بایگانی دسته: خودنوشت

شبی که زندگی، تغییرتان می‌دهد

زندگی همیشه شفاف نیست! گاهی در مسیر زندگی، میان اتفاقاتی قرار می‌گیرید که مبهم هستند. حوادث ناگواری که شما در مرکز آن هستید و حتی همه شواهد بر علیه شماست.

پروسه‌های قانونی شروع می‌شود. کشمکش برای اثبات گناهکار بودن و بی‌گناه بودن. بکارگیری ترفندهای اعتراف‌گیری. کنار هم قرار دادن پازل‌ها و ارائه‌ی داستانی که هیچ راه فراری از آن نیست. و در این قصه، شما با دستان خالی، تا جایی کشیده می‌شوید که خودتان هم به شک می‌افتید، چه برسد به اطرافیان‌تان.

نتیجه‌ی محاکمه هرچه که باشد، یک چیز تغییر نمی‌کند: شما دیگر آدم سابق نیستید. انگیزه‌های‌تان را از دست داده‌اید. حس و حال قبل را ندارید. و ادامه‌ی واکنش‌های دیگران، و نگاه متفاوت جامعه موجب می‌شوند تا بالاخره شما به آدمی تبدیل شویدکه دیگر به خوبی قبل نیست.

باور کنید این اتفاقات پیش می‌آید. پیشنهاد می‌کنم برای درک این‌گونه تجارب، مینی سریال The Night Of را حتماً ببینید.

the-night-of

ملاقات

صدای باز شدنِ درِ کافی شاپ، حرف زدنِ چهار نفری را که روی میزِ نزدیکِ در نشسته بودند، قطع کرد. نگاه‌شان بی‌اختیار سمتِ در برگشت. همین طور نگاه کافه‌منی که دورتر، در حال تمیز کردن میز بود.

پسری میان‌سال با دسته گلی و ساکی که یک بسته‌ شکلات داخلش بود، وارد کافه شد. اطراف سالن را ورنداز کرد، چند قدمی به سوی گوشه‌ی سمت چپ سالن رفت، اما بعد راهش را کج کرد و در انتهای سالن، کنارِ ستونی که تقریباً در وسط سالن بود، میزی را انتخاب کرد. دسته گل و بسته‌ی شکلات را وسط میز گذاشت، صندلی را کنار کشید و به حالتی که زیاد جلب توجه نکند، خودش را روی آن جا داد. به آرامی صندلی بغل دستیش را کنار کشید، دسته گل و بسته شکلات را رویش گذاشت. انگار می‌خواست از دید بقیه پنهانشان کند.

دختر خانومی جلو آمد و خوش آمد گفت. منو را روی میز گذاشت و منتظر ماند.

– اگه اشکال نداره، منتظر کسی هستم. بعداً سفارش می‌دیم.

   – نه! خواهش می‌کنم.

دختر که دور شد. گل و بسته‌ی شکلات را دوباره روی میز برگرداند. صندلی بغلی را صاف کرد. ابعاد میز را ورنداز کرد و گل را متناسب با آن جاگذاری کرد.

دوباره به ذهنش رسید که نکند دسته گل برای ملاقات اول زیادی بزرگ باشد. سه شاخه گل رُز به نظرش چندان زیاد نبود، اما شاخ و برگی که برای تزئینش بکار برده شد، دسته گل را بزرگ کرده بود. خودش دوستش داشت، اما وقتی دوستش به کنایه گفته بود «مگه خواستگاری میری؟!» نگاهش عوض شد! حتی بین راه به سرش زده بود که رُزها را جدا کند. اما حیفش آمده بود. می‌ترسید که اگر به گل فروشی برگردد یا سراغ گل فروشی دیگری برود، دیر به قرارش برسد. به هر حال، حالا که اینجا بود دیگر کاری از دستش برنمی‌آمد، پس با خودش گفت: بی‌خیال!

