بایگانی برچسب: معلم

برای معلمان بی ارج

روز معلم که بگذرد، دوباره برمی‌گردیم به همان روزهایی که معلم‌هایی با حقوق بخور و نمیر، باید دانش آموزانی که اکثراً خانواده خودشان را برتر از آن‌ها می‌دانند، مثلاً تربیت کنند! فرزندانِ خانواده‌هایی که مدام کنکاش می‌کنند تا اگر خدای ناکرده معلم، خبطی مرتکب شده باشد، آن را علمِ عثمان کنند که این معلم‌ها بی‌سوادند! همان خانواده‌هایی که برای دکور خانه‌های‌شان تزئینات میلیونی می‌خرند، اما وقتی مدرسه‌ی ورشکسته‌ای که بودجه‌ی دولتی کفاف هزینه‌های روزانه‌ش را نمی‌دهد، از آن‌ها طلب همیاری می‌کند، دادشان به آسمان است که این کار خلاف مقررات است.

البته همه‌ی خانواده‌ها چنین نیستند، و همه‌ی معلم‌ها هم این اندازه مظلوم نیستند! اما آن‌چه مسلم است، اینکه معلم‌هاd جامعه‌مان ارج و قربِ باید و شایدی ندارند. و جامعه‌ای که به معلمانش بها ندهد، روی سعادت نخواهد دید…

روز «معلّم» گرامی باد

وقتی واژه «معلّم» را می‌شنویم به یاد آموزگاران و دبیران و گاهاً اساتید دوران دانشگاه می‌افتیم. و بعد یاد شلوغی‌های مدرسه و دانشگاه و دل مشغولی‌های خودمان. وجوانی‌ای که به پای کلاس‌ها به بطالت گذشت، بدون آنکه چیز به درد بخوری فرا گرفته باشیم. و اینگونه می‌شود که از «معلّم» تصویر خوبی در ذهنمان نمی‌ماند. ولی واقعیت بگونه‌ای دیگر است.
اگر به «معلّم» اینگونه بنگیریم که “نخستین معلّم، خداوندگار بود که به آدم «بودن» را آموخت” موضوع فرق می‌کند. معلّم هر آن کسی است که چیزی به ما آموخت.
اگر قادر به راه رفتن شدیم، آنرا مدیون «تاتی کردن‌»های معلّم مهربانی هستیم که «مادر» می‌خوانیمش.
اگر می‌توانیم حرف بزنیم، از آن روست که معلّمی بنام «پدر» کمک‌مان کرده است.
اگر اکنون قادریم سطور را بخوانیم و بنویسیم، این حاصل زحمات عاشقانه معلّمانی است.
اگر امروز می‌توانیم از کامپیوتر بهره جوئیم، رانندگی کنیم، غذا بپزیم و… اینها همه حاصل تلاش‌های معلّمان است.
اگر …
امروز هر کاری را می‌توانیم انجام دهیم، آنرا مدیون «معلّمی» هستیم.
همیشه باید بیاد داشته باشیم که ما در هنگام تولّد ره توشه‌ای با خود نداشته‌ایم و هر آنچه که امروز داریم را مدیون «معلّمی کردن» معلّمان هستیم. معلمان بودند که ما را از «هیچ» به «این» رسانیده‌اند. پس همواره بایستی دست بوسشان باشیم و همیشه تلاش کنیم که خودمان هم «معلّمان» نیکی برای آیندگان خود باشیم.
به این امید…

الفبا را باید کشت

دانش آموزانی کودن و بازیگوش

جمع گشتند و بهم می گفتند:

-که الفبا را باید کشت،

تا از این مدرسه و مشق و کتاب

حبس و آزار و عتاب،

کلی آسوده شویم.

زان میان گفت یکی شیطانتر:

که الفبا کشتن بی معنی است

باید آقای معلم را کشت.

همه فریاد زدند: «آری»

و معلم که عصب هایش

از هیاهوی کلاس

از تکاپوی معاش

از غم شش رتبه عقب مانده

وز تنفر به گروهی خر از اسب جلو رانده

سخت فرسوده و بی طاقت بود

ماجرا را که شنید

رفت و با سم قوی خود را کشت

با همان سم که در مدرسه اش

توی اشکاف اطاق شیمی

زینتی بود، نفیس

و پس از او همه دانستند

که در این مکتب پهناور آفاق گذر

زندگی هیچ الفبائی

بسته با هستی یک فرد معلم نیست.

مفتون امینی

یک با یک برابر نیست

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستهایش به زیر پوششی از گرد پنهان بود…

ولی آن ته کلاسی ها

لواشک بین هم تقسیم می کردند

دلم می سوخت بحال او که بیخود هو می کرد

و با آن شور

تساوی های چیزی را نشان می داد

با خطی روشن

به روی تخته تاریک

که از ظلمت چو قلب ظالمان تاریک و غمگین بود

تساوی را نوشت

بانگ آورد:

که یک با یک برابر هست

که یک با یک برابر است…اینجا…

بناگه…از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یکنفر باید بپاخیزد…همیشه یکنفر باید…

به آرامی سخن سر داد:

این تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت

معلم مات برجا ماند

و او میگفت…

اگر یک فرد انسان واحد یک بود…؟

آیا باز هم یک با یک برابر بود…؟

سکوت مدحشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری…

و او با پوزخندی گفت: نه…

و باز هم گفت:…

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زوری و زری می داشت بالا بود

و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر، پست تر می بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم:

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد

یا که زیر ضربت شلاق له می شد

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد

یا چه کس این رادمردان را فنا می کرد

و سکوت بود و سکوت…

در این هنگام… معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

که یک با یک برابر نیست…

یک با یک برابر نیست…

خسرو گلسرخی