از ۱۱/۱۱/۱۱ آغازگر یک دنیای بهتر باشیم

امروز در تقویم میلادی مصادف است با ۱۱/۱۱/۱۱ !

به گذشته که می‌نگری می‌بینی با اینکه این همه سال از عمر بشریت می‌گذرد اما هنوز گرفتار همان گرفتاری‌های بدوی  است! قرن‌ها گذشته است و هنوز جنگ را بعنوان تنها راه‌حل بسیاری از مشکلات می‌شناسند. اینکه از دنیا گروهی را محو کنند تا مسلک خودشان مسلک غالب دنیا شود. خشونت و غضب همچنان بی درمان مانده‌اند و عشق و ایمان در دل‌ها زندانی‌اند.

کاش می‌شد که با این هم‌نشینی یک‌ها، ۱۱/۱۱/۱۱ آغاز یک دنیای جدید باشد. یک دنیای بدون جنگ، پر از دوستی، پر از احترام…

یادمان باشد که شاید هم‌نشینی دیگرِ اعداد سال‌ها و ماه‌ها و روزها را هرگز نبینیم! پس بیایید از همین الآن تغییر دادن دنیا را با خودمان شروع کنیم تا دنیای بهتری شروع شود…

المپیک ۲۰۰۸ پکن

در دنیای پر از جنگ و جدال ما، المپیک طعمی دیگر دارد. طعمی از جنس صلح و دوستی، طراوت و شادابی، صفا و صمیمیت.

البته متاسفانه هستند هنوز کسانی که فضای پاک المپیک را هم آلوده می کنند. هنوز کشورهایی هستند که در بازی های المپیک برای هم خط و نشان می کشند و از در کنار هم بودن بیزارند!

کاش روزی برسد که المپیک مان پاک و هر روزمان المپیکی باشد…

برای دوست داشتن

برای دوست داشتن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد

قلبی که دوستش بدارند

قلبی که هدیه کند

قلبی که بپیذیرد

قلبی برای من

قلبی برای انسانی که من می خواهم

تا آن را کنار خویش حس کنم

احمد شاملو

دوست باشید، نه عاشق

حتماً این نیایش را از زبان دکتر علی شریعتی شنیده اید که از خداوند میخواهد:
«خدایا! به هر که دوست می‌داری بیاموز که: عشق از زندگی کردن بهتر است، و به هر که دوست‌تر می‌داری بچشان که: دوست داشتن از عشق برتر!»
و در جای دیگر در تصدیق این نیایش می‌آورد: «آری، دوست داشتن از عشق برتر است، و من هرگز، خود را تا سطح بلندترین قلّه‌ عشقهای بلند، پائین نخواهم آورد.»
امّا آیا تاکنون از خود پرسیده‌اید که چه فرقی است بین «عاشق بودن» و «دوست داشتن»؟ و چرا «دوست داشتن» در کلام استاد معرفت از «عاشق بودن» مرتبه‌ای برتر دارد؟ بد نیست فرق این دو را از کلام خودِ شریعتی بخوانیم:

… دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می‌خورد و هرچه از غریزه سرزند بی‌ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می‌یابد.
عشق در غالب دلها، در شکلها و رنگهای تقریباً مشابهی متجلی می‌شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه‌ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می‌گیرد و چون روح‌ها، برخلاف غریزه‌ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارند، می‌توان گفت که به شماره هر روحی، دوست داشتنی هست.

…عشق جوششی یکجانبه است. به معشوق نمی‌اندیشد که کیست؟ یک «خودجوشی ذاتی» است، و از این رو همیشه اشتباه می‌کند و در انتخاب به سختی می‌لغزد و یا همواره یکجانبه می‌ماند و گاه، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه می‌زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی‌بینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را می‌توانند دید و در اینجا است که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم می‌نگرند، احساس می‌کنند که هم را نمی‌شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پس از عشق ـ که درد کوچکی نیست ـ فراوان است.
اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می‌بندد و در زیر نور سبز می‌شود و رشد می‌کند و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید می‌آید، و در حقیقت، در آغاز، دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می‌خوانند. و پس از «آشنا شدن» است که «خودمانی» می‌شوند ـ دو روح، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عین رودربایستی‌ها، احساس خودمانی بودن کنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است که بسادگی از زیردست احساس و فهم می‌گریزد ـ و سپس، طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می‌شود و از این منزل است که ناگهان، خودبخود، دو همسفر به چشم می‌بینند که به پهندشت بیکرانه مهربانی رسیده‌اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک صمیمی «ایمان» در برابرشان باز می‌شود و…

…عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی «فهمیدن» و «اندیشیدن» نیست. اما دوست داشتن، در اوج معراجش، از سرحد عقل فراتر می‌رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می‌کَند و با خود به قله بلند اشراق می‌برد.
عشق زیبایی‌های دلخواه را در معشوق می‌آفریند و دوست داشتن زیبایی‌های دلخواه را در دوست می‌بیند و می‌یابد.
عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی‌انتها و مطلق.
عشق بینایی می‌گیرد و دوست داشتن می‌دهد.
عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار اطمینان.
عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر. از عشق هر چه بیشتر می‌نوشیم، سیراب‌تر می‌شویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر، تشنه‌تر. عشق هرچه دیرتر می‌پاید کهنه‌تر می‌شود و دوست داشتن نوتر.
عشق نیرویی است در عاشق، که او را به معضوق می‌کشاند، و دوست داشتن جاذبه‌ای است در دوست، که دوست را به دوست می‌برد.
عشق، تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

پس: خدایا! هماره ما را دوست دار، و در دلمان دوستی بکار نه عشق.

دوستی ببارید تا عشق بردارید

یکی از مولفه‌هایی که در سرنوشت ما تاثیر به سزایی دارد، افرادی هستند که در سر راه ما قرار می‌گیرند. مسیر سرنوشت ما در صورت آشنایی با آنها ممکن است با مسیری که ما از کنار آنها براحتی و بدون توجه عبور کنیم فرسنگها فاصله داشته باشد.
با فردی روبرو می‌شویم که به کمک ما نیاز دارد. او شخصی است که از ما کمی پول قرض می‌خواهد، یا می‌توانیم با اهدای کمی خون زندگیش را نجات دهیم، یا کسی است که می‌توانیم چیزی به او بیاموزیم، یا حتی شاید او طالب محبّت‌مان باشد و یا …
بسیار پیش می‌آید که قضاوتهای ما از پرداختن به این افراد جلوگیری می‌کند و وادارمان می‌کند که از کنار آنها به آسانی بگذریم.
او که حالا حالاها نمی‌تواند پولم را به من برگرداند، پس «متاسفانه همین دیروز تقریباً همین مقدار پول داشتم اما …»
این همه آدم توی این شهر است، که خیلی‌هایشان می‌روند خون می‌دهند، پس دیگر چه نیازی به خون من هست؟!…

ولی چرا وقتی می‌توانیم، نمی‌کنیم؟! شاید به این دلیل باشد که از یاد می‌بریم که همین برخوردهای ما با دیگران است که گوشه‌ای از سرنوشت‌مان را رقم می‌زند. همه می‌دانیم که برخورد صحیح کدام است. امّا چرا به این نکته توجه نمی‌کنیم که نتیجه بهتر و سرنوشت زیباتر هم در پسِ همین برخورد صحیح است؟!