بابابزرگ هم رفت…

إنّالله و إنّا الیه راجعون

۱- همیشه برامون داستانهای پیامبران رو تعریف می کرد. اینکه چطور عزرائیل تونسته بود از زمین خاک برگیره و برای خلقت آدم اونو نزد خدا ببره، از بابابزرگ یاد گرفته بودم.

۲- کاری بود. کشاورزی ساده که روز رو در مزرعه به شب می رسوند. هیچی از دنیا نمی خواست و از هیچ کس در دنیا توقعی نداشت.

۳- از وقتی که همه دوستاش فوت شدند، و مامان بزرگ هم به رحمت خدا پیوست، برای دیدن عزرائیل لحظه شماری می کرد.

عزرائیل خیلی منتظرش گذاشت، اما بالاخره دقایقی پیش، بابابزرگ رو به آرزوش رسوند…

پ.ن: لطف می کنی اگه فاتحه ای بدرقه راهش کنی…