عشق را رعایت کنیم…

دوست داشتن و عاشق بودن، حس مقدس و محترمی است. درون آدمی را پر از شور و شعف و شادی می‌کند و حال انسان را به غایتِ خوبی می‌رساند. این حس به اختیار در انسان بوجود نمی‌آید و از هوس متمایز است. هرقدر هم تلاش کنیم که در درون‌مان کشفش کنیم یا متبلورش نماییم، کارساز نخواهد بود. این حس خوب به وقتی که باید و در کنارِ کسی که شاید، می‌شکفد. و چه گاهِ شیرینی…

اما همچون ساقه‌ی نحیفی که از خاک سر بر می‌آورد، دوست داشتن هم به شدت نیاز به مهربانی، گرما، توجه و رعایت دارد. اگر حرمت نگه نداریم، اگر به حرفی کم اهمیت یا حتی نگاهی و رفتاری بس دیده نشدنی، رنجش ایجاد کنیم، ساقه‌ی عشق، نحیف و جان‌ندار می‌روید و به مرور زمان، جای خود را به عادت می‌دهد و بعد از زمانه‌ای، وقتی به درون می‌نگریم دیگر خبر از آن حال خوب نیست!

عشق، احساس آتشینی است و در همان ابتدای حضورش هم آن‌قدر پرطمطراق است که احساسات دیگر را تحت الشعاع خود قرار دهد. همین هم هست که می‌گویند عاشق کور است! اما برای همیشگی کردن این حس خوب، لازم است که عقل را یارای حضور دهید و به چشمش، همه جوانب را خوب نظاره کنید. ظاهر و شرایط و محیطش را بنگرید. اگر مرددید، خاموشش کنید، که اگر چنین نکنید، به مرور مرگ هر دو تن فرا می‌رسد، و بدتر از آن حریم مقدس عشق به آتش کشیده می‌شود، که گناهی بزرگتر از آن نیست.

او را همان‌گونه که هست، ببینید، متعلقاتش را بزدایید، زیباییش را، اموالش را، مقام و مرتبه‌اش را، مهارت‌هایش را، همه را از او بگیرید، اگر در دم دوستش داشتید، بمانید، و اگر دل به آینده‌ای بسته‌اید که در آن هر چیزی ممکن است، یا اگر اسب تخیل را افسار گسسته‌اید تا هر آن‌گونه که دوست دارد، معشوق را بیاراید و تغییر دهد، شما همین الان عشق را کشته‌اید، و زندگی‌تان به هر ترتیبی که پیش رود، نابود است…

مهمان را نبینید

امین حیایی در مهمانفیلم «مهمان» ساخته سعید اسدی، داستان ازدواج یک پسر ایرانی با دختر آمریکایی است که تحت تأثیر تبلیغات غرب دربارۀ ایران قرار گرفته و برای ازدواج دچار تردید شده است.

«مهمان» در زمرۀ فیلمهای کمدی قرار دارد اما وقت گذاشتن برای دیدن این فیلم را اصلاَ توصیه نمی کنم. چرا که آنقدر کسل کننده است که در طول فیلم خدا خدا می کردم هرچه زودتر به انتها برسد و از شرّش خلاص شوم!

توصیه می کنم اگر در این ایام قصد رفتن به سینما را دارید بجای دیدن «مهمان» مثل من دوبار «اخراجی ها» را ببینید. بیشتر می ارزد!!

خواستگارکنون

۲۷ آذر روزی شد که من چند بار مردم و زنده شدم. روزی شد که من یکبار دیگر، محکمتر از پیش به دامن خدا چنگ زدم. روزی شد که من ترسیدم از اینکه یهو خیلی بزرگ شدم!

واقعاً که این قافله عمر عجب میگذرد! تا همین چند وقت پیش من به ذهنم هم خطور نمی کرد که به این زودی ها بخوام زن و زندگی تشکیل بدم و مستقل بشم. انگار سنم رو فراموش کرده بودم! هنوز کارهای زیادی داشتم که باید انجامشون میدادم. ولی دست تقدیر با گذاشتن حدیثه بر سر راه من همه چیز رو عوض کرد.

… وَ مِن کُلِّ شِیئٍ خَلَقنا زَوجَینِ لَعَلَّکُم تَذَکَّرونَ…

تا حالا معنی شریک زندگی و تکمیل شدن رو اینقدر خوب احساس نمی کردم. دیگه نمی خواستم تنها باشم…

از اونجائیکه تقریباً یکسال میشد که من و حدیث همدیگه رو می شناختیم و خانواده هامون هم از این بابت اطمینان پیدا کرده بودن، فکر می کردم که «خواستگاری» یه مراسم فرمالیته است و نباید زیاد مهم باشه. اما کم کم که بهش نزدیک شدیم، دلم شور افتاد، وقتی دم در خونه شون بودیم، قلبم هزار برابر سریعتر میزد.

توی مراسم با اونکه خیلی چیزها از قبل مشخص بود، اصلاً نای حرف زدن که چه عرض کنم، حتی رمق اینو نداشتم که سرم رو بالا بگیرم و دهنم رو باز کنم.

اما بالاخره با تمام فراز و نشیبها، ساعت ۸ شب روز دوشنبه به ۳۰/۹ رسید و ما با خوشی و شادی به خونه برگشتیم.

ولی عجب مراسم سختیه این خواستگاری کنون!! اگه تبریک خدا رو ره توشه نبرده بودم، نمی دونستم چطور در این مراسم دووم میارم! خداجون متشکرم…