یلدا، شبی برای چله نشینی

یلدا
کلمه سریانی به معنی میلاد، وقت ولادت، به معنی زمان ولادت حضرت عیسی هم گفته‌اند. در فارسی یلدا شبی را گویند که از آن شب درازتر نباشد و آن شب آخر پاییز و شب اول زمستان است. شب اول دی‌ماه که شب اول چله و درازترین شبها و قریب ۱۴ ساعت است.

شب یلدا
شبی دوست داشتنی و به یادماندنی. شبی با حال و هوای شبهای عید. شبی برای تفال حافظ. شبی برای شیطنت‌های کودکانه. شبی برای دل پیچه گرفتن از فرط خوردن تنقلات جورواجور. شبی برای دور هم نشستن. شبی برای ورق زدن خاطرات خوش گذشته. شب تنازع هندوانه با هفت جنگجو، هفت ماندگار، هفت سین. شب…

و…
با توجه زندگی جامعه امروزی ما که به سرعت به سوی ماشینی شدن و فاصله گرفتن از یکدیگر خصوصاً نزدیکان می‌گردیم، این سنت‌های بسیار نیکو و پسندیده به ارث گذاشته شده از نیاکان مهر آئین ما، فرصت مناسبی برایمان فراهم می‌آورد تا با حضور در جمع صمیمی بزرگان خانواده و فامیل هم دیدارها تازه شود و هم مروری بر خاطرات خوش گذشته داشته باشیم. به هر حال صرفنظر از علت پدیداری اینگونه مراسم‌ها و آئین‌ها که تحقیق و تتبع در آنها نیازمند فرصت و بررسی همه جانبه می‌باشد یادآور نیازهای شادی بخشی است که نیاکان ما با درک ثمرات چنین سنت‌هایی ما را در پاسداشت آن فرا می‌خوانند و چه زیباست به دور از مرزبندی بخشی از حکومت گران که در پی سنجیدن آئین‌های ملی، با ارزش گذاری‌های سلیقه‌ای خود مانع نشاط جامعه می‌گردند همواره و همیشه در جای جای این کشور کهن و تمدن ساز شادمانه برگزار گردد.

دوستی ببارید تا عشق بردارید

یکی از مولفه‌هایی که در سرنوشت ما تاثیر به سزایی دارد، افرادی هستند که در سر راه ما قرار می‌گیرند. مسیر سرنوشت ما در صورت آشنایی با آنها ممکن است با مسیری که ما از کنار آنها براحتی و بدون توجه عبور کنیم فرسنگها فاصله داشته باشد.
با فردی روبرو می‌شویم که به کمک ما نیاز دارد. او شخصی است که از ما کمی پول قرض می‌خواهد، یا می‌توانیم با اهدای کمی خون زندگیش را نجات دهیم، یا کسی است که می‌توانیم چیزی به او بیاموزیم، یا حتی شاید او طالب محبّت‌مان باشد و یا …
بسیار پیش می‌آید که قضاوتهای ما از پرداختن به این افراد جلوگیری می‌کند و وادارمان می‌کند که از کنار آنها به آسانی بگذریم.
او که حالا حالاها نمی‌تواند پولم را به من برگرداند، پس «متاسفانه همین دیروز تقریباً همین مقدار پول داشتم اما …»
این همه آدم توی این شهر است، که خیلی‌هایشان می‌روند خون می‌دهند، پس دیگر چه نیازی به خون من هست؟!…

ولی چرا وقتی می‌توانیم، نمی‌کنیم؟! شاید به این دلیل باشد که از یاد می‌بریم که همین برخوردهای ما با دیگران است که گوشه‌ای از سرنوشت‌مان را رقم می‌زند. همه می‌دانیم که برخورد صحیح کدام است. امّا چرا به این نکته توجه نمی‌کنیم که نتیجه بهتر و سرنوشت زیباتر هم در پسِ همین برخورد صحیح است؟!

روشنفکر و رسالتش

شاید یکی از سئوالاتی که همیشه از فعالین سیاسی پرسیده می‌شود این است که: «تو چرا اینقدر جوش می‌زنی؟»، «به تو چه می‌رسد؟» و امثالهم. البته نمی‌خواهم بگویم که من هم یک فعال سیاسی هستم، اما همین اندک فعالیتی هم که در این زمینه انجام می‌دهم باعث می‌شود تا اطرافیانم همیشه چنین سئوالاتی را از من بپرسند و البته قانع کردن اینگونه افراد نیز بسیار سخت می‌نماید.
گرچه هیچوقت چنین عکس‌العملهایی از طرف اطرافیان باعث دلسرد شدن من نشده است، اما با خود فکر کردم که شاید خواندن چند سطری از سخنان دکتر علی شریعتی در مورد وظایف روشنفکر می‌تواند قدمهایم را در این راه محکمتر نماید.
آنچه در زیر می‌آید فرازهایی از کتاب «چه باید کرد؟» دکتر شریعتی می‌باشد، ضمن یادآوری این نکته که بنده کوچکتر از آن هستم که حتی مجازاً بتوانم لفظ روشنفکر را به یدک بکشم، و روی سخن این نکات را به هیچ وجه با خود نمی‌دانم!

