با دیدن دسته عزاداری: او: گیر آوردن خودشونو! اوسکولند! من: چرا به عقاید مردم توهین می کنی؟! او: جلوی خودشون که توهین نکردم. من: !
بایگانی ‘داستانک’
نیروی عشق
در افسانه شاه آرتور آمده است که وی در زمان کودکی شاهد کشته شدن مادرش توسط دشمنان بود. در همان حال به سمت قبر پدرش می دود تا شمشیری که به نشان شوالیه بودن در قبر فرو برده شده بود را بردارد و به کمک مادرش بشتابد. شمشیر تا نیمه در قبر فرو رفته بود [...]
حکایت دیوانگی من
این داستان من است برای هر کسی که دوست دارد بداند چگونه دیوانه شدم: در روزهای بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند، ازخواب عمیقی برخاستم و دریافتم که همه ی نقاب هایم دزدیده شده است؛ آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره ی زندگانی بر روی [...]
حکایت دانایی
مردی وارد بانکی در نیویورک شد و برای انجام سفری دو هفته ای به اروپا ، تقاضای وامی ۲۰۰۰ دلاری کرد . مسئول قسمت وام از مرد می پرسد که چه وثیقه ای در اختیار بانک می گذارد . مرد به رولزرویس خودش که جلو بانک پارک شده بود اشاره میکند و کلیدهای آن را [...]
امان از دست آن هفت مرد
هفت قرن پیش، هفت کبوتر سفید از دره ای عمیق پرواز کردند و اوج گرفتند تا به قله کوه بلندی برسند که پوشیده از برف است. هفت مرد، هفت کبوتر را نگریستند. یکی از آنان گفت: لکه سیاهی بر بال هفتمین کبوتر می بینم. امروز ساکنین آن دره درباره هفت کبوتر سیاه سخن می گویند [...]




