یکسال نزدیک‌تر…

تجربه‌ی زندگی به من نشان داد که دهه‌ی شصت و به ویژه نیمه‌ی اول این دهه، بدترین زمان برای متولد شدن بود! تولدی که با روزهای جنگ همزمان شد، زمانی که موجب شد بهترین و مهمترین روزهای پرورش‌مان با بی‌برنامگی ناشی از هرج و مرج جنگ بگذرد. پس از آن هم انواع و اقسام درگیری‌ها و تحریم‌ها موجب شد تا نسل ما به سوخته‌ترین نسل انقلاب بدل شود. نسلی که حتّی مجبور است برای تصاحب ساده‌ترین حقوقش هم دست به جنبش‌های اجتماعی بزند.

در بیست و شش سالی که از نعمت زنده بودن برخوردار بوده‌ام، وضع بر همین منوال گذشت. وارد هر مرحله‌ای از زندگی که می‌شویم، مشکلات جامعه هم به همان مرحله ارتقا پیدا می‌کنند و موجب می‌شوند که دستیابی به نازلترین نیازها هم برای من و هم‌نسلانم مشکل باشد. این است که ما خیلی از تجاربی را که باشد داشته باشیم، نداریم، و بسیاری از لذت‌هایی را که باید می‌چشیدیم، نچشیدیم و آن دردهایی را که نباید می‌کشیدیم، کشیدیم!

اما گذشته نه تنها چیزی از هوش، قدرت و استقامت نسل شصتی‌ها کم نکرده که موجب شده قوی‌تر و سنجیده‌تر از همیشه برای برگرداندن خوشبختی به سرنوشت‌شان تلاش کنند. تلاشی که گرچه دردناک و طاقت‌فرسا خواهد بود، اما به هر روی، بنا بر قانون طبیعت، نتیجه‌ای جز پیروزی را برای آن نمی‌توان متصوّر بود. نتیجه‌ای که موجب می‌شود تا من ۱۱ دی ماه هر سال، به امید نزدیک‌تر شدن به آن، یک پله از نردبان سن، بالاتر بروم.