مرگ و زندگی

زنی گفت:

جنگ چگونه مقدّس نباشد در حالی که فرزندم را در آن از دست داده ام؟

به زندگی گفتم:

کاش صدای مرگ را بشنوم!

زندگی صدایش را کمی بلندتر کرد و گفت:

تو اکنون صدایش را می شنوی!

اگر از گشودن تمام اسرار دست بکشی،

مشتاق مرگ می شوی

زیرا مرگ، آخرین راز زندگی است.

تولد و مرگ،

دو مظهر از بالاترین مظاهر شجاعت اند.

جبران خلیل جبران

منبع: ماسه و کف – ترجمه حیدر شجاعی

پیامبر

در شهری، یک مرد در صحرا می زیست. به شهر مهر می ورزید، اما این مهر موجب نزدیک شدن مردمان شهر به او نشد.

آنان می دانستند که حضور او در آنجا گذراست و روزی خواهد رفت. یک روز صبح، کشتی ای نزدیک شد. هیچ کس چیزی نمی گوید، اما همه می دانند باید آن مرد را در آنجا بجویند.

و اینک، آنگاه که می خواهد آنان را برای همیشه ترک گوید، همه به او نزدیک می شوند و خواهش می کنند آنچه را که در درازای آن سالهای تنهایی آموخته است، به آنها بیاموزد…

جبران خلیل جبران

نخستین کلمه خدا

هرگز به خود نیامدم

مگر در برابر آن که از من پرسیده باشد:

کیستی؟

خداوند اندیشید

و فرشتگان،

نخستین اندیشه ی او بودند.

خداوند سخن گفت

و انسان،

نخستین کلمه ی او بود!

ماسه و کف

جبران خلیل جبران

عناصر هستی

در هستی دو عنصر است و بس؛

زیبایی و حقیقت.

زیبایی در دل عاشقان

و حقیقت در بازوی آنان که شخم می زنند.

جبران خلیل جبران

ساده تر از همه

بر این باورم که پروردگار ساده تر از همه است.

جبران خلیل جبران