی به نژادها، به ملت ها، به گروه ها و به خاندان ها و طبقات اجتماعی بشری ببخشد، تفرقه هایی که همواره به وسیله مذهب شرک توجیه می شده است… پیغمبر اسلام، موعود بردگانی بود که در طول تاریخ یقین کرده بودند، که سرنوشت محتومشان بردگی است…

تلخیصی از مجموعه آثارهای ۵ ـ ۹ ـ ۱۳ ـ ۱۹ دکتر علی شریعتی

نامه های عاشقانه یک پیامبر

یکی از کتابهای پر طرفدار پائولوکوئلیو، کتابی است که در آن به بازنویسی و گردآوری نامه های جبران خلیل جبران به ماری هَسکل پرداخته است. در این نامه ها درونی ترین افکار جبران به ثبت رسیده است که در نوع خود جالب هستند.
یکی از قسمتهایی که برای من خیلی جالب بود، قسمتی بود که همین چند دقیقه پیش آنرا خواندم و درباره نگرش جبران از خداوندگار می باشد. بد ندیدم که شما هم آنرا بخوانید:

ادراک نوینی کم کم در من ظهور می یابد، که روز و شب با من است و در تمام گام هایم حضور دارد. گویی کم کم، دیدگانم در آفرینش خالق حضور می یابند. آفرینش را همچون یک مه، در میان کوه ها، دشت ها و دریاها می بینم. او هنوز خود را به تمامی نمی شناسد. میلیونها سال گذشته اند، و او ـ در حرکت به سوی خواسته خویش ـ می کوشد خود را بیشتر کشف کند. برای همین انسان را می آفریند.
خداوند فقط خالق انسان و زمین نیست. افزون بر آن، او داور هر آن چیزی است که در زیر خورشید رخ می دهد. خداوند به گونه ای ناب در این خواسته اولیه اش تجلی می یابد ـ که انسان و زمین بخشی از او هستند. خداوند نیرویی جنبان است، که از راه همین خواسته رشد می کند، و بدین گونه، هر آن چه بر روی زمین است، همراه با او رشد می کند.
آن خواسته سرچشمه قدرت است که همه چیز را دگرگون می کند.

این گرسنگی که این همه سال همراه من بود، میل به تشخیص موجودی فراسوی خودم بود. به شیوه های گوناگون کوشیدم، و اکنون به یگانه راه قطعی رسیده ام: از راه خدا.
روح در جستجوی خداوند است. همان گونه که هوای گرم رو به بالا دارد، و رودها به سوی دریا جاری اند. روح دو توانایی دارد: تمنای جستجو، و توانایی جنگیدن به خاطر این تمنا.
و روح هرگز راهش را گم نمی کند، همان گونه که آب به بالای کوه جاری نمی شود. برای همین، تمامی ارواح به خداوند می رسند، مهم نیست چه قدر طول بکشد.
نمک ویژگی هایش را از دست نم دهد، حتا اگر در آبهای تمامی اقیانوسها حل بشود. روح گرسنگی خود را به خداوند از دست نمی دهد؛ روح ابدی است، و روزی سیر خواهد شد.
روح هرگز جستجوی خداوند را رها نمی کند. و آن گاه که به او رسید، کشف می کند که او هم در جست و جوست.

بخواهید، تا به شما داده شود.

بجوئید تا بیابید.

در بزنید، تا در بروی شما باز شود.

چون هرکس چیزی بخواهد، بدست می آورد،

و هرکه می جوید، پیدا می کند.

کافیست در بزنید، که در به رویتان باز شود.

ولادت پیامبر صلح و دوستی مبارکباد

عشق

آنگاه المیترا گفت با ما از عشق سخن بگوی.

پیامبر سر برآورد و نگاهی به مردم انداخت، و سکوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود. سپس با صدائی پرف و رسا گفت:

هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید،

هر چند راه او سخت و ناهموار باشد.

و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او سپارید،

هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.

و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید،

هر چند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند.

زیرا عشق چنانچه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد.

و چنانچه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هَرَس می کند.

و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا می رود و ظریف ترین شاخه های شما را که

در آفتاب می رقصند نوازش می کند،

همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند

تکان می دهد.

عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می کند.

آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده خوشه بیرون می آورد.

و سپس به غربال باد دانه را از کاه می رهاند،

و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید.

سپس شما را خمیر می کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید،

و بعد از آن شما را بر آتش مقدس می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید.

عشق با شما چنین رفتارها می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید

و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزئی از آن شوید.

اما اگر از ترس بلا و آزمون، تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید،

خوشتر آنکه عریانی خود بپوشانید

و از دم تیغ خرمن کوب عشق بگریزید،

به دنیایی که از گردش فصلها در آن نشانی نیست؛

جایی که شما می خندید اما تمامی خنده خود را بر لب

نمی آورید

و می گریید اما تمامی اشکهای خود را فرو نمی ریزید.

عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش.

و هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش.

و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش.

عشق نه مالک است و نه مملوک،

زیرا عشق برای عشق کافی است.

وقتی که عاشق می شوید مگویید «خداوند در قلب من است»

بلکه بگوئید «من در قلب خداوند جای دارم»

و گمان مکنید که زمام عشق در دست شماست، بلکه این عشق است که اگر شما را

شایسته بیند حرکت شما را هدایت می کند.

عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه به ذات خویش در رسد.

اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید،

آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند.

آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.

آرزو کنید که زخم خورده فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد

آرزو کنید سپیده دم برخیزید و بالهای قلبتان را بگشایید

و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.

آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید،

آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز آیید،

و به خواب روید، با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.

پیامبر

جبران خلیل جبران

ترجمه دکتر حسین الهی قمشه ای