ساک شکلات را جابجا کرد. تلفن همراهش را برداشت و از زوایای مختلف دسته گل و ساک شکلات را در صفحه گوشی دید زد. چند عکس با فلش و بدون فلش گرفت. فوری سرش را سمت درِ ورودی کافی شاپ برگرداند که نکند یکهو از راه برسد و در این حال ببیندش. خودش را روی صندلی صاف کرد، و زیر چشمی به عکسها نگاه انداخت.

دختری که به او خوش‌آمد گفته بود، بین میزها قدم می‌زد و هر از گاه، نگاهی به میز پسر می‌انداخت. کافه‌منِ پشت میز هم حواسش به پسر بود. با خودش فکر کرد که از سرِ بیکاری توجهشان به اوست! اطرافِ سالن را نگاه کرد، جز خودش کسی آنجا نبود. حتی متوجه نشده بود که چهار نفری که نزدیک در نشسته بودند، کی آن‌جا را ترک کردند.

موسیقی بی‌کلام و ملایمی در حال پخش بود. نگاه پسر به آکواریومی افتاد که در انتهای سالن قرار داشت. تاریکیِ سالن در کنارِ نوری که از آکواریوم ساطع می‌شد، بیشتر به چشم می‌آمد. با خودش فکر کرد که این تاریکی، صورتِ سبزه‌اش را تیره‌تر نشان می‌دهد.

درِ کافی شاپ خیلی آرام باز شد. چشمش را به در دوخت. اما نه! پسر جوانی وارد شد. بعد از او، دختری با مانتو و مقنعه. این‌طور به نظرش رسید که دانشجوی دانشگاه همان نزدیکی باشند. قلبش، آرام گرفت! اما دوباره دغدغه‌های قبلی به ذهنش آمد. هنوز تصمیم نگرفته بود که بالاخره در ملاقات اول دست خواهد داد یا نه! خودش معتقد بود که دست دادن ایرادی ندارد. اما چون دوستش گفته بود که بهتر است منتظر بماند تا ابتدا طرف مقابل دستش را جلو بیاورد، با خودش فکر کرد که شاید این‌طور بهتر باشد.

به ساعتش نگاه کرد. عقربه‌ها به موعدِ قرار رسیده بودند. بالاخره یک ربعی که زودتر رسیده بود، تمام شد. قلبش شروع کرد به تند تند تپیدن. در یک لحظه همه‌ی روزهای سختی را که در ماههای اخیر پشت سر گذاشته بود، به خاطر آورد. خیلی تلاش کرده بود تا سختی‌های زندگیش را پشت سر بگذارد. به تازگی روال جدیدی را در زندگی پیش گرفته بود. اما این ملاقات جز روال‌هایی که برنامه‌ریزی کرده باشد، نبود. همیشه با خودش فکر می‌کرد که پرداختن به چنین اموری فعلاً زود است. اما بالاخره نتوانست در برابر اصرارهای بی‌امانِ دوستش مقاومت کند و قبول کرد که به ملاقات بیاید.

به نظرِ خودش این دیدار راه به جایی نمی‌برد. خود را در ضعیف‌ترین حالتِ ممکن می‌دید. هرگز در طول عمرش تا این اندازه احساس ضعف نمی‌کرد. باز زیر لب با خودش تکرار کرد: خدا بگم چیکارت کنه! آخه توی این شرایط، این چه مخمصه‌ای بود منو توش انداختی!

چشمانش را بست. اضطراب کل وجودش را گرفته بود. نفس عمیقی کشید و با شدت هوا را بیرون کرد. یک چشمش به ساعت بود و چشم دیگرش به در. دهانش از شدت اضطراب خشک شده بود. دختر را صدا زد و تقاضای آب کرد. همین که آب آوردند، صدای باز شدن درِ ورودی لابی هتل آمد. سرش را به سمت لابی برگرداند. دختری زیبارو، متین و شیک پوش وارد شد. همانی بود که عکسش را دیده بود. اشتباهاً بجای درِ کافی شاپ از سمتِ درِ لابی هتل وارد شده بود. رنگ از رخسار پسر پرید. بی اختیار به پا ایستاد تا مهمانش ببیند و به سمتش بیاید. دلش لرزید…

طلاق

اینکه امروز من و حدیثه طلاق گرفتیم شاید برای دوستانی که ما را می‌شناسند خبر حیرت‌آوری باشد. برای خودمان هم چنین است البته!

