روشنفکر و رسالتش

شاید یکی از سئوالاتی که همیشه از فعالین سیاسی پرسیده می‌شود این است که: «تو چرا اینقدر جوش می‌زنی؟»، «به تو چه می‌رسد؟» و امثالهم. البته نمی‌خواهم بگویم که من هم یک فعال سیاسی هستم، اما همین اندک فعالیتی هم که در این زمینه انجام می‌دهم باعث می‌شود تا اطرافیانم همیشه چنین سئوالاتی را از من بپرسند و البته قانع کردن اینگونه افراد نیز بسیار سخت می‌نماید.
گرچه هیچوقت چنین عکس‌العملهایی از طرف اطرافیان باعث دلسرد شدن من نشده است، اما با خود فکر کردم که شاید خواندن چند سطری از سخنان دکتر علی شریعتی در مورد وظایف روشنفکر می‌تواند قدمهایم را در این راه محکمتر نماید.
آنچه در زیر می‌آید فرازهایی از کتاب «چه باید کرد؟» دکتر شریعتی می‌باشد، ضمن یادآوری این نکته که بنده کوچکتر از آن هستم که حتی مجازاً بتوانم لفظ روشنفکر را به یدک بکشم، و روی سخن این نکات را به هیچ وجه با خود نمی‌دانم!

«روشنفکر» در یک کلمه، ترجمه Clair-Voyant است، به معنای روشن‌بین. و به اصطلاح کسی است که نسبت به «وضع انسانی» خودش در زمان و مکان تاریخی و اجتماعی‌ای که در آن است؛ «خودآگاهی» دارد و این خودآگاهی جبراً و ضرورتاً به او احساس یک مسئولیت بخشیده است.
در رابطه با «جهان»، «خود» مطرح می‌شود و مسئولیت: «چگونه شدن؟» (اخلاق)
در رابطه با «جامعه»، «دیگران» مطرح می‌شود و مسئولیت: «چگونه بودن؟» (تمدن)
در رابطه با «تاریخ»، «زمان» مطرح می‌شود و مسئولیت: «به چه سود و چگونه رفتن؟» (تکامل)
طبیعی است که هم درجه این آگاهی‌ها نسبی است و هم نتیجتاً قلمرو مسئولیتها محدود.
روشنفکر، به معنای مطلق، «خداگونه‌»ای است در «جهان» و «پیامبرگونه»‌ای است در «جامعه» و «امام‌گونه»ای است در «تاریخ».
روشنفکر، نه فلسفه است، نه علم، نه فقه، و نه ادب و هنر، بلکه در یک کلمه «علم هدایت» است و نوعی «نبوت»؛ که نه چون فلسفه، ذهنیت‌ساز است و نه چون علم، نقش صورت اشیا و روابط‌شان است در ذهن آنچنان که هستند، بلکه «علمِ شدن» است و خبر دادن از «راه» که از «خودآگاهی وجودی» آدمی سرچشمه می‌گیرد و بنابراین، در ذات خود، «دعوت» را به همراه دارد، و بنابراین «مسئولیت» را.
این است شاخصه ذاتی روشنفکر اجتماعی بودن، در کنار و در میان مردم بودن و در برابر سرنوشت یک ملت اسیر یا یک طبقه محکوم، خود را متعهد احساس کردن.
روشنفکر رسالتش رهبری کردن سیاسی جامعه نیست، رسالت روشنفکر خودآگاهی دادن به متن جامعه است، فقط و فقط همین و دیگر هیچ. اگر روشنفکر بتواند به متن جامعه خودآگاهی بدهد، از متن جامعه قهرمانانی برخواهند خواست که لیاقت رهبری خود روشنفکر را هم دارند. و تا وقتی که از متن مردم قهرمان نمی‌زاید، روشنفکر رسالت دارد.

