دغدغه‌های آدمیزاد

به دغدغه‌های یکدیگر احترام بگذاریم

آدمی است و دغدغه‌هایش! هر کسی دغدغه‌های خودش را دارد. به اقتضای سنش و به اقتضای شرایط زندگیش.

شاید شعاری به نظر برسد، اما واقعیت این است که آدمی به دغدغه‌هایش زنده است. یکی دغدغه‌ی نان دارد و دیگری دغدغه‌ی درس. آن دیگری دغدغه‌ی پنت هاوس. آن یکی گز کردن پیاده تا کربلا، یکی دیگر پس گرفتن پول بلیط پروازی که به خاطر شرایط کرونا انجام نشد و…

دغدغه‌های آدمی گاهی آن‌ها را کنار یکدیگر جمع می‌کند و با هم متحدشان می‌کند. گاهی هم به قدری از هم دورشان می‌کند که با سلاح به جان یکدیگر می‌افتند تا آن دیگری را از صفحه‌ی زندگی پاک کنند.

آدمی است و دغدغه‌هایش.

به دغدغه‌های یکدیگر باید احترام بگذاریم. افسار دغدغه‌های‌مان را بکشیم تا از حصار دیگری بالا نرود. دغدغه‌های دیگران را در قفس نخواهیم. آدمی که زنده است، دغدغه‌ دارد.

دغدغه‌های یکدیگر را بپذیریم تا دغدغه‌مند دغدغه‌های ددمنشانه نباشیم…

گمشدگان – اپیزود موضوعی ۲: شناخت

فرض کنید که با دو فرد به تازگی آشنا شده اید و از هیچکدام شناخت درستی در دست ندارید. یکی از این افراد عکسی را به شما نشان می دهد که در آن فرد دیگر لباس زندانی ها را به تن کرده است. و به شما می گوید که به وی اعتماد نکنید که او فرد بسیار خطرناکی است.

در چنین موقعیتی شما چه می کنید؟

معمولاً در وحله اول دو راه به ذهن خطور می کند: قطع رابطه با فرد مظنون، یا محدود کردن رابطه با وی.

سوال اینجاست که این راهها از کجا نشأت گرفته اند؟! از شناختی که از فرد بدست آمده است. اما شناخت چگونه بدست می آید؟

شناخت از طریق ارتباط انسان با محیط در دو مرحله حسی و منطقی بدست می آید. یعنی احساس و سپس ادراک موجب استنتاج و نتیجه گیری می گردند.

عموماً استنتاج نهایی از طریق استقراء و قیاس به دست می آید. استقرا بدین معنا که با دیدن نمودهای جزئی به نتیجه کلی می رسیم. مثلاً در یک بیمارستان، با دیدن رنگ آبی دیوارهای اتاقهای طبقه اول، نتیجه می گیریم که همه اتاقهای بیمارستان آبی رنگ هستند. یا در موقعیت فوق با توجه به این موضوع که هر کس لباس زندانیها را پوشیده است پس بزهکار است، نتیجه می گیریم که فرد مظنون نیز خلافکار می باشد.

ولی قیاس عبارت است از شامل کردن یک مفهوم کلی بر مصادیق آن. برای مثال با دانستن این موضوع که معلم نقش تعلیم و تربیت را بر عهده دارد، نتیجه می گیریم که شغل هر معلم آموزش دانش آموزان است. در موقعیت فرضی بالا نیز با توجه به این موضوع که افراد خلافکار و خطرناک زندانی می شوند، نتیجه می گیریم که فرد مزبور خلافکار و خطرناک است.

از سوی دیگر در هر شناختی دو عنصر ادراک و عاطفه نقش دارند. ادراک انعکاس واقعیت خارجی است و عاطفه انعکاس درون است.

از این تعاریف و مثالها بر می آید که شناخت یک موضوع نسبی است، که در خیلی از موارد امکان بروز اشتباه در آن وجود دارد. آنچه که این امکان را کاهش می دهد کسب جزئیات بیشتر از محیط است که در اغلب موارد با گذشت زمان بدست می آید.

در مثال فوق و در اکثر موارد مشابه آنچه که از انجام کارهای غیرعاقلانه جلوگیری می کند عدم تصمیم گیری عجولانه و تحقیق و تفحص بیشتر است که متاسفانه خیلی از ماها آن را رعایت نمی کنیم.

در اپیزود سوم از فصل اول سریال لاست، برای جک، که به تازگی با کیت آشنا شده است چنین موقعیتی پیش می آید. جک در پاسخ به درخواست کیت برای ارائه توضیحات درباره مسائل گذشته چنین می گوید:«نمی خوام بدونم. اصلاً مهم نیست که کی چه شخصیتی بوده. هر کاری که قبلاً کردیم واقعاً مهم نیست.»

شما چه راهکارهایی برای اینگونه موقعیتها که به شناخت نیاز دارند پیشنهاد می کنید؟

آیا انسان معجزه‌ئی نیست؟

آیا انسان معجزه‌ئی نیست؟

انسان… شیطانی که خدا را به زمین آورد، جهان را به بند کشید و زندان‌ها را در هم شکست! ـ کوه‌ها را درید، دریاها را شکست، آتش‌ها را نوشید و آب‌ها را خاکستر کرد!

انسان… این شقاوتِ دادگر! این متعجبِ اعجاب‌انگیز!
انسان… این سلطانِ بزرگترین عشق و عظیم‌ترین انزوا!

انسان… این شهریارِ بزرگ که در آغوشِ حرمِ اسرارِ خویش آرام یافته است و با عظمتِ عصیانی‌یِ خود به رازِ طبیعت و پنهان‌گاهِ خدایانِ خویش پهلو می‌زند!

انسان!

آیا انسان معجزه‌ئی نیست؟

احمد شاملو