سریالها رو می‌بینم

درباره سریالهای تلویزیونی وی‍ژه ماه رمضان اظهارنظرهای مختلفی شنیده‌ام، که اکثرشون رو منتقدین و مخالفین این سریالهای به اصطلاح آبکی گفته بودن! اما با همه اینها این سریالها بعد از یه روزه دست و پا شکسته و در کنار سفره افطار به من می‌چسبن! و من اونها رو دوست دارم و دنبالشون می‌کنم.

شاید بگین مثل این آدمهای بیکار حرف میزنم که کاری جز نشستن جلوی تلویزیون و دیدن برنامه‌های مسخره‌اش ندارن. اما این سریالها یه جورایی بهم نهیب میزنن و منو به خودم میارن. یه جور یادآور ارزشها و ضد ارزشهای اسلامی هستن (البته ارزشهای اسلام اصیل نه اسلام آقایون! که تشخیصشون از هم زیاد مشکل نیست!) که من برای خودم لازم می‌بینم که هر از چندگاهی مرورشون کنم.

با دیدن آدمهای مغرور این فیلم‌ها که فکر می‌کنن همه کارهاشون درست و خدائیه ولی دارن توی مردابی از لجن دست و پا می‌زنن،به کارهایی که دارم انجام میدم بیشتر فکر می‌کنم و با دید بازتر نگاهشون می‌کنم.

البته منکر مشکلات کیفی این سریالها نمیشم، ولی با این حال فکر می‌کنم که این رویه جالبیه و من این سریالها رو می‌بینم! خواستم گفته باشم! فقط همین!!

کودک درون

«درون هر کدوم از ما ـ فارغ از سن و سالمون ـ یک کودک پنج ساله، یک کودک سه ساله، یک کودک یک ساله و حتی یک کودک یک ماهه زندگی می‌کنه» که خیلی از رفتارها و گفتارهای ما رو بدون اینکه خودمون متوجه باشیم، تحت کنترل خودشون دارن. همین موضوع که برگرفته از کتاب «کودک درون» نوشته لوچیا کاپاکیونه
هست، جان‌مایه فیلم «آتش‌بس» ساخته تهمینه میلانی، رو تشکیل میده.
کودکان درون یه زن و شوهر جوان، مدام با همدیگه لج و لجبازی می‌کنن و سر به سر هم می‌زارن، تا جائی که زن و شوهر با اینکه همدیگه رو خیلی دوست دارن، خسته میشن و کارشون به جاهای باریک کشیده میشه. اما از بخت خوش‌شون، بصورت خیلی اتفاقی با یه روان‌شناس آشنا میشن که بهشون کمک می‌کنه تا کودک درون‌شون رو بشناسن و اونو تحت کنترل خودشون در بیارن، تا کمتر زندگی‌شون رو بهم بریزه.
«آتش‌بس» فیلمیه که چشم مخاطبش رو به دنیای جدیدی از درون باز می‌کنه و دید آدمی رو نسبت به رفتار و گفتار خودش تغییر میده. من به نوبه خودم با فیلم خیلی احساس نزدکی کردم، چون همیشه در وجود خودم، چیزی شبیه به «نی‌نی» رو احساس می‌کردم. و حالا با دیدن این فیلم خیالم راحت شد که این «نی‌نیه» فقط مختص به من نیست و همه آدمها یکی مثل اون رو دارن! البته خیلی‌ها شاید نخوان که باورش کنن یا باهاش دوست باشن، اما من زندکی کردن باهاش رو دوست دارم!
کافیه کودک درون‌تون رو بشناسید و چند روزی باهاش زندگی کنید، اون موقع می‌بینید که چقدر زندگی کردن باهاش لذت‌بخشه. اینجوری دنیای اطراف‌تون، خیلی زیباتر به نظر میاد و خیلی از اتفاقات ساده‌ای که ازشون کوه می‌ساختین، دیگه اصلاً به چشم‌تون نمیاد.
بعنوان نمونه اگه یادتون باشه وقتی که بچه بودیم هیچ چیز برامون «غیر ممکن» نبود. هر کدوم‌مون آرزویی داشتیم و تقریباً مطمئن بودیم که وقتی بزرگ شدیم می‌تونیم به خواسته‌هامون برسیم. و اصلاً هم از این بابت نگران نبودیم. اما هر چی که بزرگتر شدیم و واقعیتهای زندگی رو بهتر دیدیم و به خیال اینکه بزرگ شدیم، کودک درون‌مون رو از یاد بردیم، آرزوهامون رو هم فراموش کردیم. اصلاً به خودمون نهیب می‌زدیم که این آرزوهای دست‌نیافتنی چی بودن که من داشتم! اما اگه کمی بهتر نگاه کنیم و کودک درون‌مون رو بیرون بکشیم، می‌بینیم که واقعاً چیزی نیست که انسان در این دنیا بخواد و نتونه بهش برسه. همه چیز به خودمون برمی‌گرده. اگه شما با این جمله که «فقط غیرممکن، غیرممکنه» موافق نیستید، بخاطر اینه که کودک درون‌تون باهاتون قهره! یه سری بهش بزنید، زندگی‌تون عوض میشه!