مسلماً سختی‌های این روزها قابل بیان نیستند و خودمان بیش از همه متاسفیم که کار به اینجا رسید و تمام تلاش‌مان را کردیم اما…

فکر می‌کنم چون بیشتر زندگی هر دوی ما روی اینترنت با شما شریک بود، حق دارید که از این خبر هم مطلع باشید، اما لطفاً جزئیاتش را بگذارید بین خودمان بماند…

[بازی وبلاگی] یک سوزن به خودم!

اگر پیگیر حواشی جشنواره وب ایران، خصوصاً در شبکه‌های اجتماعی باشید، حتماً می‌دانید که این روزها بحث انتقاد از این جشنواره و پاسخ‌های تند مدیران آن بسیار داغ است! اما جالبترین اتفاقی که در این حین افتاد این بود که مدیران این جشنواره بصورت علنی با انتقادکنندگان برخورد می‌کردند و حتی از داوران هم خواسته بودند که از جشنواره انتقاد نکنند!

البته «ترس از نقد شدن» مختص مدیران جشنواره وب نیست و متاسفانه در کشور ما نمونه‌های اینچنینی زیادی می‌توان پیدا کرد. همین امر موجب شد تا به فکر آغاز یک بازی وبلاگی با عنوان «یک سوزن به خودم!» بیافتم. در این بازی قرار است ابتدا خودمان، خودمان را نقد کنیم. تا از این طریق جنبه‌ی نقد شدن را اندکی در خود افزایش دهیم. در مرحله‌ی بعد، خوانندگان می‌توانند در قسمت نظرات، از ما انتقاد کنند و ما سعی خواهیم کرد پاسخ‌شان را بصورت محترمانه بدهیم! باشد که این امر بابی شود در اصلاح نقدپذیری جامعه‌مان.

self-criticism

و اما سوزنی به خودم:

– زود از کوره در می‌روم!

بارزترین ویژگی اخلاقی زشتی که به خاطرم می‌رسد، این است که زود عصبانی می‌شوم. خصوصاً اگر بدانم حق با من است، برخوردم شدیدتر هم می‌شود! صدایم بلند می‌شود و حتی ممکن است تند و توهین آمیز سخن بگویم!

در صورتی که حتی اگر حق هم با من باشد، بهتر آن است که خونسرد باشم و آرام سخن بگویم. با این روش مطمئناً بهتر می‌توان طرف مقابل را قانع کرد.

– دهن بین هستم!

بارها شده که در حین تصمیماتی که درباره‌شان اطلاعات کمی دارم، به افراد مختلفی رجوع کنم. و متاسفانه صحبت‌های افراد مختلف، موجب شده تا تصمیماتم را مرتب تغییر دهم!

درستش آن است که با مشورت افراد مختلف و جمع‌آوری اطلاعات و جمع‌بندی آن‌ها، تصمیم نهایی را بگیرم. نه اینکه با تکیه به قدرت سخنوری و آب و تاب دادن افراد، تصمیم‌گیری کنم.

– زیاد غُر می‌زنم!

بطور کلی آدم حساسی هستم و جدی نبودن اطرافیان و ساده گرفتن‌های آن‌ها موجب رنجش خاطرم می‌شود. همین امر هم موجب شده تا اکثراً شاد نباشم و زیاد غُر بزنم.

مسلماً با غر زدن خیلی چیزها را نمی‌شود درست کرد. گرچه خیلی وقت‌ها هم کاری جز غر زدن نمی‌توان کرد و شاید از این طریق بشود کمی خود را سبک کرد!

– تنبلی می‌کنم!