«روشنفکر» در یک کلمه، ترجمه Clair-Voyant است، به معنای روشن‌بین. و به اصطلاح کسی است که نسبت به «وضع انسانی» خودش در زمان و مکان تاریخی و اجتماعی‌ای که در آن است؛ «خودآگاهی» دارد و این خودآگاهی جبراً و ضرورتاً به او احساس یک مسئولیت بخشیده است.
در رابطه با «جهان»، «خود» مطرح می‌شود و مسئولیت: «چگونه شدن؟» (اخلاق)
در رابطه با «جامعه»، «دیگران» مطرح می‌شود و مسئولیت: «چگونه بودن؟» (تمدن)
در رابطه با «تاریخ»، «زمان» مطرح می‌شود و مسئولیت: «به چه سود و چگونه رفتن؟» (تکامل)
طبیعی است که هم درجه این آگاهی‌ها نسبی است و هم نتیجتاً قلمرو مسئولیتها محدود.
روشنفکر، به معنای مطلق، «خداگونه‌»ای است در «جهان» و «پیامبرگونه»‌ای است در «جامعه» و «امام‌گونه»ای است در «تاریخ».
روشنفکر، نه فلسفه است، نه علم، نه فقه، و نه ادب و هنر، بلکه در یک کلمه «علم هدایت» است و نوعی «نبوت»؛ که نه چون فلسفه، ذهنیت‌ساز است و نه چون علم، نقش صورت اشیا و روابط‌شان است در ذهن آنچنان که هستند، بلکه «علمِ شدن» است و خبر دادن از «راه» که از «خودآگاهی وجودی» آدمی سرچشمه می‌گیرد و بنابراین، در ذات خود، «دعوت» را به همراه دارد، و بنابراین «مسئولیت» را.
این است شاخصه ذاتی روشنفکر اجتماعی بودن، در کنار و در میان مردم بودن و در برابر سرنوشت یک ملت اسیر یا یک طبقه محکوم، خود را متعهد احساس کردن.
روشنفکر رسالتش رهبری کردن سیاسی جامعه نیست، رسالت روشنفکر خودآگاهی دادن به متن جامعه است، فقط و فقط همین و دیگر هیچ. اگر روشنفکر بتواند به متن جامعه خودآگاهی بدهد، از متن جامعه قهرمانانی برخواهند خواست که لیاقت رهبری خود روشنفکر را هم دارند. و تا وقتی که از متن مردم قهرمان نمی‌زاید، روشنفکر رسالت دارد.

آیا زرند، بمی دیگر خواهد بود؟

باز هم زلزله ای دیگر. و باز هم کرمان.
هنوز بمی ها، پس از گذشت یکسال، از نرسیدن کمکها به دستشان داد داشتند، که زمین بار دیگر زیر پای کرمان لرزید. شاید گمان برید که این بار مسئولین کرمانی به هوش بوده اند و مشکلات براحتی حل خواهند شد. اما زهی خیال باطل. باز همان مشکلاتی که برای بم وجود داشت، برای زرند هم بوجود آمده است: عدم آمادگی مسئولین، عدم وجود امکانات کافی در منطقه، عدم آمادگی برای کمک رسانی به موقع و…
تنها خوشدلی مسئولین آن است که عمق فاجعه نسبت به فاجعه بم بسیار ناچیز است! که اگر اینطور بوده باشد، با توجه به تجربه ای که مسئولین منطقه داشته اند، بایستی هرچه سریعتر به برطرف کردن مشکلات بپردازند. تا ببینیم چه پیش آید…

همای اقبال بر بام خانه ما هم نشست

امروز برای اولین بار اقبال ما بلند شد و روزنامه «اقبال» به دکه روزنامه فروشی شهر ما هم رسید و چشم من هم به جمال مبارک این روزنامه روشن گردید.
از هیچ نظر نمی توان آنرا با روزنامه ای چون «شرق» مقایسه نمود، نه از نظر امکانات (انسانی و غیر انسانی) و نه از نظر کیفیت! اما بدون شک از نظر صداقت گفتار و بیان در بین خیل عظیم مطبوعات موجود در کشور در رتبه های بالا جای می گیرد. خصوصاً که آنرا می توان در انتهای زنجیر روزنامه های موقوفه ای چون «یاس نو» نیز دانست!
به نظر من به هیچ جا بر نخواهد خورد اگر روزی پنجاه تومان هم خرج اقبال نمائیم، بویژه اگر وبلاگ نویس هم باشیم، چون فکر می کنم این تنها روزنامه ای باشد که یک ستون ثابت با عنوان «از وبلاگ ها» دارد و بدین ترتیب نیروی عظیم وبلاگ ها را به رسمیت شناخته است!
به هر حال اگر همانطور باشد که خودشان می گویند، یعنی با داشتن دو کامپیوتر عصر عتیق و هفت هشت نفر آدم عاشق، چنین اقبالی در آورده اند، باید به ایشان دست مریزاد گفت…