بایگانی برچسب: شعر

یک زن راز آسمونه

زنیک زن از این دنیا عشقه نیازش
خدا اونو ساخته از جنس سازش
عشق همسر . عشق مادر
مرامشه نوازش
یک زن راز آسمونه
یک زن نور کهکشونه
یک زن لطف آشیونه
حرفش حرف دل و جونه تو خونه
نازکدل . یک زن سنگ صبوره
درمون هر دردش . اشکای شوره
اگه یک کوه غم و درده
ولی پر از غروره
یک زن راز آسمونه
یک زن نور کهکشونه
یک زن لطف آشیونه
حرفش حرف دل و جونه تو خونه
با کمک اندیشه هام نامه نوشتم به خدا
پرسیده بودم که چرا نازکدل آفرید مرا
خدا با ناله نسیم یه شب جوابمو رسوند
وجود زن اگه نبود کارش نیمه تموم میموند
یک زن راز آسمونه
یک زن نور کهکشونه
یک زن لطف آشیونه
حرفش حرف دل و جونه تو خونه

ترانه نازکدل ـ مریم جلالی

نشسته ام زمان را می نگرم

من اکنون احساس می کنم،

بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم،

تنها مانده ام.

و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.

و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.

و خود را می نگرم.

و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ،

این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است،

و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر

که تو این جا چه می کنی؟

امروز به خودم گفتم:

من احساس می کنم،

که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.

همین و همین.

دکتر علی شریعتی

اردیبهشت ۴۹

رئیس

مسعود کیمیایی جلوی دوربین ساتیار امامی“رئیس” مسعود کیمیایی، از اون فیلمهاست که بارها باید دیده بشه تا منظور اصلی اش دستت بیاد.

داستان کلی “رئیس” هجرت پدر و پسری است مظلوم از زباله دانی به زیباییِ زندگی، در کنار همسرانی که آرامششان هستند، و البته زیر سایه رئیسی که نوکری را با سوار شدن بر پشت جوانان به ریاست رسانیده.

اما حین فیلم دیالوگهای زیادی رد و بدل میشن که سنگینن و برای فهمیدنشون نیاز به یه سینمای با کیفیت و ژست روشنفکرانه هست.

رییس

ردی از خون باقی مونده پشتِ سر!
کوچه های بی سرانجام، رو به رو!
یه نفر جونشُ بالا میاره،
توی بهتِ این شبِ بی آبرو!

روی آسفالتِ سیاهِ روزگار،
دیدنِ سرخیِ خون دیدنی نیست!
همه جاده ها به دره می رسن،
همه کوچه ها به تابلوهای ایست!

تو خیمه شب بازیِ شهر، عروسکِ بازی نباش!
اون که سرِ نخ دستشه، خونِشُ رو صحنه بپاش!
تنها رفیق قیمتیه! اینُ هزار بار بنویس!
زانو نزن به سایه ها، تن نده به امرِ رییس!

ترانه ی پایانی فیلم رئیس – ترانه ی یغما گلرویی – با اجرای زیبای رضا یزدانی

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت،

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش،

و او یکریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را…

دکتر علی شریعتی

پ.ن۱: کیست این شریعتی؟

پ.ن۲: سایت رسمی دکتر علی شریعتی

پ.ن۳: عکسهای تازه منتشر شده از دکتر علی شریعتی