عمر…!

عمر را به شناختن و دیدن خیلی چیزها و خیلی چهره ها می گذرانیم. زندگی را شب و روز در کار تجربه کردنها و برخوردها و راست و ریس کردن صدها و هزارها مسئله و مشغله به سر می بریم، اما در این میان یکی هست که به او کمتر از همه می پردازیم. یکی هست که از همه بیشتر به ما نزدیک است و ما از همه بیشتر از او دوریم!

او را یکبار هم ندیده ایم! به او خوب خیره نشده ایم، و اگر هم گهگاهی چشم مان به او افتاده و سر راهمان قرار گرفته، باز به دیگران مشغول شده ایم و او را گم کرده ایم.

زندگی همچون یک خانه شلوغ و درهم و برهم است و ما در آن غرقیم. این تابلو را به دیوار مقابل می زنیم. آن قالیچه را جلوی پله می اندازیم. اتاقها را جارو می کنیم. آشپزخانه را جمع و جور می کنیم. لباسهایمان را نو می کنیم و… و غرقه در همین کشمکشها و گرفتاری ها می رویم و میدویم و می پریم که ناگهان، از جلوی آینه رد می شویم…

می ایستیم و نگاهش می کنیم. زل می زنیم. دقیق می شویم. آیا واقعاً او را می شناسیم؟!

اگر نه پس چه کسی و چه کاری فوری تر و مهمتر از این که همه این مشغله های سرسام آور و پوچ روزمره را کنار بگذاریم و به «او» بپردازیم؟ مگر چقدر دیگر فرصت داریم؟

من وقتی به خودم نگاه می کنم، می بینم که اصلاً آنی نیستم که می خواستم باشم. نمی دانم! شاید هم قبلاً بهتر بودم یا شاید می خواستم همین باشم ولی الان دوست ندارم همین بمانم!

شاید به همین خاطر هم هست که روزمرگی می کنم و از خود فرار می کنم. ولی کجا بروم که «من» با من نباشد؟

خدایا! بیست و سه سال کامل به من نعمت زندگی کردن بخشیدی و امروز به حول قوه تو وارد بیست و چهارمین سالروز ولادتم شده ام. چه بخواهم از تو که خود بزرگترین نعمات را به من عطا فرموده ای. ولی پروردگار من! تو خود می دانی که حالا من در زندگی شریک دارم، پس به حق او با این بنده حقیرت رحمان تر باش و به کرمت لطفی کن تا نه همین باشم، که به از این شوم.

آمین یا رب العالمین