جهان زشت ما !

دنیای ما به خوب‌ها و بدها تقسیم نمی‌شود. ما روشنایی و تاریکی را در کنار یکدیگر داریم. در درون همه‌ی ما خوبی و بدی وجود دارد.

 دیالوگی از هری پاتر و محفل ققنوس

بله در دنیای ما خوبی و زشتی در هم تنیده. و گاهی این در هم تنیدگی آن‌قدر پیچیده است که تفکیکش آسان نیست. اما برآیند آنچه که در کل دنیا می‌توان دید، برآیندی نیست که بتوان آن را «خوبی» نامید.

همه‌ی زندگی بشر زیر چتری از «زر» و «زور» اداره می‌شود. آن‌ها که به این نهادها نزدیکند، زندگی شادی می‌گذرانند و وقت پرداختن به سایر ملزومات یک زندگی شایسته‌ی بشریت را دارند، و آنانی که دور از این توفیقات هستند، فقط سعی می‌کنند که روزها را بگذرانند.

این‌ها محدود به کشور ما یا کشورهای عقب‌مانده نیست. همه‌ی دنیا کم و بیش این اوضاع را دارند. همین هم هست که این روزها شاهد راه افتادن جنبشی مثل «جنبش تسخیر وال استریت» هستیم. زندگی‌ها سخت شده و تحمل‌ها تاب آمده!

البته این روزها بشریت دچار یک مشکل خطرناک دیگر هم هست: «تزویر»! هستند گروهی که در این آشفته بازار، پشت ضعفای به تنگ آمده می‌ایستند و به بهانه‌ی حمایت از جنبش‌های بهتر کردن دنیا، اهداف خودشان را پیش می‌برند. این‌ها هم خود مشکل دیگری هستند که آشفته‌ی مشوش ما را مشوش‌تر می‌کنند و به تنگ آورده‌اند ما را.

آری! جهان ما چه بخواهیم و چه نخواهیم به همین زشتی است! خوشی‌هایی هم که به آن‌ها، کوتاه دل می‌بندیم، فقط برای از یاد بردن زشتی دنیایی‌ست که در آن نفس می‌کشیم.

نمی‌دانم که می‌شود یا نه! اما همچنان امید دارم که بشود تا با خودمان شروع کنیم و زشتی‌های تن‌مان را بزدائیم، و بعدتر ساختارها را تغییر دهیم و دنیای بهتری بسازیم تا بتوانیم خوشبخت‌تر نفس بکشیم.

احتمالاً می‌شود! اما نه به تنهایی. همه باید بخواهیم که بشود…

سرمایه‌های اجتماعی‌مان را دریابیم

احسان اردستانی رستمی، بحثی را تحت عنوان «مرگ سرمایه‌های اجتماعی» ایران، مطرح کرده است و لیالی عزیز نیز راهکارهایی را برای احیای این روند ارائه نموده و ضمن آن از حقیر نیز خواسته‌اند تا نظراتم را در این باب به اشتراک بگذارم.

پیشنهاد می‌کنم قبل از خواندن این مطلب، دو پست اشاره شده را از نظر بگذرانید.

همه می‌دانیم که انسان موجودی اجتماعی است و نیازهای خود را از طریق ارتباط با دیگران برطرف می‌نماید. نقش این ارتباط جمعی انسان تا آن اندازه است که اندیشمندان علوم اجتماعی، آن را به عنوان یکی از سرمایه‌های زندگی بشر مطرح می‌کنند و از آن به عنوان «سرمایه‌های اجتماعی» یاد می‌نمایند.

این مفهوم در ویکی‌پدیا به این صورت تعریف شده است:

سرمایه اجتماعی مفهومی جامعه‌شناسی است که در تجارت، اقتصاد، علوم انسانی و بهداشت عمومی جهت اشاره به ارتباطات درون و مابین گروهی از آن استفاده می شود. اگرچه تعاریف مختلفی برای این مفهوم وجود دارد، اما در کل سرمایه اجتماعی به عنوان نوعی “علاج همه مشکلات” جامعه مدرن تلقی شده است.

