ماموریت ما در زندگی

] امروز با خودم فکر کردم که یک جمع‌بندی از کلیّاتی کنم که در طی ۲۲ سال گذشته، زندگی به من آموخت. حتماً با یادآوری این تجربه‌ها باقی راه را بهتر خواهم توانست زندگی کرد. یا حداقل اینکه اشتباهات گذشته را تکرار نخواهم کرد… [

به نظر من ماموریت آدمی در زندگی این نیست که مشکل نداشته باشد. ماموریت بشر این است که با انگیزه و پر شور باشد.
وظیفه ما در زندگی تغییر دادن دنیا نیست، وظیفه ما تغییر دادن خودمان است، برای این کار هیچ راه حل بیرونی وجود ندارد باید تنها به دنبال راه حل‌های درونی باشیم.
زندگی این گونه پیش می‌رود:
ابتدا سنگ ریزه کوچکی به عنوان هشدار به ما اصابت می‌کند. وقتی ما آنرا نادیده می‌گیریم. یک آجر به ما برخورد می‌کند. آجر را نادیده می‌گیریم و بعد با اصابت یک تخته سنگ بزرگ نابود می‌شویم.
اگر صادقانه به زندگی‌مان دقت کنیم می‌توانیم جاهایی را که از علایم هشدار دهنده غفلت کرده‌ایم ببینیم، و بعد باز با وقاحت می‌پرسیم: «چرا من؟»!
معمولا بهترین نقطه برای شروع، همان مکانی است که الان در آن قرار داریم.
باید قبل از تغییر آدرسمان، به فکر تغییر افکارمان باشیم. وقتی ما تغییر کردیم، محیط اطرافمان تغییر خواهد کرد. این یک قانون است.
همه ما ممکن است شکست بخوریم اما این شکست نیست که ما را می‌آزارد، بلکه دانستن این نکته است که همه تلاش خود را به کار نبرده‌ایم ما را رنج می‌دهد.
انسانهای شاد نه تنها تغییرات را می‌پذیرند، بلکه آن را در آغوش می‌گیرند. آنها کسانی هستند که می‌گویند: «چرا باید بخواهم ۵ سال آینده‌ام مثل ۵ سال گذشته‌ام باشد؟»
قانون زندگی این است که قدر همه چیز را بدانیم و از آن لذت ببریم ولی به هیچ چیز وابسته نباشیم.
اولین قانون تکامل «نظم و ترتیب» می‌باشد. هر چیزی برای رشد و تکامل احتیاج به یک نظام دارد. به یک گل نگاه کنید، یک پرتقال را نصف کنید، به تقارن یک درخت یا یک کندوی عسل توجه کنید… در همه آنها نظم و انظباط وجود دارد.
طبیعت آنچه را که ضروری است نگه می‌دارد و خود را از شر چیزهای به درد نخور و اضافی خلاص می‌کند به این می‌گویند: «سازمان دهی».
هر فکری که باعث آزار و دردمان می‌شود، در نهایت چیزی بیشتر از یک فکر نیست. ما هم مثل مادرمان طبیعت، می‌توانیم آن را دور بریزیم و فکری زیبا را جایگزینش نمائیم.
رفتن به دنبال آرزوها تضمینی برای یک زندگی راحت‌تر نمی‌تواند باشد. زندگی حتی دشوارتر هم می‌شود .
ولی با این کار، ما یک سفر بیرونی را شروع می‌کنیم که خود آغاز یک سفر درونی است. بدین ترتیب فرصت شکوفا شدن را به دست می آوریم، فرصت اینکه ببینیم واقعاً کیستیم؟
هر مصیبتی در زندگیمان بیشتر از اینکه یک فاجعه باشد، فرصتی است تا دیدگاه خود را تغییر دهیم.
وقتی بدن‌مان آسیب می‌بیند، درد به ما یادآوری می‌کند که احتیاج به استراحت داریم، یا شاید باید به فکر عوض کردن کفشمان یا پیدا کردن یک راه بهتر باشیم.
وقتی ذهن و فکرمان آسیب می‌بیند، رنج به یادمان می‌آورد که دست از نگرانی برداریم یا با گذشت‌تر باشیم یا جور دیگری فکر کنیم . بنابراین: «درد، دشمن ما نیست، درد، دوست ماست»
اگر با خودمان صادق باشیم، می توانیم همه اتفاقاتی را که تا به حال برایمان اتفاق افتاده است فهرست کنیم و ببینیم که چگونه خود ما در به وجود آمدن آنها موثر بوده‌ایم .
همانطور که گفتم دنیا همیشه ابتدا علایم ظریفی به سوی ما می‌فرستد و تلنگر ملایمی به ما می‌زند.
ولی وقتی ما این علایم را نادیده می‌گیریم با یک پتک به ما هشدار می‌دهد! رشد و تکامل آنگاه به دردناکترین شکل صورت می‌گیرد که در مقابل آن مقاومت کنیم.
روی هر چیزی که تمرکز کنیم بسط و توسعه می‌یابد. بنابراین سعادت در آن است که در مورد چیزی فکر کنیم که آنرا می‌خواهیم.
برای اینکه مسایل را جور دیگری ببینیم، نیاز به نیروی اراده یا اعتماد به نفس فوق العاده یا عمل جراحی مغز نیست. تنها باید شهامت داشته باشیم که به گونه‌ای دیگر بیندیشیم. باورهای ما کیفیت زندگی‌مان را تعیین می‌کنند.
دنیا هیچ نور چشمی‌ای ندارد! موفقیت و شادی ما تنها به شناخت قوانین و اصول طبیعی و چگونگی استفاده از آنها بستگی دارد.
زندگی ما در صورتی موفقیت آمیز خواهد بود که مسئولیت کامل همه انتخاب‌هایمان را بر عهده بگیریم .
ما برای تنبیه شدن آفریده نشده‌ایم. ما آفریده شده‌ایم که بیاموزیم.
ما به این دنیا آمده ایم تا درس های زیادی بیاموزیم. دنیا معلم ماست. وقتی نتوانیم در درسی قبول شویم. آن را دوباره و دوباره به ما می‌دهند! همینکه درسی را فرا گرفتیم درس بعدی از راه می‌رسد. و این درس‌ها هیچوقت تمام نمی‌شود.
دنیا به تلاش ما پاداش می‌دهد نه به بهانه‌هایی که می‌تراشیم!
و امّا زندگی به من آموخت که: دوست داشتن انسانها، یعنی به آنان این آزادی را بدهیم که کسی باشند که خودشان انتخاب می‌کنند و جایی باشند که خودشان انتخاب می‌کنند. عشق یعنی به انسانها اجازه بدهیم به میل خودشان در زندگی ما حضور داشته باشند.
ولی متاسفانه من هنوز خیلی از این قوانین طبیعت را نمی‌توانم درست انجام دهم، و واقعاً بخاطر این موضوع برای خودم متاسفم. نمونه‌اش همین نکته آخر. خیلی برایم مشکل است به انسان‌هایی که دوست‌شان دارم، اجازه دهم خودشان باشند، و از خیلی رفتارهایشان رنجور می‌شوم. واقعاً برای خودم متأسفم…
امیدوارم که شما به از من باشید و ماموریت‌های زندگی‌تان را به خوبی پشت سر گذارید…

