گپ‌زنی با فرانک مجیدی

فرانک مجیدی، اولین شخصی بود که برای شروع سری جدید فیس‌آف‌ها به ذهنم رسید. دلایل زیادی برای این کار داشتم. مهمترینش این‌که وقتی کاری را شروع می‌کند، تا آخرش همراهت می‌شود. زود جوابت را می‌دهد، آدم پایه‌ای است و جنب و جوش خاص خودش را دارد.

دلیل دیگر انتخاب فرانک مجیدی، این بود که اعلام کنم در سری جدید فیس‌آف‌ها، قرار نیست فقط سراغ اول‌ها و تاپ‌ترین‌ها بروم. البته منظورم این نیست که خانم مجیدی بلاگر تک و تاپی نیست، که اتفاقاً جز برترین‌های بلاگستان فارسی هستند. اما به هر حال در یک پزشک، ایشان نویسنده‌ی دوم محسوب می‌شوند.

همان‌طور که حدس می‌زدم، در طول تهیه فیس آف، فرانک مجیدی در اولین فرصت به سوالاتی که پرسیده می‌شد سریعاً پاسخ می‌داد. پاسخ‌هایش هم از سرِ انجام وظیفه نبودند و حتی خیلی از اوقات خودشان برای بهتر شدن فیس آف، سوالاتی را پیشنهاد می‌کردند.

به هر حال، سعی کردم تا فیس آف خوبی از آب در آید. هرچند که کاستی‌های زیادی باید داشته باشد که مسلماً همه‌ی تقصیرش گردن بنده است. اما به هر حال خواندنش خالی از لطف نیست…

فیس آف : فرانک مجیدی

شناسنامه‌ی «فرانک مجیدی» در دنیای وب، صادره از وبلاگ یک پزشک است. او و برادرش بلاگرهای پرکار و حرفه‌ای بلاگستان فارسی به شمار می‌روند.

فرانک بانو از خودت شروع کن. تحصیلاتت، شغلت، علایقت، کارهایی که می‌کنی و هر چیزی که دوست داری تا درباره‌ش بهمون بگی.

اول، سلام می‌کنم به خواننده‌های خوب این فیس‌آف و شما آقای جم عزیز. خب، فرانک مجیدی هستم. فارغ‌التحصیل رشته‌ی شیمی محض دانشگاه تبریز در مقطع کارشناسی و دانشجوی کارشناسی ارشد شیمی آلی، همچنان در دانشگاه تبریز هستم. ترجیح دادم که در دوره‌ی تحصیل، برای تمرکز بیشتر روی درس و دانشگاه، دنبال کار نباشم. خواننده‌های ثابت «یک پزشک»، به‌خوبی علایق من رو می‌شناسن. من از ۱۶ سالگی عاشق دنیای فیلم و سینما شدم.

به‌واسطه‌ی علاقمندی شدید برادرم به کتاب‌خوانی، عاشق دنیای کتاب هم شدم. در خانه، چند کتابخانه‌ی بزرگ مملو از کتاب‌های همیشه تازه داریم. شوق برگشتن از محل تحصیل و روبرو شدن با ده‌ها کتابی که به‌سختی می‌شه یکی‌ش رو برای مطالعه انتخاب کرد، همیشه با من بوده و هست.

همون‌طوری هم که همیشه می‌گم، علاقه به فرهنگ و هنر رو بهانه‌ی مناسبی برای نپرداختن به ورزش نمی‌دونم. من از وقتی یک کودک خردسال بودم، با خاطرات فوتبال‌های جام‌جهانی ۹۴ و بازی‌های پرسپولیس بزرگ شدم. فوتبال، بخش بزرگی از هیجانات زندگی من شد، هرچند که اون سال‌ها تلویزیون به‌سختی یک مسابقه رو نشون می‌داد. من از وقتی بچه بودم، عاشق تیم ملی آرژانتین بودم و وقتی فهمیدم که فوتبال رو دوست دارم که به‌شدت عاشق بارسلونا بودم! خیلی از دوستان‌م من رو به‌عنوان یه هوادار شدیداً متعصب بارسا می‌شناسن و من در موقعیت‌های مناسب تلاش کردم میزان عشق‌م رو به بارسا در برخی از پست‌های وبلاگ نشون بدم.

