عذر تاخیر

مدتی بود که متاسفانه بدلیل مشغله زیاد نتوانستم وبلاگم را به روز نمایم که این امر خیلی باعث ناراحتی من شده است. از یک سو مشغله‌های معمول زندگی و از سوی دیگر مشغله‌های بسیار زیاد کار جدیدی که شروع کرده‌ام (Network Marketing) باعث شد تا نتوانم زیاد پشت کامپیوتر بنشینم.
البته شاید مشغله‌های گلدکوئست باعث شده باشد که از بسیاری از کارهایم عقب بیافتم، اما شخصاً از انجام دادن این کار بسیار راضی هستم و علاوه بر اینکه از انجام دادن آن لذّت می‌برم، چیزهای زیادی را نیز یاد می‌گیرم که واقعاً دید من را نسبت به زندگی و روش زندگی کردنم عوض نموده است.
از دوستان عزیزی که لطف نموده‌اند و در این مدّت به اینجا سر زده‌اند و جویای حال من شده‌اند بسیار ممنونم. سعی می‌کنم از این پس باز به روزتر باشم.

هفت روز بدون آب و نان

امروز برای من روز بزرگی است. چون بالاخره پس از هفت روز برق شهرمان وصل شده و من توانستم به وبلاگم سر بزنم و مطلب تازه ای در آن بنویسم.
همه چیز از چهارشنبه پیش شروع شد. بارش برف زمستانی موجی از شور و شعف را در بین گیله مردان به راه انداخته بود. سالها بود که خشکسالی عروس ایران، گیلان، را فرا گرفته بود و زمستان برف خویش را از این منطقه دریغ کرده بود. اما این دومین باری بود که زمستان این منطقه را سفیدپوش می کرد.
صبح روز دوم گیلانیان از اینکه بارش برف همچنان ادامه داشت بسیار متعجب شده بودند، و البته بسیار خوشحال. اما نبایستی بام خانه ها فراموش می شدند. و اینچنین شد که مردم گیلان راهپیمایی ۲۲ بهمن سال ۸۳ را بر فراز بامهایشان انجام دادند، چرا که بر روی زمین جایی برای راهپیمایی نمانده بود و همه جا را برف پوشانده بود.
روز سوم برف همچنان می بارید. میانسالان سالها بود که چنین بارشی را از آسمان گیلان ندیده بودند و جوانان هیچگاه زمین گیلان را تا این اندازه دور از پا احساس نکرده بودند. بیش از یک و نیم متر برف بر زمین نشسته بود و البته بارش برف همچنان ادامه داشت.
برف همه را غافلگیر کرده بود. کابلهای برق قطع شدند، جریان آب قطع شد. راههای ارتباطی مسدود گردیدند. برخی از خانه های قدیمی فرو ریختند و…
کم کم بارش برف به بحرانی بدل شد. ستاد بحران در استانداری گیلان تشکیل شد. همه نیروها برای برطرف کردن مشکلات شهر رشت، مرکز استان گیلان، بسیج شدند. استاندار مدام به خبرگزاری ها از پیشرفت کارها در رشت و برطرف شدن مشکلات ناشی از بارش سنگین و بی سابقه، خبر می داد. نیروهای کمکی از استان های مجاور جهت کمک رسانی به رشت اعزام شدند. صدای گیلان بصورت شبانه روزی به پل ارتباطی مردم رشت و مسئولان بدل گردیده بود. و بالاخره با تلاش همگان مردم رشت پس از گذشت چند ساعت از بحران خارج شدند و بسیاری از نیازهای آنان برطرف شد. اما آیا گیلان فقط رشت است؟!
اینجا که من هستم، یعنی آستانه اشرفیه، حدود ۳۵ کیلومتر با رشت فاصله دارد. هیچکس نمی تواند کتمان کند که اگر در اینجا بیشتر از رشت برف نباریده باشد، کمتر از آن هم نباریده است. با امروز، درست هفت روز بود که مردم آستانه اشرفیه بصورت انسانهای اولیه روزگار می گذارنیدند و از نیازهای اولیه ای چون داشتن آب و برق و در پی آن نان محروم بودند. از روز سوم بارش برف مسئولین شهر، خودشان به تکاپو افتادند و به برطرف کردن مشکلات شهر پرداختند. هفت روز گذشت و تا امروز نیز وضعیت بسیاری از روستاهای شهر برای مسئولین مشخص نیست. چرا که علاوه بر راههای ارتباطی زمینی، برف ارتباط تلفنی آنها را نیز قطع کرده است.
اما آنچه که بیش از همه انسان را عذاب می دهد، این است که در تاریکی مطلقی که شهر در آن فرو رفته است، بدون داشتن آب و نان از رادیو بشنوی که آقای استاندار در گزارشهای روزانه خود همواره تاکید نمایند که همه مشکلات بر طرف شده اند و استان به وضعیت عادی خود برگشته است.
واقعاً چرا باید کسی استاندار شود که قدرت دیدن یک شهر را هم ندارد؟

