حکایت دیوانگی من

این داستان من است برای هر کسی که دوست دارد بداند چگونه دیوانه شدم: در روزهای بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند، ازخواب عمیقی برخاستم و دریافتم که همه ی نقاب هایم دزدیده شده است؛ آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره ی زندگانی بر روی […]

خویشتن خویش

زیباترین جامه هایتان، در درون تان بافته شده است. و لذیذترین غذاها را در سفره ی درونتان تناول میکنید. بهترین تخت برای آسودن، در خانه ی درونتان است. پس شما را به پروردگارتان سوگند، چگونه میتوانید خود را از خویشتن خویش جدا سازید؟ جبران خلیل جبران

خشم

بارها برای دفاع از خویشتن به خشم روی آوردم اما اگر توانمندتر بودم هرگز به این وسیله پناه نمی بردم. دانا کسی است که نگاه خشم آلودش را با لبخندی بر دهان پیوند زند. و من را تنها کسانی که از من فروترند به خشم می آورند. اما دریافتم که من فراتر از کسی نیستم، […]

امان از دست آن هفت مرد

هفت قرن پیش، هفت کبوتر سفید از دره ای عمیق پرواز کردند و اوج گرفتند تا به قله کوه بلندی برسند که پوشیده از برف است. هفت مرد، هفت کبوتر را نگریستند. یکی از آنان گفت: لکه سیاهی بر بال هفتمین کبوتر می بینم. امروز ساکنین آن دره درباره هفت کبوتر سیاه سخن می گویند […]