خواستگارکنون

۲۷ آذر روزی شد که من چند بار مردم و زنده شدم. روزی شد که من یکبار دیگر، محکمتر از پیش به دامن خدا چنگ زدم. روزی شد که من ترسیدم از اینکه یهو خیلی بزرگ شدم!

واقعاً که این قافله عمر عجب میگذرد! تا همین چند وقت پیش من به ذهنم هم خطور نمی کرد که به این زودی ها بخوام زن و زندگی تشکیل بدم و مستقل بشم. انگار سنم رو فراموش کرده بودم! هنوز کارهای زیادی داشتم که باید انجامشون میدادم. ولی دست تقدیر با گذاشتن حدیثه بر سر راه من همه چیز رو عوض کرد.

… وَ مِن کُلِّ شِیئٍ خَلَقنا زَوجَینِ لَعَلَّکُم تَذَکَّرونَ…

تا حالا معنی شریک زندگی و تکمیل شدن رو اینقدر خوب احساس نمی کردم. دیگه نمی خواستم تنها باشم…

از اونجائیکه تقریباً یکسال میشد که من و حدیث همدیگه رو می شناختیم و خانواده هامون هم از این بابت اطمینان پیدا کرده بودن، فکر می کردم که «خواستگاری» یه مراسم فرمالیته است و نباید زیاد مهم باشه. اما کم کم که بهش نزدیک شدیم، دلم شور افتاد، وقتی دم در خونه شون بودیم، قلبم هزار برابر سریعتر میزد.

توی مراسم با اونکه خیلی چیزها از قبل مشخص بود، اصلاً نای حرف زدن که چه عرض کنم، حتی رمق اینو نداشتم که سرم رو بالا بگیرم و دهنم رو باز کنم.

اما بالاخره با تمام فراز و نشیبها، ساعت ۸ شب روز دوشنبه به ۳۰/۹ رسید و ما با خوشی و شادی به خونه برگشتیم.

ولی عجب مراسم سختیه این خواستگاری کنون!! اگه تبریک خدا رو ره توشه نبرده بودم، نمی دونستم چطور در این مراسم دووم میارم! خداجون متشکرم…