چشمها را باید باز کرد

– چند وقتی است که دچار یه جور بی هویتی، از خود بیگانگی، سرخوردگی و اینجور چیزا شده ام! رفتار دو گانه دارم درست نمی دونم چیکار دارم می کنم و چه کار باید بکنم. بی برنامه ام و از اون مهمتر بی هدفم! مسیری که در حال طی کردنش هستم بر خلاف همیشه اصلاً برام روشن نیست.

– ابعاد زیادی از وجودم بی استفاده موندن. به سلامتیم اصلاً اهمیت نمیدم. فراموشی بارزترین خصیصه زندگیم شده. کنترل خیلی از چیزا از دستم خارج شده. منتظر یه وضع بهترم برای اینکه بیشتر رو خودم کار کنم اما گویا وضع همیشه بدتر میشه و از بهتر خبری نیست!

– گذشته از درون از بیرون هم تقابل اخلاقها، عدم وجود عدالت، حق کشی و هزاران معضل دیگه بر تک تک سلولهام فشار میارن.

– چیزی به متلاشی شدن باقی نیست. منتظر اتفاقی هستم که وضع رو عوض کنه. ریست شدن غیر ممکنه اما چشمها رو باید باز کرد! شاید جاده ای پیدا بشه که بتونم با گذر از اون مسیرم رو تغییر بدم.