چه کسی تعداد پرندگان را تعیین می‌کند؟

مرشد می‌گوید:
«چشمانت را ببند. یا حتی با چشمان باز، دسته‌ای پرنده را در حال پرواز در ذهنت مجسم کن. حالا به من بگو چند پرنده می‌بینی؟ پنج؟ یازده؟ شانزده؟
جواب هر چه باشد ـ و البته این سوال مشکلی است‌ ـ نکته‌ای در این تجربه کوچک به روشنی رخ می‌نمایاند. می‌توانی در خیالت دسته‌ای پرنده ببینی، اما تعداد این پرندگان خارج از اختیار توست. با وجود این، صحنه هنوز هم واضح و دقیق است. باید پاسخی برای این سوال وجود داشته باشد:‌ “آن که تعداد پرندگان این صحنه را تعیین می‌کند کیست؟” مسلماً خودت نیستی!»
مکتوب ـ پائولوکوئیلو

گلها هیچوقت خیانت نمی‌کنند

غروب شد،

خورشید رفت،

آفتابگردان دنبال خورشید می‌گشت،

ناگهان ستاره‌ای چشمک زد،

آفتابگردان سرش را پائین انداخت!

آری… گلها هیچوقت خیانت نمی‌کنند…

منبع: Golden Spirit

آنان که فقط به دنبال نوراند

مریدی نزد مرشدش آمد و گفت:‌ «سال‌هاست که در جستجوی نور هستم. گمان می‌کنم که به رسیدن به آن نزدیکم. می‌خواهم بدانم که گام بعدی چیست؟»
پیر گفت: «چگونه زندگیت را می‌گذرانی؟»
مرید گفت: «هنوز کاری نیاموخته‌ام. پدر و مادرم کمکم می‌کنند. فکر می‌کنم این موضوع زیاد مهمی نباشد.»
مرشد گفت:‌ «گام بعدی این است که نیم دقیقه چشم به خورشید بدوزی.»
مرید اطاعت کرد. بعد از نیم دقیقه، پیر از شاگردش خواست که منظره اطرافش را توصیف کند.
شاگرد گفت:‌ «چیزی نمی‌بینم. خورشید بیناییم را متأثر کرده است.»
مراد گفت: «کسی که فقط به دنبال نور است و از وظایفش شانه خالی می‌کند، هرگز نور را نخواهد یافت. کسی که همواره به خورشید می‌نگرد، نابینایی در انتظارش خواهد بود.»
مکتوب ـ پائولوکوئیلو

نی‌نی نان را بوسید

نی‌نی صدای زنگ در را که پشت سر هم زده می‌شد، شنید. مادرش داد زد: «نی‌نی، بدو برو درِ حیاط رو باز کن!»
نی‌نی رفت و در را باز کرد. گدای پیری را دید که لباسهای کهنه و پاره پوشیده بود. گدا دستش را به طرف نی‌نی دراز کرد و با صدای لرزانی گفت: «به من کمک کنید!»
در این وقت، صدای مادر نی‌نی از داخل خانه بلند شد که گفت: «کیه نی‌نی؟»
نی‌نی با صدای بلند و تیزی جواب داد: «گداست».
مادر گفت: «چی می‌خواد؟»
نی‌نی به گدا گفت: «مامانم میگه چی می‌خوای؟»
گدا گفت: «گرسنه‌ام، یه تیکه نون می‌خوام.»
نی‌نی داد زد: «مامان، نون می‌خواد.»
نی‌نی همچنان لرزان و وحشت‌زده به گدا خیره شده بود. مادر تکه نانی آورد و آن را به گدا داد. گدا نان را با تعظیم گرفت و به طرف دهانش برد و بوسید. بعد با کلماتی که به خوبی شنیده نمی‌شد تشکر کرد و از جلوی در خانه آهسته آهسته دور شد.
همین که مادر درِ خانه را بست، نی‌نی از او پرسید: «مامان، گدا چرا نون رو بوسید؟»
مادر گفت: «به خاطر اینکه اون را خیلی دوست داره.»
نی‌نی با تعجب گفت: «یعنی اینقدر نون رو دوست داره؟!»
مادر لبخندزنان پاسخ داد: «اگه نون نبود همه مردم از گرسنگی می‌مردن.»
نی‌نی در فکر فرو رفت. بعد به آشپزخانه رفت، تکه نانی برداشت و آن را بوسید. و در همان هنگام لرزشی به او دست داد.

بهار در قلب نی‌نی

نی‌نی در حیاط نشسته بود. خندید. احساس کرد که همه چیزهای دور و بَرَش را خیلی دوست دارد.
در این هنگام اتفاق عجیبی افتاد. درختان بی‌برگ ناگهان پر از برگهای سبز شدند. ابرهای بی حرکت کوچ کردند. و مرغ عشق که در قفس آویزانی توی ایوان خانه بود، شروع به خواندن کرد.
و گل سرخ هم برگشته بود و از روی شاخه به نی‌نی لبخند می‌زد.
نی‌نی حس کرد همه چیزهای دور و برش را دوست دارد، و قلبش لبریز از دوست داشتن است.