بایگانی برچسب: جامعه

فروشنده

قبل از اینکه به تماشای «فروشنده» اصغر فرهادی بروم، برآیند نظراتی که درباره‌ش به گوشم رسید، حاکی از آن بود که اکثریت از فیلم راضی نبودند. در برخی از محافل هم مثل فیلم‌های قبل فرهادی، سخن از این بود که این فیلم تصویر سیاهی از جامعه‌ی ایران را به نمایش می‌گذارد! اما به نظر من «فروشنده» فوق‌العاده‌ترین اتفاقی بود که در چند سال اخیر در سینمای ایران افتاد.

salesman

فروشنده در جامعه‌ای اتفاق می‌افتد که در آن خوب و بد با آن باریک مرزی که بینشان هست، درست آموزش داده نمی‌شود. جامعه‌ای که با تقدس‌هایش مسخ شده. زنانش محقر و مقصر مانده‌اند. و بدتر از آن اینکه خودشان هم نمی‌خواهند حق‌شان را بستانند، و حتی دست کسانی که می‌خواهند کاری کنند را هم می‌بندند.

در جامعه‌ی فروشنده، حق گم شده، درست و غلط جابجا شده، ترس و احساس ملاک عمل شده و این همه در تار و پود جامعه تنیده است.

و در چنین جامعه‌ای حضور افرادی چون فرهادی را باید قدر دانست، که سیلی‌شان را می‌زنند تا بلکه به خود آییم…

برای معلمان بی ارج

روز معلم که بگذرد، دوباره برمی‌گردیم به همان روزهایی که معلم‌هایی با حقوق بخور و نمیر، باید دانش آموزانی که اکثراً خانواده خودشان را برتر از آن‌ها می‌دانند، مثلاً تربیت کنند! فرزندانِ خانواده‌هایی که مدام کنکاش می‌کنند تا اگر خدای ناکرده معلم، خبطی مرتکب شده باشد، آن را علمِ عثمان کنند که این معلم‌ها بی‌سوادند! همان خانواده‌هایی که برای دکور خانه‌های‌شان تزئینات میلیونی می‌خرند، اما وقتی مدرسه‌ی ورشکسته‌ای که بودجه‌ی دولتی کفاف هزینه‌های روزانه‌ش را نمی‌دهد، از آن‌ها طلب همیاری می‌کند، دادشان به آسمان است که این کار خلاف مقررات است.

البته همه‌ی خانواده‌ها چنین نیستند، و همه‌ی معلم‌ها هم این اندازه مظلوم نیستند! اما آن‌چه مسلم است، اینکه معلم‌هاd جامعه‌مان ارج و قربِ باید و شایدی ندارند. و جامعه‌ای که به معلمانش بها ندهد، روی سعادت نخواهد دید…

پشت دیوارها‌ شهری‌ست…

نشستن کنج چهاردیواریِ بلند و ندیدنِ پسِ دیوارها، موجبات تخیل و توهم را فراهم می‌آورد. و بدتر از آن زمانی پیش می‌آید که این توهم با تکبر بیامیزد. آنجاست که “منم منمِ” دیوارنشینان گوش دنیا را کر می‌کند! و در حالی که دنیای پشتِ دیوارها به سرعت در حال رشد و توسعه است، این سوی دیوار به اتفاقات سالیان دور دلخوش کرده! و البته که حاکمان شهر هم چاره‌ای جز بلند و بلندتر کردن دیوارها ندارند، که مبادا پرده در افتد و خورشید برآید!

dubai

مسلماً مقایسه‌ی تمدن ما که به ۳۲۰۰ سال پیش از میلاد برمی‌گردد با شیخ نشینی بنام دبی که از ۱۰۹۵ پس از میلاد ظهور پیدا کرده، اساساً عجیب و بیراه است. اما از دلِ توجه به این قیاس، می‌توان اعجاز عصر حاضر را درک کرد. می‌توان دید که اگر دیوارها را فرو ریزی و درها را بگشایی، چه پیش خواهد آمد.