یلدا، شبی برای چله نشینی

یلدا
کلمه سریانی به معنی میلاد، وقت ولادت، به معنی زمان ولادت حضرت عیسی هم گفته‌اند. در فارسی یلدا شبی را گویند که از آن شب درازتر نباشد و آن شب آخر پاییز و شب اول زمستان است. شب اول دی‌ماه که شب اول چله و درازترین شبها و قریب ۱۴ ساعت است.

شب یلدا
شبی دوست داشتنی و به یادماندنی. شبی با حال و هوای شبهای عید. شبی برای تفال حافظ. شبی برای شیطنت‌های کودکانه. شبی برای دل پیچه گرفتن از فرط خوردن تنقلات جورواجور. شبی برای دور هم نشستن. شبی برای ورق زدن خاطرات خوش گذشته. شب تنازع هندوانه با هفت جنگجو، هفت ماندگار، هفت سین. شب…

و…
با توجه زندگی جامعه امروزی ما که به سرعت به سوی ماشینی شدن و فاصله گرفتن از یکدیگر خصوصاً نزدیکان می‌گردیم، این سنت‌های بسیار نیکو و پسندیده به ارث گذاشته شده از نیاکان مهر آئین ما، فرصت مناسبی برایمان فراهم می‌آورد تا با حضور در جمع صمیمی بزرگان خانواده و فامیل هم دیدارها تازه شود و هم مروری بر خاطرات خوش گذشته داشته باشیم. به هر حال صرفنظر از علت پدیداری اینگونه مراسم‌ها و آئین‌ها که تحقیق و تتبع در آنها نیازمند فرصت و بررسی همه جانبه می‌باشد یادآور نیازهای شادی بخشی است که نیاکان ما با درک ثمرات چنین سنت‌هایی ما را در پاسداشت آن فرا می‌خوانند و چه زیباست به دور از مرزبندی بخشی از حکومت گران که در پی سنجیدن آئین‌های ملی، با ارزش گذاری‌های سلیقه‌ای خود مانع نشاط جامعه می‌گردند همواره و همیشه در جای جای این کشور کهن و تمدن ساز شادمانه برگزار گردد.

