زاویه دید

او: چقدر درازه! اصلاً زاویه دید برای آدم نمیذاره!

من: چی رو می گی؟!

او: دماغتو می گم دیگه!

من: !

دیکتاتوری پنهان

با دیدن دسته عزاداری:

او: گیر آوردن خودشونو! اوسکولند!

من: چرا به عقاید مردم توهین می کنی؟!

او: جلوی خودشون که توهین نکردم.

من: !

حکایت دیوانگی من

این داستان من است برای هر کسی که دوست دارد بداند چگونه دیوانه شدم:

در روزهای بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند، ازخواب عمیقی برخاستم و دریافتم که همه ی نقاب هایم دزدیده شده است؛ آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره ی زندگانی بر روی زمین بر چهره زدم.

لذا بی هیچ نقابی در خیابان های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم:

دزدها! دزدها! دزدهای لعنتی!

مردها و زنها به من خندیدند و برخی از آنان نیز به وحشت افتادند و به سوی خانه هایشان گریختند.

چون به میدان شهر رسیدم، ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها ایستاده بود فریاد برآورد:

ای مردم! این مرد دیوانه است!

سرم را بالا بردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین بار بر چهره ی بی نقابم بوسه زد و این برای نخستین بار بود که خورشید چهره ی بی نقاب مرا بوسید، پس جانم در محبت خورشید ملتهب شد و دریافتم که دیگر نیازی به نقاب هایم ندارم و گویی در حالت بیهوشی فریاد برآوردم و گفتم:

مبارک باد! مبارک باد آن دزدانی که نقاب هایم را دزدیده اند!

این چنین بود که دیوانه شدم اما آزادی و نجات را در این دیوانگی با هم یافتم:

آزادی در تنهایی و نجات از اینکه مردم از ذات من آگاهی یابند زیرا آنان که از ذات و درون ما آگاه شوند، می کوشند تا ما را به بندگی کشند اما نباید برای نجاتم بسیار مفتخر شوم زیرا دزد اگر بخواهد از دزدان دیگر امنیت یابد باید در زندان باشد!

جبران خلیل جبران

حکایت دانایی

مردی وارد بانکی در نیویورک شد و برای انجام سفری دو هفته ای به اروپا ، تقاضای وامی ۲۰۰۰ دلاری کرد . مسئول قسمت وام از مرد می پرسد که چه وثیقه ای در اختیار بانک می گذارد . مرد به رولزرویس خودش که جلو بانک پارک شده بود اشاره میکند و کلیدهای آن را به مسئول وام میدهد .

مرد وام را دریافت می کند و پس از دو هفته برای بازپرداخت آن به بانک مراجعه می کند و از مسئول وام می پرسد : چه مبلغی بدهکار است که آن را بپردازد . مسئول وام می گوید : بدهی او ۲۰۰۰ دلار اصل وام است به اضافه مبلغ ۴۶/۱۵ دلار بابت بهره آن . مرد مبلغ ۴۶/۲۰۱۵ دلار را به مسئول وام می پردازد و پس از تحویل گرفتن کلیدهای رولزرویس خویش قصد رفتن میکند .

مسئول وام به او می گوید من سوابق شما را که بررسی می کردم متوجه شدم شما مولتی میلیونر هستید. چطور شد که به چنین وام کوچکی نیاز پیدا کردید ؟ مرد در پاسخ به او می گوید : درکجای شهر نیویورک می توانستم ماشینم را به مدت دوهفته با هزینه ای معادل ۴۶/۱۵ دلار پارک کنم ؟

امان از دست آن هفت مرد

هفت قرن پیش، هفت کبوتر سفید از دره ای عمیق پرواز کردند و اوج گرفتند تا به قله کوه بلندی برسند که پوشیده از برف است.

هفت مرد، هفت کبوتر را نگریستند.

یکی از آنان گفت:

لکه سیاهی بر بال هفتمین کبوتر می بینم.

امروز ساکنین آن دره درباره هفت کبوتر سیاه سخن می گویند که در گذشته بسیار دور به سوی قله کوهی پوشیده از برف پرواز کردند.

جبران خلیل جبران