براساس آمارها تنها ۱۷درصد جمعیت دبی را اتباع اماراتی تشکیل می‌دهند. با اینکه دبی، اماراتی عربی است اما وقتی در آن کنکاش می‌کنی، به سختی می‌توانی عربی بشنوی! حدود ۸۵درصد از جمعیت مهاجر دبی را هندی‌ها، پاکستانی‌ها، فلیپینی‌ها و بنگلادشی‌ها تشکیل می‌دهند. این‌ها را با خیل عظیم توریست‌هایی از سراسر جهان، کنار هم که بگذاری، می‌توان دبی را یک سرزمین بین‌المللی تمام عیار به حساب آورد.

به این سرزمین بلندترین برج دنیا (برج خلیفه)، پهناورترین مرکز خرید جهان (دبی مال)، بزرگترین بندر دست‌ساز بشر (بندر جبل علی)، و یکی از شلوغ‌ترین فرودگاه‌های جهان را هم اضافه کنید. انواع جذابیت‌های معماری مدرن و تاریخی را هم به آن بیافزایید. برندهای مشهور دنیا را یکجا در آن جمع کنید. آن را پر از تفرجگاه و تفریحگاه کنید. این می‌شود که سرزمینی نوظهور می‌تواند با قدیمی‌ترینتمدن‌های بشری و ابرقدرت‌‌های دنیا رقابت کند و حتی موفق‌تر ظاهر شود.

حالا هر چقدر هم عکس‌های قدیمی‌اش را منتشر کنند، هر اندازه هم با الفاظ تحقیرکننده مثالش بزنند، هرجور هم طول و عرضش را با پهناورترین کشورها قیاس کنند، حالِ امروزش مایه مباهات و موجب دست به دهان ماندن است.

ما هم باید دست از تمسخر کردن خودمان و دیگران بکشیم. تکبر و غرور را کنار بگذاریم.  همدیگر را تحمل کنیم. فرهنگ زندگی جمعی را دریابیم. دست به دست هم دهیم. زمانه‌ی به جانِ هم افتادن و شاخ و شانه کشیدن گذشته است. دنیا به سرعت در حال حرکت است، هنگامه‌ی سخن گفتن و بالیدن به گذشته‌ها نیست. راه حضور عالمان را باید هموار کرد. که اگر نه پشت همین دیوارها هم از دین و هم از دنیا عقب خواهیم ماند…

ساده حرف بزنیم

از یک نگاه حرف زدن را می‌توان به دو گونه تقسیم کرد: گاهی حرف می‌زنیم تا دیگران درک کنند، تاثیر بپذیرند و عمل کنند. گاهی هم حرف زدن را از جنبه هنری بکار می‌بریم تا دایره لغات‌مان را به رخ بکشیم و دیگران را گاهاً به لذت برسانیم.

اما عده‌ای و علی‌الخصوص روشنفکران، در بسیاری از مواقع حرف زدنِ هنری را بجای حرف زدنِ تاثیری، بکار می‌برند. یعنی قصدشان این است که دیگران را تحت تاثیر قرار دهند و به مسیری هدایت کنند، ولی از بس دچار قلمبه سلمبه گویی می‌شوند، هدفِ حرفشان در بین لغات گم می‌شود و شنونده فقط به به‌به کردن بسنده می‌کند یا شاید با خود می‌گوید که «عجب سخنور دانشمندی ‌است»، و بعد بدون اینکه متوجه شود چه باید بکند، می‌گذارد و می‌رود!

دکتر شریعتی معتقد بود که روشنفکران مسئولیت دارند تا بین جزیره‌ی افکار و اندیشه‌های‌شان و دنیای مردم پلی بزنند تا هم مردم بتوانند آن جزیره را درک کنند و هم روشنفکران بتوانند بین مردم باشند. یکی از نمونه‌های بسیار موثر در این خصوص، خودِ ایشان هستند که با زبانی ساده و شیوا، مباحثی بس عمیق را با مردم در میان می‌گذارند و تاثیر شگرفی بر جامعه می‌گذارند. امروز نیز روشنفکران باید به چنین الگوهایی برگردند و بجای بکار بردن اصطلاحات پیچیده و به رخ کشیدن به اصطلاح دانش خود، به فکر راهی باشند که توده مردم را آگاه کنند، که به واقع نجات جامعه در این است.

