بابابزرگ هم رفت…

إنّالله و إنّا الیه راجعون

۱- همیشه برامون داستانهای پیامبران رو تعریف می کرد. اینکه چطور عزرائیل تونسته بود از زمین خاک برگیره و برای خلقت آدم اونو نزد خدا ببره، از بابابزرگ یاد گرفته بودم.

۲- کاری بود. کشاورزی ساده که روز رو در مزرعه به شب می رسوند. هیچی از دنیا نمی خواست و از هیچ کس در دنیا توقعی نداشت.

۳- از وقتی که همه دوستاش فوت شدند، و مامان بزرگ هم به رحمت خدا پیوست، برای دیدن عزرائیل لحظه شماری می کرد.

عزرائیل خیلی منتظرش گذاشت، اما بالاخره دقایقی پیش، بابابزرگ رو به آرزوش رسوند…

پ.ن: لطف می کنی اگه فاتحه ای بدرقه راهش کنی…

P.S I Love You

اون بیرون پر از عشقه! و هیچکدوم ما نمی تونیم بدون اون بمیریم!

اما گاهی وقتها تنهایی باید بار عشق را کشید. کاری که Holly (با بازی Hilary Swank) بعد از مردن Gerry (با بازی Gerard Butler) مجبور به انجامش شد.

با اینکه بازیگر اصلی فیلم P.S. I Love You هالی بود، اما به نظر من قهرمان اصلی داستان جری هست! چون اوست که با بقیه فرق دارد.

جری که به دلیل تومور در جوانی درگذشت، و عشقش را در این دنیا تنها گذاشت، قبل از مرگ، به گونه ای برنامه ریزی نمود تا فراقش زندگی عزیزترینش را به جنون نکشاند. او یکسال پس از مرگ نیز دوش به دوش همسرش زندگی کرد و او را قدم به قدم همراهی نمود. کاری که جز از عشق بر نمی آید.

در این فیلم علاوه بر عشق، جدایی و فراق نیز به زیبایی به تصویر کشیده شده است. احساسی که واقعاً از آن متنفرم. در و دیوار خانه ای که تا دیروز با هم بودن را میزبان بود، در تنهایی غیر قابل تحمّل است.

به هر حال فیلم دراماتیک زیبایی بود. البته نسخه ای که من داشتم، ترجمه زیرنویسش خیلی مزخرف بود! اما تاثیری که باید می گذاشت را گذاشت!

شوهرخاله حسین…

۱- همه چیز خوب پیش می رود تا اینکه دست تقدیر یا هر چیز دیگری که اسمش را می گذارید، اتفاقی را رقم می زند و زندگی تان را زیر و رو می کند.

۲- هر عضوی که از خانواده کم شود، بنیانش به نحوی بهم می ریزد. چه رسد به پدر که ستون خانواده است.

۳- بعضی ها هستند که نه تنها برای خانواده خودشان ستونند، که بار دیگران را نیز به دوش می کشند.

شوهر خاله حسین، بدون اغراق پدری فداکار، همسری با وفا و آشنایی دلسوز بود. رفتنش نه فقط برای خاله تهمینه، فرشید، فرزاد و فرهاد که برای همه کسانی که می شناختنش، سخت بود.

خدایش بیامرزد…

خاطرات مرگبار!

از طرف نون وای عزیز به بازی خاطرات مرگبار دعوت شده ام. که طی این پست بایستی سه خاطره مرگباری که در زندگی تجربه کرده ام را بیان کنم.

۱- فکر کردید که چی؟! خوب آدم باید هر چیز را یکبار تجربه کند! یعنی من نمی توانم خودکشی کنم؟! بله! دلایل و حاشیه هاش بماند، اما من هم یکبار دست به خودکشی نافرجامی زدم و اگر به دادم نرسیده بودند کم مانده بود که نفله شوم. روشی که برای این کار انتخاب کرده بودم خوردن قرص بود!

اما الان واقعاً واقعاً پشیمانم! این احمقانه ترین راهی است که می توان برای حل یک معضل پیش گرفت. هر قدر هم که خسته شده باشی و توان جنگیدن نداشته باشی، بهتر است منتظر بمانی تا مشکلات شمشیرش را در سینه ات فرو کند و تو را بکشد، نه اینکه خودت همچون بزدلی خودت را از بین ببری!

خودکشی هم که چیزی برای گفتن ندارد! گنگ بودم و منگ! تا اینکه به هوش آمدم و دیدم روی تخت بیمارستان دراز کشیده ام.

۲- یکبار بیماری سختی گرفته بودم! اسهال خونی! سخت ترین بیماری ای بود که تاکنون دچارش شدم. اینقدر روده هایم درد می کرد که مرگ را جلوی چشمهایم می دیدم. با صد نوع سرم و آمپول روده هایم را شستشو دادند و من بخت برگشته بین تخت بیمارستان و توالت، مدام در آمد و شد بودم! خدا نصیب گرگ بیابان هم نکند!

۳- روزگاری ورزشکار بودم. در یکی از مسابقات مشتی حواله بینی مبارک شد و راهی بیمارستان شدم. و همان شد که رفتم زیر تیغ جراحی! با آنکه در اتاق عمل فقط سه بار نفس کشیدم، و چیزی از جراحی بینی به یاد ندارم، اما خاطره دردناکی بود. راستی! حدس زدید چه ورزشی می کردم؟!

عجب بازی وبلاگی بدی بود! پر از خاطرات بد! چون نمی خواهم کسی را تلخ کام کنم، کسی را دعوت نمی کنم، هر کس که این سطور را می خواند و دوست دارد شرکت کند، بسم الله!

خسرو شکیبایی: نامی برای همیشه تاریخ هنر ایران

به یاد ندارم با شنیدن خبر فوت هیچ هنرمندی، به اندازه شنیدن خبر درگذشت نام ماندگار همیشه ی تاریخ هنر ایران، خسرو شکیبایی، ناراحت شده باشم.

شکیبایی هنرمندی بود که من و همنسلانم خاطرات بسیاری از او داریم. بسیاری از فیلمها و سریالهای مورد علاقه ما با بازیگری او نقش گرفته اند. و با وجود همه این خاطرات من امروز عاجزم از توصیف خوبی هایش.

فقط بگویم که خیلی دوستش دارم…