نوشته‌های مانده در پستو

جولیا کامرون در کتاب «حق نوشتن» می‌گوید:

         «نوشتن مربوط به گذاشتن چیزی روی صفحه است، نه فکر کردن و عرق ریختن.»

او می‌افزاید:

         «وقتی نوشتن، به جای عمل صحبت کردن به عمل گوش دادن تبدیل شود مقدار عظیمی از هویت شخصی از آن بیرون می‌رود… می‌بینم که از جملاتی که انگار می‌خواهند نوشته شوند شگفت‌زده و به آن‌ها علاقه‌مند شده‌ام. نوشتن به جای فضل فروشی، به مکاشفه تبدیل می‌شود.»

اما اگر حرف‌هایی که در ذهنت می‌شنوی ممنوعه باشند چطور؟! آیا می‌توان ممنوعیات را هم به همان ترتیبی که می‌شنوی به نوشته بدل کرد؟

اگر در جایی زندگی کنی که بی‌مهابا نوشتن، جرم باشد و از هر دستاویزی برای تنبیه کردنت استفاده کنند، آیا نوشتن باز هم موهبت خواهد بود؟

بله! شاید بله! اگر نوشته‌هایت را در پستو پنهان کنی! نه اینکه اینجا و آنجا بخواهی با دیگران به اشتراکش بگذاری.

اما آیا این نوشته‌های مانده در پستو هم خاصیت درمانی دارند؟!

فکر کنم داشته باشند. چون نگه‌ داشتن این حجم فریاد در ذهن ویران کننده است.

پس باید نوشت. حتی اگر در پستو.

سانسور اندیشه

قیمت بنزین ۲۰۰ درصد افزایش داشته است. بله! شکی نیست که این اتفاق بزرگی است. اعتراضات و کشتاری که احتمالاً از پرشورترین و شدیدترین اعتراضات سال‌های اخیر بود نیز فاجعه‌ای تلخ است. اما از همه‌ی این حوادث خطرناک‌تر و مهلک‌تر قطع کردن کامل اینترنت توسط حاکمیت بود که بدون شک بی‌نظیرترین و خطرناک‌ترین سلاح اندیشه‌ای است که در دوران معاصر می‌شود به کار گرفت، و عمق این سانسور خطرناک آن‌چنان رعشه‌ای بر تنم انداخته که همزاد پنداری با وینستن اسمیت کتاب ۱۹۸۴ بر تن می‌اندازد.

۷۰ سال پیش از این، جورج اورول به تصور خویش قصد داشت تا به اغراق، دیکتاتوری‌ای را به تصویر کشد که در آن اندیشه را هدف می‌گیرند و همه جا می‌پایندت و چنان مرحله به مرحله رنجت می‌دهند که نه بر زبان، بلکه از اعماق وجودی که حتی خودت هم دیگر نمی‌دانی کجاست، مهر ناظر کبیر بر دلت افتد و این باور را حقیقت محض یابی که جز آن‌چه حزب می‌گوید هیچ چیز درست نیست.

و اینک ما بردگان مدرن تمدنی که خود تار و پودش هستیم، مرحله به مرحله چاره‌ی بی‌چارگی‌مان چاک‌تر می‌خورد و کاسه‌ی چه کنمِ شکسته‌ای در دست گرفته‌ایم و نشسته‌ایم که ببینیم درز این لباده‌ تا کجاست …

برای نُه سالگی بلاگ‌نوشت

روزی روزگاری بود که اینترنت برای هم سن و سالان من معنای آزادی داشت. یادم هست که آن روزها دعوای‌مان سر این بود که آیا آزادی مطلق در اینترنت خوب است یا نه؟! اما حالا این‌جا هم «توئیت‌هایت را می‌بویند، مبادا گفته باشی دوستت دارم»!

blognevesht-censorship

شاید برای همین هست که دیگر “بلاگ‌نوشت” جایی نیست که بتوان “منِ” واقعی مرا کامل دید. حالا نگفته‌های این‌جا از گفته‌هایش بسی بیشتر است. اما با این حال هنوز هم اینجا را خیلی دوست دارم و همین عشق است که موجب شده تا بلاگ‌نوشت وارد نهمین سالش شود…

بحران خوراک فکری

همان‌طور که روزانه در وعده‌های مختلف، برای سیر کردن شکم‌مان غذا می‌خوریم، فکرمان هم نیاز به غذا دارد تا سیر شود. حتی اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، به نظر می‌رسد که فکرمان بارها گرسنه‌تر است و بیشتر عطش دریافت خوراک‌های فکری را دارد.

امروز با خودم دقیق شدم تا ببینم چه خوراک‌هایی به خورد فکرم می‌دهم. نتیجه این شد که در اکثر موارد خوراک‌های فکری موردپسند و جذابی که برایم وجود دارند از ناحیه‌ی کشورهای توسعه یافته تهیه می‌گردند. اغلب تولیدات داخلی یا برایم جذاب نیستند و یا بصورت ناشیانه‌ای قصد انتقال مفاهیم را دارند.

به نظر می‌رسد آن‌هایی که در کشور می‌توانند خوراک‌های فکری خوبی برای‌مان تولید کنند، اغلب به دلیل جو امنیتی و سیاست ممیزی حاکم، سکوت اختیار کرده‌اند یا در زندان به سر می‌برند. اما به نظر من این موضوع زنگ خطر بزرگی برای همه‌ی ماست. هم آن‌هایی که از تولیدات فکری افراد توانا می‌ترسند و هم مایی که بخاطر نبود خوراک فکری مناسب، مجبوریم از تولیدات دیگران مصرف کنیم…

بلاگ‌ننوشت !

دهم آذر ماه، برای من روز مهمی است. تاریخی است که اولین پست را در بلاگ‌نوشت منتشر کردم. چه روز خوبی بود!

دهم آذر ماه، برای من روز مهمی است. تاریخی است که اولین پست را در بلاگ‌نوشت منتشر کردم. چه روز خوبی بود!

نوشته بودم «و آن کس که در راه حق به خدا اعتماد کند. خداوند او را بس است. خدا فرمان و حکم خود را به نتیجه می‌رساند». قصدم این بود که از هیچ‌کس جز خدا نترسم و همیشه حق را بگویم و حق را کنم. چه دوران خوبی است دوران دانشجویی! دورانی که به هیچ‌کس وابسته نیستی، از هیچ‌کس هم نمی‌ترسی! اگر آن زمان بلاگ‌نوشت را دیده باشید، تقریباً پست‌های اینجا هم همین شکلی بودند.

اما حیف که چرخه‌ی زندگی، آنچه را با من کرد که فکرش را نمی‌کردم! اسیر نان شدم! قلمم به اسارت رفت. حتی بسیاری از بلاگ‌نوشت‌های قدیمی هم حالا اسیرِ منتشر نبودن شده‌اند.

سال‌هاست که اینجا دیگر رنگ و بوی درستی ندارد. نه این‌که حرفی برای گفتن نباشد، و نه اینکه همه‌چی آروم باشد! اما دیگر نای گفتن نیست. خستگی چیره است. باز باید شکر کرد که حداقل هر از چند گاهی کنتور اینجا یکی می‌اندازد! این بلاگ‌نوشت‌ها، حداقل امید من است به رسیدنِ روزی که بلاگ‌ننوشت‌هایم را اینجا منتشر کنم. به همین امید هم هشتمین آغاز اینجا را گرامی می‌دارم…