شاید تغییر!

دیروز با یکی صحبت می‌کردم. تو حرفاش به شوخی یا شاید هم جدی، چیزی گفت و به ظاهر خیلی سریع ازش گذشتیم. امّا فکرم زوم کرد روی اون جمله! آخه فکر آدمهای معمولی هم بعضی اوقات زوم می‌کنه! هر چی باشه اونایی که نه نخبه هستن، نه قدرتمند و نه پولدار، هم آدمند!
اون دوست یا به قول خودش «دوست جون» گفته بود که «شاید یکماه دیگه اصلاً من نباشم!». اون لحظه من اِینهو مثل یه پروانه بودم که تازه سر از پیله درآورده باشه. انگار دنیای جدیدی رو جلوی چشام می‌دیدم!…

در نظر بگیرید که به یه تیکه از زندگی‌تون عادت کرده باشید. مثلاً یه ماشین دارید که هر روز سوارش می‌شید، یا یه کسی که خیلی بهتون می‌رسه، مثل مادرتون یا شاید هم پدرتون، یا بعنوان مثال با یکی آشنا شدید و هر روز چند ساعت رو با اون می‌گذرونید و یا هر موقعیت دیگه‌ای که تو زندگی‌تون وجود داره. حالا اگه یهو اون تیکه از زندگی‌تون تغییر کنه، مثلاً خدای نکرده ماشین‌تون رو دزد ببره، یا زبونم لال مادر یا پدرتون چیزیشون بشه، و یا بلا دور(!) دوست‌تون یه جای دور بره که بهش دسترسی نداشته باشید و یا …
حالا تو این موقعیت چه باید کرد؟…

برای من که خیلی سخته! البته قبول دارم که این نوع زندگی مردن درست نیست. اینکه آدم به یه چیزی خیلی عادت کنه که یا از دست دادنش دچار مشکل بشه. به نظر من بایستی همیشه منتظر تغییرات باشیم. همین که به این جور موقعیت‌ها فکر هم کنیم، خودش می‌تونه گام بزرگی در راستای مقابله با تغییر باشه. چون اگه تغییری تو موقعیت‌های زندگی پیش اومد، حداقل ذهن آمادگیشو داشته.
به هر حال، تغییرات اجتناب ناپذیرند. اصلاً همین تغییرات هستن که زندگی رو می‌سازن. و کسی سعادتمند میشه که از تغییرات زندگی به نفع خودش بهره ببره…

برای من هم دعا کنید…

تولدم مبارک

درست بیست و سه سال پیش در چنین روزی، گِلِ سرشتم، فرصت «بودن» یافت و از نیستی به هستی طلوع کردم.
آن روز، همه وجودم هنوز عطر لبان «او» بود، از آن هنگام که لب بر دلم گذارد و از خود در من دمید، تا «من» شوم.
با آنکه به هستی آمده بودم و در آغوش پدر و مادر آرمیده بودم، ولی احساس غربت می‌کردم.
اصلاً به کدامین دلیل به دنیا آمده بودم؟ در این ظرف محدود زمان و مکان چه باید کنم که دیگری نتوانست کرد؟…
شاید هنوز زود بود که بدانم…

یاد باد روز اول را که بهترین بودم، خوب‌ترین.
روزها از پی هم گذشتند، و روزگاران. من هدیه «او» را هر روز بیش از دیروز می‌آلودم. بوسه‌گاهش که روز اول قرمزی غنچه رُز را داشت، روز به روز کدرتر می‌شد.
روزگار هرچه پیشتر می‌رفت، زندگی زشت‌تر می‌شد.
چه باید کرد در این گنبد دوّار؟ به کدامین سو بدوم؟ که را بخوانم در حالی‌که همه سرگردانند؟…

بیست و دو سال زشت و زیبا را در همین وادی گذراندم. امّا حالا دیگر برای دانستن زود نیست، دیر است! حالا شاید فقط اندک فرصتی برای جبران باشد، شاید هم نه!
بدون شک می‌شد که بهتر باشم و اگر نشد، جز من کسی را تقصیر نیست. امّا «او» می‌دانست که نمی‌توانم «هم‌او» بمانم، با این حال خود از من دریغ ننمود. کاش باز چنین کند و بیست و دو سال فرصت‌سوزیم را ببخشاید.
باز «او» می‌داند که از این پس هم نخواهم توانست چون «او» باشم. کاش «امید به بخشایشش» را هماره در دلم زنده دارد.

