بایگانی برچسب: محمدعلی ابطحی

این روزهای بلاگستان فارسی

داشتم فکر می‌کردم که اگر حسین درخشان امروز بین ما بود، حتماً دادش در می‌آمد که «نه آقا جان! امروز تولد وبلاگستان نیست! تولد وبلاگستان آبان ماه است که من “سردبیر:خودم” را راه انداختم» و حتماً برچسب دشمنی را هم به ما می‌زد! یادش بخیر! یادم هست دو سال پیش وقتی از وی خواستم تا به مناسبت تولد وبلاگستان، در فیس‌آفی مقابل سلمان جریری شرکت کند، همین حرف‌ها را با لحنی تندتر به من زده بود! اما با این حال آرزو می‌کنم که کاش امروز حسین درخشان هم بین ما بود، حالا شاید نه به عنوان اولین بلاگر ایرانی، اما بعنوان نخستین وبلاگ‌نویسی که خیلی از ماها شناختیمش و از وی بلاگ‌نویسی را یاد گرفتیم.

همین‌طور با خودم فکر می‌کنم که کاش حاج آقا ابطحی هم هرگز دستگیر نمی‌شد تا در تلاش شش ساله‌اش برای به روز کردن وب‌نوشت خلل وارد شود و این روزها دست و دلش به زور سمت وبلاگ‌نویسی برود. فکرش را بکنید! شش سال تمام، آن هم به تنهایی، وبلاگش را به روز کرده! اصلاً آیا این موضوع جای افتخار دارد؟! به هر حال همین امر بود که ایشان را به پای میز محاکمه کشاند!

به قول خانم توحیدلو «این روزها وبلاگ نویس‌ها بخاطر یک پست یا بخاطر چند خط و حتی بخاطر یک کلمه قضاوت می شوند. چه این قضاوت به شکل واقعی و در محضر یک قاضی باشد یا فیلتر شدن بخاطر استفاده از کلمات».

گویا این روزها وبلاگ‌نویسی در ایران زیر چتری است از «خستگی»، «ابهام» و «روزمرگی» در زیر بارانی از «فیلتر»!

اما روی دیگر سکه را هم باید دید! براستی آیا می‌توان جایی را سراغ گرفت که در آن وبلاگ‌نویسی تا این اندازه سخت باشد و با این حال این همه پست در وبلاگ‌هایش منتشر شود؟! گرچه شادابی و سرزندگی در بلاگستان فارسی کمرنگ شده، اما به هر حال هنوز روح زندگی در آن روان است، درست همان‌گونه که در جامعه‌ی پر از درد ما، زندگی در زیر پوست شهر جریان دارد…

دعوت می‌کنم از شما هم تا درباره‌ی دردها، درمان‌ها، خاطرات و زندگی در بلاگستان فارسی بنویسید. شاید همین حرف‌ها مرحمی شود، و یا حداقل ظرفی باشد برای خالی کردن عقده‌ها!

 PersianBlogsDay1389

این روزهای پر ز حزن

این روزها حرفهای زیادی برای نوشتن داشتم که متاسفانه خودسانسوری اعمالی نگذاشت که اینجا درجشان کنم. این موضوع خیلی عذابم می دهد، به اندازه ای که حالی برای نوشتن در باب موضوعات دیگر هم برایم نمانده است. امروز بیش از هر زمان دیگری خود را بخاطر پیوند دادن شخصیت حقیقم با دنیای مجازی لعن می کنم، شاید بیش از حد به آزادی بیان در کشورم معتقد بودم!

کاش هر چه زودتر حسین درخشان، محمدعلی ابطحی، سمیه توحیدلو، وحید آنلاین و همه آزاداندیشان وبلاگ نویس دیگر آزاد شوند تا این فضای پر از حزن وبلاگستان رنگ شادی به خود گیرد.

اندر جشن پرشین بلاگ

تجربه جالبی بود. هر کس را که دور و برت می دیدی دوست داشتی بدانی که کیست و وبلاگش چیست. و به قول خانم مجری مراسم در صورتش زل می زدی، تا به نتیجه ای برسی! گرچه زل زدن کار خوبی نیست!

