سال نو مبارک


یا مقلّب القلوب و الابصار
یا مدبّر الیل و النهار
یا محوّل الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال

مشکلات‌مون زیاده! فقر، فاصله طبقاتی، تورّم در سرزمین‌مون بیداد می‌کنه. اکثرمون با مشکلات مالی داریم دست و پنجه نرم می‌کنیم، و خلیل وقتها هم شکست می‌خوریم! هنوز تو این مملکت خیلی‌ها هستن که به نون شب‌شون محتاجند.
یه سری بخاطر بیان آزادانه عقایدشون هنوز در بندند، و خیلی‌ها هم می‌ترسن که عقایدشون رو آزادانه بیان کنن. کشورمون نه تنها در روابط داخلی که در روابط بین‌المللی هم دچار مشکل شده. انرژی هسته‌ای به بحران بدل شده و هنوز معلوم نیست که به کدامین ناکجا آباد داریم میریم!

آره! همه این مشکلات هستن. امّا باور کنید که جهان‌مون فقط از مشکلات پر نشده!

در روز خیلی‌ها این فرصت رو پیدا می‌کنن که قلب‌شون برای یکی دیگه بتپه. خیلی‌ها با هم فامیل میشن. خیلی‌ها به هم کادو می‌دن. خیلی‌ها مادر میشن و خیلی‌ها هم پدر.
هر روز خیلی از آدمها حاجت‌شون رو از خدا می‌گیرن. خیلی‌ها کینه‌ها رو کنار می‌ذارن و با هم آشتی می‌کنن. خیلی‌ها ثمره تلاش‌شون رو می‌گیرن.
هر سال درختها شکوفه می‌دن، میوه می‌دن، و بعد برگ می‌ریزن، و میرن به خواب زمستونی. و بعد روزی نو دوباره شکوفه می‌دن. و این چرخ گردون همین‌طور داره می‌چرخه.

یادمون نره! دور و بر ما چیزهای دوست‌داشتنی هم زیاده. ما به این دنیا نیومدیم که فقط زشتی‌ها رو ببینیم و گاهی سعی کنیم که پاکشون کنیم. ما احتیاج داریم که زیبایی‌های اطرافمون‌ رو هم حس کنیم تا بتونیم زندگی کنیم.
چشم‌تون رو باز کنین. روزی نو داره آغاز میشه. بهار دوباره برگشته. چرخ گردون یه دورِ تازه رو داره شروع می‌کنه. ما هم می‌تونیم از نو شروع کنیم. این رو مادرمون، طبیعت، بهمون داره میگه، که همیشه می‌تونیم از نو شروع کنیم.

اربعین حسینی بر تمام شیعیان جهان تسلیت باد.
سال نوتون هم مبارک. امیدوارم که این سال همون سالی باشه که دوست دارین…

جای شما خالی نباشد

آدرس قرار: خیابان سیدجمال‌الدین اسدآبادی (یوسف آباد) – خیابان نوزدهم – پارک شفق
زمان: روز جمعه ۱۹ اسفند ساعت ۱۱

در کنار این حرکت زیبا، امین ثابتی پیشنهاد داده است که هر بلاگر ماهیانه ۱۰۰۰ تومان را زیر نظر یک NGO به یک حساب مشخص واریز نماید، تا صرف خانواده های بی بضاعت گردد. که به نظر من پیشنهاد بسیار خوبی است. حداقل باعث شروع حرکتی مداوم در کنار این حرکتهای شعارگونه یکروزه میشود.

به نظر من لازم است که برای دیدار عمومی ۱۹ اسفند نیز شماره حسابی اعلام شود تا آن دسته از دوستانی که نمی توانند در محل قرار حاضر شوند، کمکهایشان را به این حساب واریز کنند.