ایده اصلی این است که “شبکه‌های اجتماعی دارای ارزش هستند. همانطور که پیچگوشتی (سرمایه فیزیکی) یا تحصیلات دانشگاهی (سرمایه انسانی) هم به صورت فردی و هم در شکل جمعی می‌توانند موجب افزایش بهره وری شوند، ارتباطات اجتماعی هم بر بهره‌وری افراد و گروهها تأثیر می‌گذارند”

مفهوم سرمایه اجتماعی، مفاهیمی همچون همکاری، هماهنگی، و اعتماد در میان اعضای یک جامعه را در خود شامل می‌شود و براساس این مفاهیم می‌کوشد تا راه رسیدن جامعه به هدفی مشخص را هموار نماید. شاید بتوان این‌گونه گفت که سرمایه اجتماعی، روحی است در کالبد جامعه برای پیشبرد اهداف آن جمع.

اما آن‌چه که منطقاً بوجودآورنده‌ و تقویت‌کننده‌ی این سرمایه‌ها در جوامع بشری است، چیزی نیست جز داشتن «هدف»، اعتقاد وجودی به آن و البته بنا به ذات بشر، سود بردن از آن.

همه می‌دانیم که عقل حکم می‌کند تا در یک کار گروهی، همه با هم همکاری کنند. اما اگر اعضا به یکدلی و یک‌رنگی نرسند، یا هدف همکاری برای‌شان معلوم نباشد، یا اگر رسیدن به هدف، چیزی را عایدشان نکند، مسلماً همکاری صورت نخواهد گرفت. در حقیقت همکاری، هنگامی در جامعه شکل خواهد گرفت که همه به این باور برسند که باید به هدف تعیین شده رسید، و همه «بخواهند» تا به مقصد دست یازند.

بنابراین اگر امروزه شاهد آن هستیم که از جزئی‌ترین تا کلی‌ترین سرمایه‌های اجتماعی ما رو به زوال هستند، یا حتی با وجود تمدن عظیم گذشته، خیلی از آن‌ها شکل نگرفته‌اند، به نظر من مشکل از مدیران جامعه ماست!

مشکل آن است که جوامع ما هدفمند نیستند. عایدی درستی، مطابق با شأن خود، از به مقصد رسیده‌های‌شان دریافت نمی‌کند. برای آموزش مبانی فرهنگی‌شان، درست وقت صرف نمی‌شود. دغدغه‌شان بسیار است و حسی برای شهروند خوب بودن، برای‌شان نمانده است. در نتیجه‌ی همه‌ی این‌ها، حقوق‌شان رعایت نمی‌شود، لذا حقوق دیگران را رعایت نمی‌کنند! و این دومینو به همین شکل در حال فروریزی‌ست!

گرچه فرد، در جامعه معنا پیدا می‌کند و ممکن است به تنهایی نتوان کاری از پیش برد. اما شاید اندیشیدن درباره این‌که تاکنون چه ضررهای وحشتناک و جبران ناپذیری، به دلیل عدم بهره‌بردای درست از سرمایه‌های اجتماعی‌مان متحمل شده‌ایم، وادارمان کند که از «خود» شروع کنیم و حداقل شعاع اطراف خویش را، تا آن‌جا که بُرد داریم، با سرمایه‌های اجتماعی، غنی‌تر سازیم. باور کنید این از غنی‌سازی اورانیوم هم برای جامعه‌مان اولی‌تر است و کشورمان را پر زَرتر و پر زورتر می‌کند!

شما چه فکر می‌کنید؟!

به نظر شما دلایل زوال یا شکوفا نشدن سرمایه‌های اجتماعی‌مان کدام‌ها هستند و چه راهکارهایی برای حل این بحران دارید؟