کاش هیچوقت بزرگ نمیشدیم

امشب مثل سالها پیش باز هم موقعیتی پیش اومده بود و من و چند تا از دوستهای دوران بچگی جلوی بقالی یکی از همون بچه ها جمع شده بودیم.

یادش بخیر! چه شبایی بود! همه خوشحال بودن و از ته دل می خندیدن. انگار هیچکس غمی نداشت. دیگه عادت کرده بودیم، هر شب طرفای ساعت ۹-۱۰ همه مون می رفتیم جلوی بقالی و دوره می نشستیم. تا نیمه های شب واسه هم جک تعریف می کردیم و همدیگرو دست می انداختیم. هر شب هم نوبت یکی بود تا بقیه رو به یه چیزی مهمون کنه! کاش هیچوقت اون سالها نمی گذشت…

اما امشب هرچقدر که سعی کردیم تا یکی از همون شبا بشه، نشد! انگار یه چیزی عوض شده بود! بازم می خندیدم اما انگار از ته دل نبود. وقتی به چهره بچه ها نگاه میکردم یه چیزایی یادم می اومد که نمی ذاشت از ته دل بخندم. هر کدوم مشکلی داشتن، من هم دست کمی از اونا نداشتم. اما حس می کردم که شاید غصه هام از اونا کمتر باشه، به همین دلیل یه جور احساس گناه می کردم.

چرا اینطور شده بود؟

کاش هیچوقت بزرگ نمیشدیم!

کارت دانشجوئی بین المللی

کارت دانشجوئی بین المللی من چند روزیه که بدستم رسیده. خداییش کارت باکلاسیه، اما همونقدر که باکلاسه، بی بخار هم هست! یعنی تو ایران ازش هیچ جا نمیشه استفاده کرد، البته شاید به جز ویدئو کلوپها و اینجور جاها! اما از حق نگذریم برای خارجیها خیلی مفیده، چون هر فروشگاهی که برن، چه فروشگاههای پوشاک و چه فروشگاههای خوراک و حتی آژانسها و…، از تخفیف برخوردار می شن. اما تو ایران هیچکس این کارت رو فعلاً به رسمیت نمی شناسه.

یکی دیگر از تبلیغاتی که روی این کارت صورت می گرفت این بود که این کارت می تونه توی ۶۰ کشور کارت تلفن شما هم باشه، اما متاسفانه تلفن های ایرانی کارتهای خود شرکت مخابرات رو به زور قبول می کنن چه برسه به این کارت! در ضمن برای استفاده از تخفیف ۷۵ درصدی در هزینه مکالمات هم بایستی حداقل ۲۰ دلار از یک کارت اعتباری بین المللی به این کارت تزریق نمود که یعنی این هم به درد ما نمی خوره!

در مورد ایمیل و voicemailش هم باید عرض کنم که بانیان محترم لطف میکنن و یه ایمیل به نام خودتو بصورت yourname@isic.org واستون باز میکنن اما فقط ۱۰ mb فضا بهتون تعلق میگیره که این فضا در برابر فضاهای سرویس دهنده های رایگان چونYahoo! اصلاً به چشم نمی آد.

بالاخره بگذریم، اگه تصمیم دارین این کرات رو بگیرین و ازون تو ایران استفاده کنید، کور خوندین! اما به نظر من ۴۵۰۰ تومانی که پرداخت میکنید به داشتن چنین کارت باکلاسی می ارزه، فقط همین!

ضمناً برای اطلاعات بیشتر درباره کارت دانشجوئی بین المللی به www.isic.org مراجعه کنید.