نشسته ام زمان را می نگرم

من اکنون احساس می کنم،

بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم،

تنها مانده ام.

و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.

و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.

و خود را می نگرم.

و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ،

این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است،

و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر

که تو این جا چه می کنی؟

امروز به خودم گفتم:

من احساس می کنم،

که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.

همین و همین.

دکتر علی شریعتی

اردیبهشت ۴۹

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت،

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش،

و او یکریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را…

دکتر علی شریعتی

پ.ن۱: کیست این شریعتی؟

پ.ن۲: سایت رسمی دکتر علی شریعتی

پ.ن۳: عکسهای تازه منتشر شده از دکتر علی شریعتی

برای دوست داشتن

برای دوست داشتن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد

قلبی که دوستش بدارند

قلبی که هدیه کند

قلبی که بپیذیرد

قلبی برای من

قلبی برای انسانی که من می خواهم

تا آن را کنار خویش حس کنم

احمد شاملو

بمناسبت تولد سهراب

سهراب سپهری

خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به اگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسید به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی
خانه دوست کجاست