سایت خوانی بهتر از وبلاگ خوانی آمد پدید

او: تو اینترنت چیکار می کنی؟

من: وبلاگ می خونم!

او: کار خوبی نمی کنی! بجاش سایت بخون به معلوماتت اضافه بشه.

من: !

چگونه از لیست محبوبترین وبلاگها خارج شویم؟!

بعد از انتشار پست “چگونه جز برترین وبلاگهای فارسی باشیم؟!”و آموزش دادن نحوه پیشی گیری در به اصطلاح رقابت نظرسنجی بسیار ابتدایی سایت پرشین وبلاگ، اینک قصد دارم به دوستانی همچون امین ثابتی عزیز، که دوست ندارند نام وبلاگشان در این رقابت حضور داشته باشد، نحوه خروج از رقابت را آموزش دهم!

برای این کار تنها کاری که لازم است انجام دهید، نوشتن یک پست انتقادی از نظرسنجی فوق الذکر می باشد! که اگر کمی بد و بیراه هم چاشنیش کنید، کارتان سریعتر پیش خواهد رفت.

حالا پست منتشره را از طریق فید و بالالابی در سطح وسیعی انتشار دهید. هر چه زمان انتشار آن در سطح وب کوتاهتر و گستره آن بزرگتر باشد، نام وبلاگ شما زودتر از گردونه خارج خواهد شد!

این راه کاملاً تضمین شده است! چون خودم این کار را انجام دادم و حالا که ۱۵ صفحه این نظرسنجی را جستجو میکنم، خبری از آدرس بلاگ نوشت نیست!

اما چرا اینچنین است؟!

این برمیگردد به ضعفی که مدیران پرشین وبلاگ در زمینه انتقادپذیری دارند! خوب بجای اینکه مشکل مطرح شده را حل کنند، سوال کننده را از دور خارج می کنند! و اما همچنان راه برای محبوب شدن باز است!

من اشتباهی هستم

مهران مدیریچه دفاعی بکنم آقای قاضی؟!

من شریف تربیت شدم. من شریف بزرگ شدم.

نه کسی منو می شناخت. نه ثروتمند بودم، نه معروف و نه هیچ چیز دیگه ای.

من ساده بودم. من همه چیز رو باور می کردم. من با هیچ کس مخالفت نمی کردم.

من مقاومت کردم تا حد توانم. اما من توانم کم بود. بنده ضعیف بودم.

برای خودم ضعیف بودم و برای دیگران.

من به همه احترام می گذاشتم. اما گاهی یادم می رفت چه کسی هستم. و من شروع کردم به بازی کردن

و من اشتباهیم.

من نه طبیب بودم [که بیماری جامعه ام رو درمان کنم]، نه پلیس [که بعنوان مجری قانون با مشکلات جامعه ام مبارزه کنم]، نه شاعر [که با سخنوری مردم جامعه ام را راهنمایی کنم] و نه خلافکار!

من فقط اشتباهی بودم.

من از اولش هم اشتباهی بودم.

تقصیر من بود. اما تقصیر دیگران هم بود.

اما خدایا تو شاهدی که من هیچ چیزی رو برای خودم برنداشتم. هیچ چیز رو توی جیب خودم نذاشتم.

من فقط اشتباهی بودم.

خدایا تو شاهدی که من چیزی رو خراب نکردم. من کسی رو اذیت نکردم.

من فقط اشتباهی بودم.

من چه دفاعی می تونم از خودم بکنم؟ من بی دفاعم.

حالا من موندم و تقاص این همه اشتباه دیگران و بازیگوشی خودم.

آقای قاضی من از هیچ کس توقعی ندارم.

خدایا تو منو ببخش…

آخرین دفاعیات مهران مدیری بعنوان مرد هزار چهره

مرد هزار چهره

از نظر من یکی از طنزهای پر مسمای دوران ما، طنز تلویزیونی “مرد هزار چهره” ساخته مهران مدیری است. دیدن طنزی با چنان زبان تیز و تند، از رسانه ملی جای بسی شگفتی دارد. طنزی که برای نخستین بار روی خط قرمز بسیاری از مشاغل حساس مملکتی قدم می گذارد و فسادهای درونی آنها را برجسته می کند و به نمایش می گذارد.

مدیری از مردم شروع کرد. فردی همچون پدرزن آینده اش که بدلیل داشتن رابطه های نیم بند، دست به هر گونه قانون شکنی می زند و اطرافیانش را نیز به انجام دادن این کارها ترغیب می کند.

و اتاق شصتچی در بایگانی ثبت احوال! که به واقع یکی از بایگانی های تاریخی سازمانهای دولتی است! جایی که شجره نامه های افراد را از روزی که زاده می شوند، تا روزی که فوت می گردند در آن ذخیره می کنند.

مدیری اولین چهره از هزار چهره را به پزشکان و به تبع آن به بیمارستانهای خصوصی اختصاص می دهد. دکترهایی که به دلیل متنعم بودن، به پزشکی به عنوان یک تفریح می نگرند و در کنار آن به بساز و بفروشی هم اشتغال دارند!

در این بین یکی از مشکلات عمده دیگر جامعه نیز به تصویر کشیده شده است. با اینکه دکتر سپهر جندقی قلابی، هیچ اطلاع تخصصی در زمینه مغز و اعصاب ندارد، اما دیگران در هنگام گوش دادن به حرفهایش، بجای محک زدن تخصصی آن، تحت تاثیر نامش قرار می گیرند و هر حرفی که از دهان پروفسور جندقی بیرون بیاید، همچون دری است گرانبها! شکی نیست که ما واقعاً افرادی اسطوره پرور هستیم!

از پزشکی به میان نظامیان هدایت می شویم. جایی که سردوشی ها، میزان قدرتت را تعیین می کنند!

در اینجاست که شصتچی خشونت را می آموزد. عاملی که با آن می توانی زیردستانت را به کنترل خویش در آوری و با داد زدن به خواسته هایت برسی.

مدیری در این بخش از داستانش به همان حرفهایی اشاره می کند که چندی پیش فرزاد حسنی به آنها پرداخته بود. وی با زبان طنزش، اعمال خشونت و ضرب و شتم علیه متهمان را به نقد کشید و آنرا بعنوان کاری زشت و پلید معرفی نمود. البته امیدوارم که سرنوشت این کار شجاعانه به سرنوشت کار فرزاد حسنی دچار نشود!

از آن دوران خشن، به یکباره به لطافت کامل نائل می شویم. این بار ادیبان و هنرمندان، قهرمان داستان را به تسخیر می آورند. شاعرانی که از سخنوری شان به گفتن اشعار اجتماعی بهره می گیرند، بدون آنکه هراسی از دربند شدن داشته باشند.

آنچه که در این داستان بر آن تاکید بیشتری شده است، “جو گرفتگی” ما ایرانی هاست. شوری که اکثراً خارج از شعور است! و همین هیجانات گذرای محیطی هستند که اکثر تصمیمات مهم ما را تحت تاثیر قرار می دهند، بدون آنکه به عواقبشان آگاه باشیم!

به هر حال شخصاً از این طنز خیلی لذت بردم و از مهران مدیری بخاطر این کارش سپاسگزارم.

بی صبرانه منتظر نتیجه نهایی دادگاه آقای شصتچی هستم. آیا واقعاً ما مقصریم؟!

پ.ن۱: این پست، پانصدمین پست بلاگ نوشت محسوب می شود!

پ.ن۲: این پست بعنوان همگامی با تلویزیون در ایام نوروز تقدیم شد به جشنواره نوروزی ۸۷ وبلاگستان فارسی.