زنی گفت: جنگ چگونه مقدّس نباشد در حالی که فرزندم را در آن از دست داده ام؟ به زندگی گفتم: کاش صدای مرگ را بشنوم! زندگی صدایش را کمی بلندتر کرد و گفت: تو اکنون صدایش را می شنوی! اگر از گشودن تمام اسرار دست بکشی، مشتاق مرگ می شوی زیرا مرگ، آخرین راز زندگی [...]
بایگانی ‘داستانک’
شیطان را با ما کاری نیست!
میگه: به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی [...]
پیامبر
در شهری، یک مرد در صحرا می زیست. به شهر مهر می ورزید، اما این مهر موجب نزدیک شدن مردمان شهر به او نشد. آنان می دانستند که حضور او در آنجا گذراست و روزی خواهد رفت. یک روز صبح، کشتی ای نزدیک شد. هیچ کس چیزی نمی گوید، اما همه می دانند باید آن [...]
بدون شمشیر کشیدن
جنگجوئی از استادش پرسید: «بهترین شمشیرزن کیست؟» استاد گفت: «به دشت برو. صخرهای آنجاست. میخواهم که به صخره اهانت کنی.» شاگرد پرسید: «چرا باید چنین کنم؟ سنگ جوابی نخواهد داد.» استاد گفت: «بسیار خوب. پس با شمشیرت به او حمله کن.» شاگرد گفت: «این کار را هم نخواهم کرد. شمشیرم خواهد شکست. و اگر با [...]
فرشتهای بنام مــــادر
کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید:«میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟» خداوند پاسخ داد: « از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفتهام. او از تو [...]