اما شناختن کسانی که تابحال عکسی ازشان ندیده ای خیلی کار مشکلی است. تنها کسی را که در همان نگاه اول شناختم، خوش تیپ ترین و باحال ترین پسر دنیا بود، که با همسرشان تشریف آورده بودند. قیافه اش داد میزد که من جادیم! اما بعد که مک بوکش را در آورد و شروع کرد به نوشتن گزارش لحظه به لحظه از مراسم، دیگر یقین کردم که خودش است. من هم طبقه بالا، نشسته بودم، اما صندلی هامان از هم دور بود، بعد از مراسم خدمتشان رسیدم و عرض ادب کردم.

از دوستان دیگری که در طول مراسم خدمتشان بودم، آقای حسین زینل زاده بودند که به ما خیلی لطف داشتند و باز هم از ایشان سپاسگزارم، و برایشان آرزوی بهترین ها را دارم.

دوستان دیگری که افتخار آشنایی و دیدارشان را داشتم ویدا خانوم، و مریم خانوم و شوهر ارجمندشان بودند.

این مراسم باعث شد که نسبت به آقای بوترابی احساس خوبی پیدا کنم. مدیر پرشین بلاگ، مثل بقیه مدیران نبودند. در کل مراسم سرپا بودند و مدام جنب و جوش داشتند. به ایشان هم خسته نباشید عرض میکنم، و امیدوارم سالهای بعد، شاهد مراسم های بهتری باشیم.

بین برنده ها بیشتر از همه دَیّر تَش باد مورد تشویق قرار گرفت. که به نظر من واقعاً هم حقش بود. نه به این خاطر که بهترین وبلاگ را دارد. به این خاطر که از وبلاگش به بهترین نحو استفاده می کند. بقیه برنده ها را هم از گزارش جادی و وبلاگ حدیث جون بخوانید.

یکبار دیگر آقای ابطحی عزیز را دیدم. البته سرش خیلی شلوغ بود. مدام می خواستند با ایشان عکس یادگاری بیاندازند و آدرس وبلاگشان را بدهند. یک چیز جالب بین وبلاگ نویسان همین است! معمولاً بقیه از طرف امضا می گیرند، اما وبلاگ نویسان بجای این کار آدرس وبلاگ خودشان را می دهند و می خواهند که بهشان سر بزند!

به هر حال از نیامدن بهتر بود! جای همگی خالی.

فک و فامیلهای آقای ابطحی

آقای محمد علی ابطحی، روحانی گرد چهره و شیرین گوشتی است که اولین بار از طریق وبلاگش باهاش آشنا شدم.برام خیلی جالب بود که یک روحانی درون حکومتی خیلی راحت وبلاگ می نویسه و حتی غیر از اون چت هم میکنه و در کلوپهای دوست یابی و اینجور چیزها هم عضو میشه!

یکی از افتخارات دوران چتی بنده هم اینه که چند باری با ایشون بصورت آن لاین چت کردم، و در اورکات و کلوب هم ایشون جزو لیست دوستانم هستند!

بعدها به عکسهای یواشکی اش که با گوشی موبایلش از سیاستمدارها می گرفت، عاشق شدم و بیش از پیش به ایشون علاقمند شدم. حتی یکی از گزارشهای نیویورک تایمز درباره ایشون رو به فارسی برگردوندم و در نشریات اون زمان منتشر کردم.

از اون دوران گذشت، تا اینکه افتخار پیدا کردم تا برای خوندن صیغه عقد بنده و همسرگرامی به محظر آقای خاتمی برسیم. و اونجا دیدن آقای ابطحی بعنوان نماینده بنده در خوندن خطبه، یک سورپرایز عالی برای من بود.

اما غرض ازاین معرفی پر زرق و برق، این بود که یکی از کشفهای دنیای وبگردی خودم رو به شما عرضه کنم!

همین طور که در کلوب می چرخیدم، تونستم فک و فامیلهای آقای ابطحی رو پیدا کنم. این موضوع برام اونقدر جالب بود که خواستم شما رو هم در حسم شریک کنم! فکرش رو بکنید! همه فامیلهای آقای ابطحی این کاره هستن!دمش گرم!!!

این پروفایل خود آقای ابطحی در کلوبه! و فامیلهای کشف شده ایشون عبارتند از: سید فائزه ابطحی، سید محمدتقی ابطحی، سید علی ابطحی، سید رضا ابطحی و سید محمد کاظم ابطحی.

قبلاً از آقای ابطحی بخاطر این افشاگری عذرخواهی میکنم!