راستی نکند جای شما خالی بماند…

یک با یک برابر نیست

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستهایش به زیر پوششی از گرد پنهان بود…

ولی آن ته کلاسی ها

لواشک بین هم تقسیم می کردند

دلم می سوخت بحال او که بیخود هو می کرد

و با آن شور

تساوی های چیزی را نشان می داد

با خطی روشن

به روی تخته تاریک

که از ظلمت چو قلب ظالمان تاریک و غمگین بود

تساوی را نوشت

بانگ آورد:

که یک با یک برابر هست

که یک با یک برابر است…اینجا…

بناگه…از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یکنفر باید بپاخیزد…همیشه یکنفر باید…

به آرامی سخن سر داد:

این تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت

معلم مات برجا ماند

و او میگفت…

اگر یک فرد انسان واحد یک بود…؟

آیا باز هم یک با یک برابر بود…؟

سکوت مدحشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری…

و او با پوزخندی گفت: نه…

و باز هم گفت:…

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زوری و زری می داشت بالا بود

و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر، پست تر می بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم:

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد

یا که زیر ضربت شلاق له می شد

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد

یا چه کس این رادمردان را فنا می کرد

و سکوت بود و سکوت…

در این هنگام… معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

که یک با یک برابر نیست…

یک با یک برابر نیست…

خسرو گلسرخی

فعل مجهول

بچه ها صبحتان بخیر … سلام

درس اول فعل مجهول است

فعل مجهول چیست می دانید؟

نسبت فعل ما به مفعول است

در دهانم زبان چو آویزی

در تهیگاه زنگ می لغزید

صوت ناساز آنچنان که مگر

شیشه بر روی سنگ می لغزید

ساعتی داد آن سخن دادم

حق گفتار را ادا کردم

تا ز اعجاز خود شوم آگاه

«ژاله» را زان میان صدا کردم

«ژاله» از درس من چه فهمیدی؟

پاسخ من سکوت بود و سکوت بود

ده جواب بده کجا بودی؟

رفته بودی به عالم «هپروت»؟

خنده دختران و غرّش من

ریخت بر فرق ژاله چون باران

لیک او بود غرق حیرت خویش

خشمگین انتقام جو گفتم

بچه ها گوش «ژاله» سنگین است

دختری طعنه زد که نه خانم

درس در گوش «ژاله» یاسین است

باز هم خنده ها و همهمه ها

تند و پیگیر می رسید به گوش

زیر آتشفشان دیده من

«ژاله» آرام بود و سرد و خموش

رفته تا عمق چشم حیرانم

آن دو میخ نگاه خیره او

موج زن در دو چشم بی گنهش

رازی از روزگار تیره او

آنچه در آن نگاه می خواندم

قصه غصه بود و حرمان بود

ناله ای کرد و در سخن آمد

با صدائی که سخت لرزان بود

«فعل مجهول» فعل آن پدریست

که دلم را ز درد پرخون کرد

خواهرم را به مشت و سیلی کوفت

مادرم را ز خانه بیرون کرد

شب دوش از گرسنگی تا صبح

خواهر شیرخوار من نالید

سوخت از تاب شب برادر من

تا سحر در کنار من نالید

از غم آن دو تن دو دیده من

این یکی اشک بود و آن خون بود

مادرم را دگر نمی دانم

که کجا رفت و حال او چون بود

گفت و نالید و آنچه باقی ماند

هق هق گریه بود و ناله او

شسته می شد به قطره های سرشک

چهره همچو برگ لاله او

ناله من به ناله اش آمیخت

که غلط بود آنچه من گفتم

درس امروز قصه غم تست

تو بگو من چرا سخن گفتم

فعل مجهول فعل آن پدریست

که تو را بی گناه میسوزد

آن حریق هوس بود که در او

مادری بی پناه می سوزد.

سیمین بهبهانی

بابا دندان دارد امّا نان ندارد بخورد

بابا نان داد

بابا آب داد

در کلاسهای ابتدایی به ما دروغ گفتند

بابا نان داد!!

اگر گذرت به سفره خالی ما افتاد

آنوقت خواهی فهمید که:

«نان واژه ای سه حرفی است،

که فقط در کتابها می شود دید.

اگر بیایی،

اگر بیایی،

کف خانه اجارئیمان را

با گرسنگی زینت خواهیم داد

اگر بیایی.

؟