دروغ

کاش می شد وقتی کسی دیکته می گوید دروغ را به جای چیز دیگر ننویسیم کاش معلم ادبیات می گفت صد بار از دروغ بنویسید تا شکلش یادتان نرود کاش معلم خط روی تخته دروغ را در اندازه های مختلفش می نوشت و معلم نقاشی دروغ را می کشید و با یک قلم موی قلابی […]

آزادی

آنگاه سخنوری برخاست و گفت ای حکیم دانا ما را از گوهر آزادی سخنی بگوی. پیامبر گفت: من دیده ام که شما بر دروازه شهر و در پیش آتشدان منزل سر بر زمین می نهید و آزادی خود را پرستش می کنید، مانند بردگانی که در پیش اربابی جبار تواضع می کنند و او را […]

آب را گل نکنیم

آب را گل نکنیم در فرو دست انگار، کفتری می خورد آب یا که در بیشه دور، سیره ای پر می شوید یا در آبادی، کوزه ای پُر می گردد. آب را گل نکنیم شاید این آب روان، می رود پای سپیداری، تا فروشوید اندوه دلی. دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب، […]

عشق

آنگاه المیترا گفت با ما از عشق سخن بگوی. پیامبر سر برآورد و نگاهی به مردم انداخت، و سکوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود. سپس با صدائی پرف و رسا گفت: هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید، هر چند راه او سخت و ناهموار باشد. و هر […]