آزادی

آنگاه سخنوری برخاست و گفت ای حکیم دانا ما را از گوهر آزادی سخنی بگوی.

پیامبر گفت:

من دیده ام که شما بر دروازه شهر و در پیش آتشدان منزل سر بر زمین می نهید و آزادی خود را پرستش می کنید،

مانند بردگانی که در پیش اربابی جبار تواضع می کنند و او را ثنا می گویند در حالیکه او خون ایشان می ریزد.

آری در باغ معبد و در سایه حصار شهر دیده ام که آزادترین شما آزادی خود را همچون یوغ بر گردن نهاده و همچون دستبندی دستهای خود را بدان بسته است.

و قلب من از غصه خون می ریزد که شما را بدین سان می بینم، زیرا شما تنها وقتی آزاد خواهید بود که حتی آرزوی جستن آزادی را جز لگام اسب ندانید و دیگر از آزادی در مقام یک آرمان و توفیق سخن مگویید.

شما براستی هنگامی آزاد خواهید بود که روزهای شما از غم و شبهای شما از نیاز و غمخواری خالی نباشد،

بلکه باید گفت آزادی در این است که این غمها و نیازها زندگی شما را احاطه کند و شما عریان و آزاد از هر قید و بند بر آنها فائق آیید.

و شما چگونه چنین روزها و شبها را زیر پا خواهید نهاد مگر آن زنجیرها را که در گرگ و میش آگاهی به دور نیمروز روشن زندگی خود بسته اید پاره کنید؟

به حقیقت آنچه را شما آزادی می خوانید محکم ترین این زنجیرها ست، هرچند که حلقه های آن زنجیر در آفتاب می درخشد و چشم شما را خیره می کند.

و آیا این تکه های وجود شما نیست که برای رسیدن به آزادی به دور می افکنید؟

اگر قانون ظالمانه ای که می خواهید آن را لغو کنید، به دست شما بر پیشانی شما نوشته شده است، شما نمی توانید آن نوشته را با سوختن کتابهای قانون یا شستن پیشانی قاضیان پاک کنید هر چند که تمامی دریا بر آن پیشانی جاری شود.

و اگر جبار بیدادگری است که می خواهید او را از تخت به زیر آورید، نخست نظر کنید تا تخت آن بیدادگر که در درون شما افراشته نابود شده باشد.

زیرا جبار چگونه می تواند بر مردم آزاد و سربلند حکم براند مگر به یاری آن خوی جباری که در آزادی آنهاست و آن شرم و سرافکندگی که در غرور و سربلندی آنهاست.

و اگر غمی است که می خواهید آن را از خود دور کنید، آن غم را به حقیقت شما برگزیده اید و بر شما تحمیل نشده است.

و اگر ترس و هراسی است که می خواهید از خود برانید، جایگاه آن ترس در دل شماست و نه در دست آن کس که او می ترسید.

همانا که همه تضادها در وجود شما به جنبشند و هر دم یکدیگر را به آغوشی نیم باز در بر می گیرند: ترس و امید، عشق و نفرت، و گریز و طلب اینها همه جفت جفت چون نور و سایه در وجود شما به هم آمیخته اند.

و هنگامی که سایه ای محو می شود و به عدم می رود، نوری که بر جای می ماند خود سایه نوری دیگر می شود.

و بدین سان وقتی آزادی شما قید و زنجیرهای خود را بگشاید، خود قید و زنجیر آزادی عظیم تری خواهد شد.

پیامبر

جبران خلیل جبران

ترجمه دکتر حسین الهی قمشه ای

آب را گل نکنیم

آب را گل نکنیم

در فرو دست انگار، کفتری می خورد آب

یا که در بیشه دور، سیره ای پر می شوید

یا در آبادی، کوزه ای پُر می گردد.

آب را گل نکنیم

شاید این آب روان، می رود پای سپیداری، تا فروشوید

اندوه دلی.

دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب،

زن زیبایی آمد، لب رود

آب را گل نکنیم

روی زیبا دو برابر شده است!

سهراب سپهری

عشق

آنگاه المیترا گفت با ما از عشق سخن بگوی.

پیامبر سر برآورد و نگاهی به مردم انداخت، و سکوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود. سپس با صدائی پرف و رسا گفت:

هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید،

هر چند راه او سخت و ناهموار باشد.

و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او سپارید،

هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.

و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید،

هر چند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند.

زیرا عشق چنانچه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد.

و چنانچه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هَرَس می کند.

و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا می رود و ظریف ترین شاخه های شما را که

در آفتاب می رقصند نوازش می کند،

همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند

تکان می دهد.

عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می کند.

آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده خوشه بیرون می آورد.

و سپس به غربال باد دانه را از کاه می رهاند،

و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید.

سپس شما را خمیر می کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید،

و بعد از آن شما را بر آتش مقدس می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید.

عشق با شما چنین رفتارها می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید

و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزئی از آن شوید.

اما اگر از ترس بلا و آزمون، تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید،

خوشتر آنکه عریانی خود بپوشانید

و از دم تیغ خرمن کوب عشق بگریزید،

به دنیایی که از گردش فصلها در آن نشانی نیست؛

جایی که شما می خندید اما تمامی خنده خود را بر لب

نمی آورید

و می گریید اما تمامی اشکهای خود را فرو نمی ریزید.

عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش.

و هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش.

و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش.

عشق نه مالک است و نه مملوک،

زیرا عشق برای عشق کافی است.

وقتی که عاشق می شوید مگویید «خداوند در قلب من است»

بلکه بگوئید «من در قلب خداوند جای دارم»

و گمان مکنید که زمام عشق در دست شماست، بلکه این عشق است که اگر شما را

شایسته بیند حرکت شما را هدایت می کند.

عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه به ذات خویش در رسد.

اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید،

آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند.

آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.

آرزو کنید که زخم خورده فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد

آرزو کنید سپیده دم برخیزید و بالهای قلبتان را بگشایید

و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.

آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید،

آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز آیید،

و به خواب روید، با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.

پیامبر

جبران خلیل جبران

ترجمه دکتر حسین الهی قمشه ای

سوت

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم

سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد

به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش

و او یک ریز و پی در پی

دم گرم خودش را

در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد

بدینسان بشکند دائم

سکوت مرگبارم را

دکتر علی شریعتی