اندیشیدن

اندیشیدن
در سکوت.

آن که می‌اندیشد
به ناچار دَم فرو می‌بندد
اما آنگاه که زمانه
زخم خورده و معصوم
به شهادت‌اش
به هزار زبان سخن خواهد گفت.

احمد شاملو

آیا انسان معجزه‌ئی نیست؟

آیا انسان معجزه‌ئی نیست؟

انسان… شیطانی که خدا را به زمین آورد، جهان را به بند کشید و زندان‌ها را در هم شکست! ـ کوه‌ها را درید، دریاها را شکست، آتش‌ها را نوشید و آب‌ها را خاکستر کرد!

انسان… این شقاوتِ دادگر! این متعجبِ اعجاب‌انگیز!
انسان… این سلطانِ بزرگترین عشق و عظیم‌ترین انزوا!

انسان… این شهریارِ بزرگ که در آغوشِ حرمِ اسرارِ خویش آرام یافته است و با عظمتِ عصیانی‌یِ خود به رازِ طبیعت و پنهان‌گاهِ خدایانِ خویش پهلو می‌زند!

انسان!

آیا انسان معجزه‌ئی نیست؟

احمد شاملو

الفبا را باید کشت

دانش آموزانی کودن و بازیگوش

جمع گشتند و بهم می گفتند:

-که الفبا را باید کشت،

تا از این مدرسه و مشق و کتاب

حبس و آزار و عتاب،

کلی آسوده شویم.

زان میان گفت یکی شیطانتر:

که الفبا کشتن بی معنی است

باید آقای معلم را کشت.

همه فریاد زدند: «آری»

و معلم که عصب هایش

از هیاهوی کلاس

از تکاپوی معاش

از غم شش رتبه عقب مانده

وز تنفر به گروهی خر از اسب جلو رانده

سخت فرسوده و بی طاقت بود

ماجرا را که شنید

رفت و با سم قوی خود را کشت

با همان سم که در مدرسه اش

توی اشکاف اطاق شیمی

زینتی بود، نفیس

و پس از او همه دانستند

که در این مکتب پهناور آفاق گذر

زندگی هیچ الفبائی

بسته با هستی یک فرد معلم نیست.

مفتون امینی

یک با یک برابر نیست

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستهایش به زیر پوششی از گرد پنهان بود…

ولی آن ته کلاسی ها

لواشک بین هم تقسیم می کردند

دلم می سوخت بحال او که بیخود هو می کرد

و با آن شور

تساوی های چیزی را نشان می داد

با خطی روشن

به روی تخته تاریک

که از ظلمت چو قلب ظالمان تاریک و غمگین بود

تساوی را نوشت

بانگ آورد:

که یک با یک برابر هست

که یک با یک برابر است…اینجا…

بناگه…از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یکنفر باید بپاخیزد…همیشه یکنفر باید…

به آرامی سخن سر داد:

این تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت

معلم مات برجا ماند

و او میگفت…

اگر یک فرد انسان واحد یک بود…؟

آیا باز هم یک با یک برابر بود…؟

سکوت مدحشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری…

و او با پوزخندی گفت: نه…

و باز هم گفت:…

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زوری و زری می داشت بالا بود

و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر، پست تر می بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم:

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد

یا که زیر ضربت شلاق له می شد

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد

یا چه کس این رادمردان را فنا می کرد

و سکوت بود و سکوت…

در این هنگام… معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

که یک با یک برابر نیست…

یک با یک برابر نیست…

خسرو گلسرخی

فعل مجهول

بچه ها صبحتان بخیر … سلام

درس اول فعل مجهول است

فعل مجهول چیست می دانید؟

نسبت فعل ما به مفعول است

در دهانم زبان چو آویزی

در تهیگاه زنگ می لغزید

صوت ناساز آنچنان که مگر

شیشه بر روی سنگ می لغزید

ساعتی داد آن سخن دادم

حق گفتار را ادا کردم

تا ز اعجاز خود شوم آگاه

«ژاله» را زان میان صدا کردم

«ژاله» از درس من چه فهمیدی؟

پاسخ من سکوت بود و سکوت بود

ده جواب بده کجا بودی؟

رفته بودی به عالم «هپروت»؟

خنده دختران و غرّش من

ریخت بر فرق ژاله چون باران

لیک او بود غرق حیرت خویش

خشمگین انتقام جو گفتم

بچه ها گوش «ژاله» سنگین است

دختری طعنه زد که نه خانم

درس در گوش «ژاله» یاسین است

باز هم خنده ها و همهمه ها

تند و پیگیر می رسید به گوش

زیر آتشفشان دیده من

«ژاله» آرام بود و سرد و خموش

رفته تا عمق چشم حیرانم

آن دو میخ نگاه خیره او

موج زن در دو چشم بی گنهش

رازی از روزگار تیره او

آنچه در آن نگاه می خواندم

قصه غصه بود و حرمان بود

ناله ای کرد و در سخن آمد

با صدائی که سخت لرزان بود

«فعل مجهول» فعل آن پدریست

که دلم را ز درد پرخون کرد

خواهرم را به مشت و سیلی کوفت

مادرم را ز خانه بیرون کرد

شب دوش از گرسنگی تا صبح

خواهر شیرخوار من نالید

سوخت از تاب شب برادر من

تا سحر در کنار من نالید

از غم آن دو تن دو دیده من

این یکی اشک بود و آن خون بود

مادرم را دگر نمی دانم

که کجا رفت و حال او چون بود

گفت و نالید و آنچه باقی ماند

هق هق گریه بود و ناله او

شسته می شد به قطره های سرشک

چهره همچو برگ لاله او

ناله من به ناله اش آمیخت

که غلط بود آنچه من گفتم

درس امروز قصه غم تست

تو بگو من چرا سخن گفتم

فعل مجهول فعل آن پدریست

که تو را بی گناه میسوزد

آن حریق هوس بود که در او

مادری بی پناه می سوزد.

سیمین بهبهانی