اگر هنوز زنده‌ای

نویسنده در نیویورک است. او برای حاضر شدن در قرار ملاقاتی قدری دیر کرده است. وقتی از هتل خارج می‌شود، متوجه می‌شود که پلیس اتومبیلش را به پارکینگ منتقل کرده است. ناهارش بیش از معمول طول می‌کشد و بالاخره دیر به سر قرارش می‌رسد. به بهایی که باید برای این دیر کردن بپردازد فکر می‌کند. دیر کردنش برایش گران تمام می‌شود.
ناگهان به خاطر می‌آورد که روز قبل اسکناسی پیدا کرده و آن را برداشته است. احساس می‌کند که نوعی رابطه مرموز میان اسکناس و اتفاق آن روز وجود دارد.
فکر می‌کند: «کسی چه می‌داند! شاید قرار بوده است شخص خاصی پول را پیدا کند و قبل از اینکه او فرصتی برای این کار داشته باشد، من آن را پیدا کرده‌ام! شاید من این پول را از سر راه کسی که واقعاً به آن نیاز داشته است دور کرده‌ام. کسی چه می‌داند. شاید ماجرایی که من در آن دخالت کردم از پیش نوشته شده است.»
او احساس می‌کند که باید خود را از شر اسکناس خلاص کند. در همان لحظه ژنده‌پوشی را کنار پیاده‌رو می‌بیند. بی‌درنگ اسکناس را به گدا می‌دهد و احساس می‌کند به نوعی، تعادل را به اشیا بازگردانده است.
ژنده‌پوش می‌گوید:‌ «صبر کنید. من صدقه بگیر نیستم. من شاعرم و می‌خواهم در عوض شعری برایتان بخوانم.»
نویسنده می‌گوید: «بسیار خوب، اما بهتر است زیاد طولانی نباشد. من عجله دارم.»
ژنده‌پوش می‌گوید:‌»اگر هنوز زنده‌ای، دلیلش این است که هنوز به جایی که باید باشی، نرسیده‌ای.»
مکتوب ـ پائولوکوئیلو

نی‌نی نان را بوسید

نی‌نی صدای زنگ در را که پشت سر هم زده می‌شد، شنید. مادرش داد زد: «نی‌نی، بدو برو درِ حیاط رو باز کن!»
نی‌نی رفت و در را باز کرد. گدای پیری را دید که لباسهای کهنه و پاره پوشیده بود. گدا دستش را به طرف نی‌نی دراز کرد و با صدای لرزانی گفت: «به من کمک کنید!»
در این وقت، صدای مادر نی‌نی از داخل خانه بلند شد که گفت: «کیه نی‌نی؟»
نی‌نی با صدای بلند و تیزی جواب داد: «گداست».
مادر گفت: «چی می‌خواد؟»
نی‌نی به گدا گفت: «مامانم میگه چی می‌خوای؟»
گدا گفت: «گرسنه‌ام، یه تیکه نون می‌خوام.»
نی‌نی داد زد: «مامان، نون می‌خواد.»
نی‌نی همچنان لرزان و وحشت‌زده به گدا خیره شده بود. مادر تکه نانی آورد و آن را به گدا داد. گدا نان را با تعظیم گرفت و به طرف دهانش برد و بوسید. بعد با کلماتی که به خوبی شنیده نمی‌شد تشکر کرد و از جلوی در خانه آهسته آهسته دور شد.
همین که مادر درِ خانه را بست، نی‌نی از او پرسید: «مامان، گدا چرا نون رو بوسید؟»
مادر گفت: «به خاطر اینکه اون را خیلی دوست داره.»
نی‌نی با تعجب گفت: «یعنی اینقدر نون رو دوست داره؟!»
مادر لبخندزنان پاسخ داد: «اگه نون نبود همه مردم از گرسنگی می‌مردن.»
نی‌نی در فکر فرو رفت. بعد به آشپزخانه رفت، تکه نانی برداشت و آن را بوسید. و در همان هنگام لرزشی به او دست داد.

بهار در قلب نی‌نی

نی‌نی در حیاط نشسته بود. خندید. احساس کرد که همه چیزهای دور و بَرَش را خیلی دوست دارد.
در این هنگام اتفاق عجیبی افتاد. درختان بی‌برگ ناگهان پر از برگهای سبز شدند. ابرهای بی حرکت کوچ کردند. و مرغ عشق که در قفس آویزانی توی ایوان خانه بود، شروع به خواندن کرد.
و گل سرخ هم برگشته بود و از روی شاخه به نی‌نی لبخند می‌زد.
نی‌نی حس کرد همه چیزهای دور و برش را دوست دارد، و قلبش لبریز از دوست داشتن است.