هوو

«هوو» رو هم دیدم. شاید موضوع فیلم با «چهارشنبه سوری» یکی باشه، ولی از «هوو» تا «چهارشنبه ‌سوری» خیلی راهه! بیننده این فیلم خیلی کمتر تحت تاثیر پیام فیلم قرار می‌گیره و اصلاً خیلی جاها پیام فیلم رو در بین صحنه‌های گاه طنزآلود فیلم گم می‌کنه.
داستان «هوو» به گونه‌ای پیش میره که مخاطب با خائن، خیلی جاها همدردی می‌کنه! و اشکالی در این نمی‌بینه که شوهری با یک بچه، در کنار همسری که دوستش داره ولی بهش سخت می‌گیره و وادارش می‌کنه تا اون جور که خودش می‌خواد، باشه، دختری رو که قبلاً می‌خواسته باهاش قرار و مدار بذاره و باهاش می‌تونه راحت زندگی کنه، به همسری برگزینه.
حتی در انتهای فیلم مخاطب به گونه‌ای سوق داده میشه که وقتی «عطا»، «سپیده» رو که اسیرش کرده بود و «مریم» رو که با توطئه‌ای برای به چنگ آوردن زمین‌هاش وارد زندگیش شده بود، به همون راحتی‌ای که برگزیده بودشون، بی خیال میشه، و همسری باغبون، ساده و بی غل و غش رو می‌گیره، با وی همدردی می‌کنه و حق رو به اون میده. چون «عطا» در زندگی جدیدش نه اونی بود که زنش می‌خواست و نه اونی که به سرش شیره مالیده باشن، بلکه فقط و فقط «خودش» بود…

چهارشنبه‌سوری

جمعه اولِ ماه بود، و اولین روز اکران “چهارشنبه‌سوری” در رشت.
بعد از دیدن فیلم‌های آبکی و بی‌مفهومی همچون «چپ‌دست»، «زیر درخت هلو» و «ازدواج به سبک ایرانی»، بالاخره موفق شدم که به تماشای فیلمی بنشینم که مفهومی را برساند و موضوعی را در من نهیب زند.
دوست ندارم داستان فیلم را اینجا روایت کنم، چون نه راوی خوبی هستم و نه اعتقادی به این کار دارم. بهترین و لذت‌بخش‌ترین روایتی که از “چهارشنبه‌سوری” سراغ دارم، خودِ فیلمش است که مصرّانه شما را به دیدنش ترغیب می‌کنم.
از دید من جالبترین قسمت فیلم آنجا بود که پس از دیدن تمام جنگ و جدل‌های خانوادگی که از «شک» زن و شوهری جوان و تقریباً مرفّه از یکدیگر نشأت می‌گرفت، تازه دامادی ساده و از طبقه ضعیف جامعه، وقتی که همسر چادری، ساده‌پوش و بدون آرایشش را بدون چادر و با اندک آرایشی می‌بیند که از اتومبیلی در نیمه‌شب و کیلومترها خارج از شهر پیاده می‌شود، در حالی که تمام عوامل ایجاد شک و شبهه مهیّا هستند، به سادگی به این جواب قانع می‌شود که «بعداً برات توضیح می‌دم» و با لبخندی به اعتماد، بجای نابود کردن زندگیش، پایه‌هایش را استوارتر می‌سازد.
واقعاً همه چیز ساده است، کافی است که بجای کوه، به کاه بیاندیشیم!