آیا زرند، بمی دیگر خواهد بود؟

باز هم زلزله ای دیگر. و باز هم کرمان.
هنوز بمی ها، پس از گذشت یکسال، از نرسیدن کمکها به دستشان داد داشتند، که زمین بار دیگر زیر پای کرمان لرزید. شاید گمان برید که این بار مسئولین کرمانی به هوش بوده اند و مشکلات براحتی حل خواهند شد. اما زهی خیال باطل. باز همان مشکلاتی که برای بم وجود داشت، برای زرند هم بوجود آمده است: عدم آمادگی مسئولین، عدم وجود امکانات کافی در منطقه، عدم آمادگی برای کمک رسانی به موقع و…
تنها خوشدلی مسئولین آن است که عمق فاجعه نسبت به فاجعه بم بسیار ناچیز است! که اگر اینطور بوده باشد، با توجه به تجربه ای که مسئولین منطقه داشته اند، بایستی هرچه سریعتر به برطرف کردن مشکلات بپردازند. تا ببینیم چه پیش آید…

هفت روز بدون آب و نان

امروز برای من روز بزرگی است. چون بالاخره پس از هفت روز برق شهرمان وصل شده و من توانستم به وبلاگم سر بزنم و مطلب تازه ای در آن بنویسم.
همه چیز از چهارشنبه پیش شروع شد. بارش برف زمستانی موجی از شور و شعف را در بین گیله مردان به راه انداخته بود. سالها بود که خشکسالی عروس ایران، گیلان، را فرا گرفته بود و زمستان برف خویش را از این منطقه دریغ کرده بود. اما این دومین باری بود که زمستان این منطقه را سفیدپوش می کرد.
صبح روز دوم گیلانیان از اینکه بارش برف همچنان ادامه داشت بسیار متعجب شده بودند، و البته بسیار خوشحال. اما نبایستی بام خانه ها فراموش می شدند. و اینچنین شد که مردم گیلان راهپیمایی ۲۲ بهمن سال ۸۳ را بر فراز بامهایشان انجام دادند، چرا که بر روی زمین جایی برای راهپیمایی نمانده بود و همه جا را برف پوشانده بود.
روز سوم برف همچنان می بارید. میانسالان سالها بود که چنین بارشی را از آسمان گیلان ندیده بودند و جوانان هیچگاه زمین گیلان را تا این اندازه دور از پا احساس نکرده بودند. بیش از یک و نیم متر برف بر زمین نشسته بود و البته بارش برف همچنان ادامه داشت.
برف همه را غافلگیر کرده بود. کابلهای برق قطع شدند، جریان آب قطع شد. راههای ارتباطی مسدود گردیدند. برخی از خانه های قدیمی فرو ریختند و…
کم کم بارش برف به بحرانی بدل شد. ستاد بحران در استانداری گیلان تشکیل شد. همه نیروها برای برطرف کردن مشکلات شهر رشت، مرکز استان گیلان، بسیج شدند. استاندار مدام به خبرگزاری ها از پیشرفت کارها در رشت و برطرف شدن مشکلات ناشی از بارش سنگین و بی سابقه، خبر می داد. نیروهای کمکی از استان های مجاور جهت کمک رسانی به رشت اعزام شدند. صدای گیلان بصورت شبانه روزی به پل ارتباطی مردم رشت و مسئولان بدل گردیده بود. و بالاخره با تلاش همگان مردم رشت پس از گذشت چند ساعت از بحران خارج شدند و بسیاری از نیازهای آنان برطرف شد. اما آیا گیلان فقط رشت است؟!
اینجا که من هستم، یعنی آستانه اشرفیه، حدود ۳۵ کیلومتر با رشت فاصله دارد. هیچکس نمی تواند کتمان کند که اگر در اینجا بیشتر از رشت برف نباریده باشد، کمتر از آن هم نباریده است. با امروز، درست هفت روز بود که مردم آستانه اشرفیه بصورت انسانهای اولیه روزگار می گذارنیدند و از نیازهای اولیه ای چون داشتن آب و برق و در پی آن نان محروم بودند. از روز سوم بارش برف مسئولین شهر، خودشان به تکاپو افتادند و به برطرف کردن مشکلات شهر پرداختند. هفت روز گذشت و تا امروز نیز وضعیت بسیاری از روستاهای شهر برای مسئولین مشخص نیست. چرا که علاوه بر راههای ارتباطی زمینی، برف ارتباط تلفنی آنها را نیز قطع کرده است.
اما آنچه که بیش از همه انسان را عذاب می دهد، این است که در تاریکی مطلقی که شهر در آن فرو رفته است، بدون داشتن آب و نان از رادیو بشنوی که آقای استاندار در گزارشهای روزانه خود همواره تاکید نمایند که همه مشکلات بر طرف شده اند و استان به وضعیت عادی خود برگشته است.
واقعاً چرا باید کسی استاندار شود که قدرت دیدن یک شهر را هم ندارد؟