بایگانی برچسب: زندگی

پایان گمگشتگی…

در هر زمان، مکان یا حالی که هستید، بیائید لحظه‌ای، به اختیار، افکار را ساکن کنیم و زندگی خارج از زمان و مکان‌مان را نظاره‌گر باشیم.

بیائید ببینیم کجا هستیم و به کجا می‌رویم؟

اینجا – دنیایی که ساخته‌ایم – قرار بود جائی باشد برای یافتن خویشتن خویش‌مان؛ قرار بود جائی باشد برای اینکه یافته شویم. اما حالا در عوض محلی شده برای سردرگمی و گمگشتگی‌مان.

اگر خوب بنگریم در می‌یابیم که همه‌ی ما – چه آن‌ها که مرده‌اند و چه مائی که خواهیم مرد – در سفری هم‌داستانیم. و مهمترین بخش این سفر، لحظاتی است که با یکدیگر می‌گذرانیم. همه‌ی ما به همدیگر نیازمندیم و بدون یکدیگر نمی‌توانیم زندگی کنیم.

و یادمان باشد که فقط «عشق» به خاطر می‌ماند و «نفرت»، هر اندازه هم شدید باشد، از یاد خواهد رفت.

و ممنونم از Lost که به من این فرصت را داد تا پی به گمگشتگی و حیرانیم ببرم و لحظاتی را به چرائی و کجائی زندگیم بیاندیشم.

Let’s go and moving on to find out where we going…

پی‌نوشت: اگر هنوز Lost را ندیده‌اید، پیشنهاد می‌کنم که حتماً برای دیدنش عجله کنید! از اینجا می‌توانید نسخه‌ی کامل سریال را بصورت پستی خریداری کنید.

دو راهی زندگی

او: تو کاملاً کارهای سیاسی رو گذاشتی کنار؟!

من: من هم مثل خیلیهای دیگه، از دو راهی تامین زندگی یا پرداختن به کارهای سیاسی، اولی رو انتخاب کردم. چون حالا تنها نیستم، و در زندگی شریک دارم.

او: !

دلم برای اینجا تنگ شده

مدتیه که فشار کار و زندگی دنیای حقیقی مجبورم کرده که کمتر به اینجا، شبکه دوستانش، توئیتر و فرفر و سایر اکانتهای دنیای مجازی سر بزنم.

[تا اینجاش رو دو روز پیش نوشتم و باز هم مشغله اجازه نداد که پست بنویسم!]

امروز به تلافی چندین و چند روز گذشته همه کارها رو گذاشتم کنار و چند ساعتی رو در دنیای مجازی پرسه زدم. البته هنوز نه یه دل سیر!

فقط خواستم بگم که اگه احیاناً به ایمیلهاتون یا نظرات تون دیر جواب میدم، یا اگه پای پستهای قشنگتون نظرات بی مصرف منو نمی بینید، یا اگه مطالب پربارتون رو شیر نمی کنم و لینک نمی دم، همش تقصیر این زندگیه مادیه کوفتیه!

به بزرگواری خودتون بنده رو عفو کنید.

بزودی بر می گردم…

خودپنهانگری

روزهای اولی که بلاگ نوشت را راه انداختم، دنبال جائی بودم که کاملاً خودم باشم، به دور از هر گونه دو رویی و نفاق و بدون اینکه نقابی بر رو داشته باشم. تا الان هم همیشه سعیم بر آن بود که همین رویه را حفظ کنم و ادامه دهم.

من برای خود بودن، لازم می دیدم که در دنیای مجازی نیز از هویت حقیقی خود بهره ببرم، چرا که در غیر اینصورت، هویت مجازیم خود در حکم یک نقاب می شد که خود واقعی مرا پشت خود پنهان کرده است. بر همین اساس نه تنها بلاگهایم را با نام حقیقی منتشر کردم که همه اکانتهای دنیای مجازیم را نیز با همین نام بنا نهادم.

تا به امروز برای “کاملاً خود بودن”، جنگهای زیادی کرده ام و هزینه بسیاری پرداخته ام. اما حالا به جایی رسیده ام که اختیار از کفم رفته و اجبار مرا فرمان می دهد.

نمی خواهم بگویم که از این پس “خودم” نخواهم بود، که هرگز چنین ننگی را نخواهم پذیرفت و معتقدم که مرگ بر پذیرفتن چنین ننگی ارجحیت دارد. اما متاسفانه مجبورم که پس از این گوشه هایی از افکار و عقایدم را که اتفاقاً خیلی هم از نظر من مهم هستند پنهان کنم.

گرچه من یک شهروند عادی ایرانی هستم، که نه نخبه است، نه قدرتمند و نه پولدار، و شاید اظهار نظر کردنش درباره خیلی از مسائل با اظهارنظر نکردنش هیچ تفاوتی نداشته باشد، اما حداقل من خودم را نزد وجدانم مسئول می دانستم و دوست داشتم بعنوان یک شهروند درباره آنچه که پیرامونم اتفاق می افتد، اظهارنظر کنم و زشتی ها را گوشزد نمایم. ولی حالا من هم مثل خیلی های دیگر به جایی رسیده ام که مجبورم تا زمانی موعود “سکوت” اختیار کنم!  مجبورم روزمرگی کنم و  به حاشیه ها بپردازم! کاری که بسیاری از دوستانم را همآنک نیز از دستم رنجانده است.

بدون شک این راهی که می روم، صراط المستقیم نیست، اما سیلابی است که هر چه سعی کردم مرا یارای شنا کردن برخلاف جریان آن نبود. اینک باید یا در مسیر جریانش باشم، یا اینکه همین حالا غرق شوم..

آخرین روزهای ۸۶

همیشه آخرین روزهای سال رو دوست داشتم. این روزها همیشه برام همراه بود با خریدهای عید و خونه تکونی و تعطیلی. ذوق و شوق مردم و بازارهای شلوغ دم عید همیشه برام جذاب بودن.

اما امسال حال و هوای دیگه ای داره. امسال برای اولین سال من و حدیث جون قراره سال رو تو خونه خودمون تحویل کنیم. خونه ای که هنوز بوی تازگی میده و به همین خاطر نیازی به تکون دادن نداره!

و مسئولیت یک زندگی که روی دوشمونه و باعث میشه تا بیشتر هراس داشته باشیم و کمتر لذت ببریم. خیلی دوست داشتم با خاطری آسوده سال رو نو کنم، اما مشکلات و استرسهای متعددی که جامعه چه از نظر اجتماعی و چه از نظر اقتصادی به ما تحمیل میکنه، این شادیها رو خیلی کمرنگ کرده.

اما به هر حال مثل همه درد آشنایان دیگه تمام سعی ام بر اینه که شادی در زندگیمون رنگ نبازه… به امید خدا…