به هر صورت، بیست و سومین یازدهمین دی‌ای که من «من» شدم، گرامی باد.
باشد که از این پس شود که به از این شود…

لحظه‌های ما یا همه؟!

زندگی تنها جمعی است از لحظه‌ها. لحظه‌هایی که خنده حتّی فرصت نفس کشیدن را هم به ما نمی‌دهد و صورتمان سرخ و پهن می‌شود و از حال می‌رویم. لحظه‌هایی که گریه به سراغمان می‌آید و قطره‌های اشک به دادِ صورتِ گرد گرفته‌مان می‌رسند. و چه درخششی دارند چشمان بعد از باران!
آن لحظه‌ها که ناگاه می‌آموزیم بر پاهای لرزان خود اعتماد کنیم و دست از دیوار برداریم و فقط دست در دستِ کسی بذاریم که دوستش داریم. آن لحظه‌ها که بذر اندیشه‌ای عصیانی درونمان جوانه می‌زند، ریشه می‌دواند، شاخه می‌افشاند و ما را تا آن بلندی می‌برد که به آن سوی دیوار بایدها و نبایدهای موهوم سرک بکشیم و ناگاه عطرِ باغ آن سوی دیوار، سرمستمان کند و چه لحظه باشکوهی است انتخاب میان ماندن و درماندن و پریدن و رهیدن و آنگاه دویدن، دویدن تا تنفس باد، تا تلألو آب، تا طلوع باران و میهمان خورشید شدن در گذرگاه پر ترانه نسیم و در انتظار مسافری ماندن، مسافری که او نیز روزی از آن درخت بالا خواهد رفت و به این سوی دیوار خواهد پرید. او که بر رگمای وجودش خورشیدها رشک می‌برند و راز نهفته در دستانش را فرشتگان آسمان‌ها هم نمی‌دانند. رازی که آنرا فقط با دستانی در میان خواهد نهاد که «عشق را رعایت کنند»، «انسان را رعایت کنند»…
تمام زندگی همین لحظه‌های رازآمیز است. برخی حاضر نیستند این لحظه‌ها را با هیچ‌کس عوض کنند یا با آنها تقسیم کنند. امّا هستند انسان‌هایی که این لحظه‌های ناب خود را با دیگران قسمت می‌کنند. خنده‌هایشان را، گریه‌هایشان را، فکرهایشان را و حتّی قلب‌شان را! چه بسیار از ما که با آنها خندیدیم، گریه کردیم، عاشق شدیم! انسان شدیم!
نمی‌دانم کدامش خوب است و کدامش بد. اصلاً شاید هر دو خوب باشند یا هر دو بد! من مدتی است مانده‌ام بین این دو. شما کمک کنید…

کاش هیچوقت بزرگ نمیشدیم

امشب مثل سالها پیش باز هم موقعیتی پیش اومده بود و من و چند تا از دوستهای دوران بچگی جلوی بقالی یکی از همون بچه ها جمع شده بودیم.

یادش بخیر! چه شبایی بود! همه خوشحال بودن و از ته دل می خندیدن. انگار هیچکس غمی نداشت. دیگه عادت کرده بودیم، هر شب طرفای ساعت ۹-۱۰ همه مون می رفتیم جلوی بقالی و دوره می نشستیم. تا نیمه های شب واسه هم جک تعریف می کردیم و همدیگرو دست می انداختیم. هر شب هم نوبت یکی بود تا بقیه رو به یه چیزی مهمون کنه! کاش هیچوقت اون سالها نمی گذشت…

اما امشب هرچقدر که سعی کردیم تا یکی از همون شبا بشه، نشد! انگار یه چیزی عوض شده بود! بازم می خندیدم اما انگار از ته دل نبود. وقتی به چهره بچه ها نگاه میکردم یه چیزایی یادم می اومد که نمی ذاشت از ته دل بخندم. هر کدوم مشکلی داشتن، من هم دست کمی از اونا نداشتم. اما حس می کردم که شاید غصه هام از اونا کمتر باشه، به همین دلیل یه جور احساس گناه می کردم.

چرا اینطور شده بود؟

کاش هیچوقت بزرگ نمیشدیم!