کارهای مهم زیادی هست که باید انجامشان داد اما در قبال‌شان سستی می‌کنم. زمان زیادی را به بطالت می‌گذرانم و شاید اگر اینچنین نمی‌بود، می‌بایست به موفقیت‌های بیشتری دست پیدا می‌کردم.

– خودسانسوری می‌کنم!

حرف‌های زیادی هست که نمی‌گویم. کارهای زیادی هست که نمی‌کنم.

متاسفانه خیلی خودم را سانسور می‌کنم، البته بالاجبار. و خیلی هم از این بابت ناراحتم. اما فعلاً راهکاری برایش ندارم.

– ………. ؟!

شما چه انتقادی از من دارید؟

می‌توانید انتقادهای‌تان را در بخش نظرات با من در میان بگذارید. قول خواهم داد که بی احترامی نبینید!

و اما برای ادامه‌ی این بازی وبلاگی، بلاگر خاصی را دعوت نمی‌کنم. اما هر آن‌که شهامت نقد از خود را دارد، به بازی دعوت است…

دیگرنوشتها:

دست نوشته هاى نریمان غریب: [بازى وبلاگى] یک سوزن به خودم!

سی سالگی، سلام!

سه دهه عمر کردم و امروز سی سالگی‌ام شروع شد.

30th birthday

مثل همه، زندگی‌ام با شادی و غم گذشت و حالا که نگاه می‌کنم گویا غم‌هایم بیشتر و دستاوردهایم کمتر از آن بود که در سر داشتم. خیلی از تقصیرها را به گردن می‌‌‌‌‌گیرم اما خیلی‌های دیگرش به حساب جایی‌ست که در آن زندگی می‌کنم.

گرچه زندگی همه جا و همیشه با محدودیت‌هایی همراه است، اما متاسفانه دایره‌ی حدود زندگی در ایران، بسته‌تر از حالت پیش‌فرض است! و این طعم تلخ محدودیت را از همان روزهای اول نوجوانی که به ناگاه نشریه‌ی مورد علاقه‌ام، «خانه» به دلایل کذایی توقیف شد چشیدم، تا بعدتر که به اینترنت روی آوردم و همیشه، و حتی بعد از رسیدن به سن ۱۸ سالگی، با پیغام «شما مجاز نیستید»، روبرو شدم و باز بعدتر نشریه‌ی دانشجویی‌مان را ممنوع‌الانتشار کردند، روزنامه‌هایی را که می‌خواندم، یکی پس از دیگری بستند، و وبلاگم را فیلتر نمودند و برای استخدامم مشکل‌تراشی کردند و…

اما کاش همه‌ی محدودیت‌ها در همین راستا بودند! دین را نشناخته پذیرفتم، و به همین خاطر در خلالش به باورهای غلط باور پیدا کردم. به دلیل نوع تربیت‌مان، نتوانستم جنس مخالفم را در جوانی خوب بشناسم و با او رابطه‌ای درست برقرار کنم. بهترین موقعیت تحصیلی‌ام را به دلیل تحریم سیاسی مملکتم از دست دادم. در بازار آزاد به دلیل نبود امنیت اقتصادی و نظارت صحیح، به مرز ورشکستگی رسیدم. در محل کار هر روز مجبورم با تصمیمات خنده‌دار کنار بیایم و از طرف دیگر شعار شایسته‌سالاری بشنوم. حق بیان آزاد عقایدم را ندارم. نمی‌توانم آن‌هایی که فکر می‌کنم برای اداره‌ی کشور اصلح‌ترند را انتخاب کنم. برای دسترسی به گردش آزاد اطلاعات، مجبورم هر بار از کلی فیلتر عبور کنم و…

و حالا که ۲۹ سال اینگونه زیسته‌ام، دیگر امیدی به آینده بهتر ندارم. کارم شده لعن و نفرین کردن باعث و بانیان این زندگی نکبتی! حتی وقتی دست به دعا هم برمی‌دارم چیزی به ذهنم نمی‌رسد تا طلب کنم، مگر آرزوی نجات این ملت از زیر بار جور و ستم…