از همون کودکی، مادر ما رو با دنیای شعرخوانی آشنا کرد. حافظ و سعدی. کودکی من، پر بود از صدای نوارهای استاد شجریان. هنوز هم با عشق و افتخار، عاشق موسیقی اصیل ایرانی و آثار استادان بزرگ موسیقی کشورم هستم. البته این دلیلی بر این نیست که موسیقی غرب رو دنبال نمی‌کنم. یکی از شانس‌هایی که دوست داشتن سینما به من داد، آشنایی با آهنگسازان بزرگ دنیای سینما بود. شدیداً شیفته‌ی کارهای آهنگسازان بزرگی مثل انیو موریکونه، میکیس تئودوراکیس، فیلیپ گلاس، جان پاول و البته و صد البته، هانس زیمر هستم. به گوش دادن کارهای اپرای پاواروتی فقید، یا شنیدن آلبوم‌های سلین دیون، لارا فابین، جاش گروبان و چندتای دیگه علاقمند هستم. البته هیچ گروهی هم برای من، پینک‌فلوید نمی‌شه!

خوشحالم که بطور کامل علایقت رو به ما معرفی کردی. این نشون می‌ده که می‌تونیم راحت‌تر با هم گپ بزنیم.

بله، من به گپ زدن راحت در مصاحبه اعتقاد دارم. قرار نیست خواننده‌ها همون ادبیات پست‌های وبلاگی رو در فیس‌آف تجربه کنند :)

خب پس برای خودمونی‌تر شدن، بد نیست کمی بیشتر اطلاعات بدی! متولد چه روزی از چه ماهی در چه سالی هستی؟! از خانواده‌ت برامون بگو.

من روز ۲۷ تیر سال ۱۳۶۵ در یک هوای بسیار بارانی در بیمارستان «آریا» در رشت به‌دنیا اومدم. می‌شه روز ۱۸ جولای، روز تولد قهرمان بزرگ زندگی‌م، «نلسون ماندلا».

پدر من کارمند اداره‌ی مخابرات بود و مادرم معلم. مادرم از خردسالی ما رو با کتاب و شعر آشنا کرد و علاقه‌ام به ادبیات رو خیلی به ایشون مدیون‌م. من آدم خیلی خوش‌شانسی‌ام آقای جم. توی زندگی‌م هرچی که خواستم، داشتم. آدم‌هایی که دوست‌م داشتند، دوستای خیلی خوب و رفاه کامل فرهنگی و اجتماعی. به پدر و مادرم خیلی مدیون‌م، همه‌ی زحمات اون‌هاست که باعث شده به این‌جا برسم. دست‌شون رو می‌بوسم.

چند تا برادر و خواهرین؟ فقط شما و علیرضا هستین؟

بله، فقط من و علی‌رضا. این خیلی توی صمیمیت من و برادرم نقش داشت.

اگه ازت بخوام یه سری عکس از سنین مختلف از خودت و علیرضا برای انتشار بهمون بدی، چی می‌گی؟!

این رو باید از علی‌رضا بخواید. آلبوم خونوادگی تو خونه‌ی پدری هست و من الان دسترسی ندارم. وگرنه من که مشکلی ندارم اصلاً! اتفاقاً عکس‌های بانمکی دارم از دوران بچگی :)

خب شما از ایشون بخواید و برام بفرستید تا توی فیس‌آف ازشون استفاده کنم.

باورم نمی‌شه یعنی روتون نمی‌شه شما به علی بگید؟! باشه، می‌گم اسکن کنه و بفرسته برام :)))

حسب‌الأمر، دو تا از عکس‌های دوران کودکی رو براتون می‌فرستم. توی اولی‌ش، من نه ماه دارم و علی‌رضا ۸، ۹ سال. دقیقاً یک سال و سه ماه قبل از پذیرش قطعنامه‌ی ۵۹۸ و پایان جنگ ایران و عراق. عکاسی هم امکانات زمان جنگی داره. خب، چه می‌شه کرد. ما مثل بچه‌های حالا نبودیم. حقیقت اینه که همیشه علی‌رضا همین‌جور که توی این عکس