سرنوشت خود از دولت بستانیم

اینکه به کسی مسئولیتی بدهیم، پیگیریش نکنیم و در حالی که او را به حال خودش گذاشته‌ایم، انتظار داشته باشیم که کارها به نحو احسن پیش بروند، انتظار گزافی است! حتی اگر کارها، همان‌گونه که فکر می‌کنیم هم پیش بروند، باز هم یک طرف معامله، که ما باشیم، کوتاهی کرده و وظایفش را به نحوی که باید انجام نداده است و در این رابطه اصلاً مشخص نیست که طرفِ دیگر کارها را آن‌گونه که می‌توانسته انجام داده باشد.

در دنیای مدرن امروز، هیچ چیز بیشتر از انتخاب حاکمان بر سرنوشت آدمی تاثیر غیرمستقیم ندارد! اینکه «هر کس بر صندلی حکومت تکیه دهد، فرقی به حال من نمی‌کند»، حتی در دیکتاتورترین حکومت‌های دنیا هم، احمقانه‌ترین سخن ممکن است. آنچه را که امروز بنام کشورهای دنیا می‌شناسیم و آن‌گونه که هر کدام از آن‌ها را می‌بینیم، همه را مدیون عملکرد حاکمان‌شان هستند، و نکته حایز اهمیت اینکه آن کشورهایی به توسعه یافتگی رسیدند و زبان زد شدند که مردم، حاکمان را به حال خود رها نکردند. اصلاً مگر می‌شود کسی سرنوشت خود را به دستان دیگری بسپارد و پاپی نشود که با سرنوشتش چه می‌کند؟! اگر چنین کند مسلماً از نااهلان است و تنش همواره در عذاب!

منی که فقط پشت کامپیوترم می‌نشینم و داد سخن می‌دهم که باید از دولت مسئولیت خواست و او را پاسخگو نمود، و شمایی که تنها لایک پای این مطلب می‌گذارید و یا شاید بازنشرش می‌دهید، وقتی در عمل کاری نکنیم که مسئولین فشار نظارت را احساس کنند، با این تن‌پروری و تنبلی، بیش از همه به خودمان و آینده‌مان ظلم کرده‌ایم.

جامعه‌ای که برای به چنگ آوردن صندلی حکومتی‌اش، معامله‌گران و دلالان به صف می‌شوند و برای پیشی گرفتن از هم سر و دست می‌شکنند و پول خرج می‌کنند، نشان از آن دارد که مردم آن جامعه نظارتی بر منتخبین خود ندارند، و صاحب آن صندلی آزاد است تا هرگونه که بخواهد مرکب براند و جیب پر کند و شاید حداکثر گزندی که بیند غر شنیدن باشد! و بدا به حال آن جامعه! و عجیب‌تر آن‌که مردم چنین جامعه‌ای مدام در زمین و زمان به دنبال مقصر بدبختی‌ها و بدبیاری‌ها هستند، غافل از اینکه پیش از همه به خودشان باید رجوع کنند.

شاید دور از دسترس و رویایی باشد که فکر کنیم عادت چندین ساله را بتوان براحتی تغییر داد و همه کس و همه چیز را مسئولیت‌پذیر و پاسخگو کرد، اما این فکرِ دور از دسترس بودن، خودش بزرگترین سد است، که اگر با همتی قوی به بدنه‌اش بکوبیم، فرو خواهد ریخت و آن‌گاه خواهیم دید که هیچ نشدی را یارای ایستادن در مقابل سیل اراده ما نیست. و اگر خود افسار سرنوشت‌مان را به دست گیریم، و بجای سوداگران، اندیشمندان را مسند قدرت دهیم، با همت و تلاش و البته اندکی صبر می‌توان کشوری آزاد و آباد ساخت…