دوستی ببارید تا عشق بردارید

یکی از مولفه‌هایی که در سرنوشت ما تاثیر به سزایی دارد، افرادی هستند که در سر راه ما قرار می‌گیرند. مسیر سرنوشت ما در صورت آشنایی با آنها ممکن است با مسیری که ما از کنار آنها براحتی و بدون توجه عبور کنیم فرسنگها فاصله داشته باشد.
با فردی روبرو می‌شویم که به کمک ما نیاز دارد. او شخصی است که از ما کمی پول قرض می‌خواهد، یا می‌توانیم با اهدای کمی خون زندگیش را نجات دهیم، یا کسی است که می‌توانیم چیزی به او بیاموزیم، یا حتی شاید او طالب محبّت‌مان باشد و یا …
بسیار پیش می‌آید که قضاوتهای ما از پرداختن به این افراد جلوگیری می‌کند و وادارمان می‌کند که از کنار آنها به آسانی بگذریم.
او که حالا حالاها نمی‌تواند پولم را به من برگرداند، پس «متاسفانه همین دیروز تقریباً همین مقدار پول داشتم اما …»
این همه آدم توی این شهر است، که خیلی‌هایشان می‌روند خون می‌دهند، پس دیگر چه نیازی به خون من هست؟!…

ولی چرا وقتی می‌توانیم، نمی‌کنیم؟! شاید به این دلیل باشد که از یاد می‌بریم که همین برخوردهای ما با دیگران است که گوشه‌ای از سرنوشت‌مان را رقم می‌زند. همه می‌دانیم که برخورد صحیح کدام است. امّا چرا به این نکته توجه نمی‌کنیم که نتیجه بهتر و سرنوشت زیباتر هم در پسِ همین برخورد صحیح است؟!

جوجه‌های نوشی را برگردانید

نوشی عزیز خبر داد که شوهر سابقش جوجه‌هایش را برده و هنوز برنگردانده است. من حاضرم هر کاری از دستم بر بیاید را برای برگشتن جوجه‌ها به آغوش مادرشان انجام دهم. فعلاً تنها همین کار از دستم برمی‌آمد، امیدوارم که مفید باشد. خیلی بد است که در چنین شبهای عزیزی، مادری را از فرزندانش جدا کرد. کاش حضرت فاطمه (س) کاری برای دل دردمند نوشی و همه دردمندان نماید…

روشنفکر و رسالتش

شاید یکی از سئوالاتی که همیشه از فعالین سیاسی پرسیده می‌شود این است که: «تو چرا اینقدر جوش می‌زنی؟»، «به تو چه می‌رسد؟» و امثالهم. البته نمی‌خواهم بگویم که من هم یک فعال سیاسی هستم، اما همین اندک فعالیتی هم که در این زمینه انجام می‌دهم باعث می‌شود تا اطرافیانم همیشه چنین سئوالاتی را از من بپرسند و البته قانع کردن اینگونه افراد نیز بسیار سخت می‌نماید.
گرچه هیچوقت چنین عکس‌العملهایی از طرف اطرافیان باعث دلسرد شدن من نشده است، اما با خود فکر کردم که شاید خواندن چند سطری از سخنان دکتر علی شریعتی در مورد وظایف روشنفکر می‌تواند قدمهایم را در این راه محکمتر نماید.
آنچه در زیر می‌آید فرازهایی از کتاب «چه باید کرد؟» دکتر شریعتی می‌باشد، ضمن یادآوری این نکته که بنده کوچکتر از آن هستم که حتی مجازاً بتوانم لفظ روشنفکر را به یدک بکشم، و روی سخن این نکات را به هیچ وجه با خود نمی‌دانم!

«روشنفکر» در یک کلمه، ترجمه Clair-Voyant است، به معنای روشن‌بین. و به اصطلاح کسی است که نسبت به «وضع انسانی» خودش در زمان و مکان تاریخی و اجتماعی‌ای که در آن است؛ «خودآگاهی» دارد و این خودآگاهی جبراً و ضرورتاً به او احساس یک مسئولیت بخشیده است.
در رابطه با «جهان»، «خود» مطرح می‌شود و مسئولیت: «چگونه شدن؟» (اخلاق)
در رابطه با «جامعه»، «دیگران» مطرح می‌شود و مسئولیت: «چگونه بودن؟» (تمدن)
در رابطه با «تاریخ»، «زمان» مطرح می‌شود و مسئولیت: «به چه سود و چگونه رفتن؟» (تکامل)
طبیعی است که هم درجه این آگاهی‌ها نسبی است و هم نتیجتاً قلمرو مسئولیتها محدود.
روشنفکر، به معنای مطلق، «خداگونه‌»ای است در «جهان» و «پیامبرگونه»‌ای است در «جامعه» و «امام‌گونه»ای است در «تاریخ».
روشنفکر، نه فلسفه است، نه علم، نه فقه، و نه ادب و هنر، بلکه در یک کلمه «علم هدایت» است و نوعی «نبوت»؛ که نه چون فلسفه، ذهنیت‌ساز است و نه چون علم، نقش صورت اشیا و روابط‌شان است در ذهن آنچنان که هستند، بلکه «علمِ شدن» است و خبر دادن از «راه» که از «خودآگاهی وجودی» آدمی سرچشمه می‌گیرد و بنابراین، در ذات خود، «دعوت» را به همراه دارد، و بنابراین «مسئولیت» را.
این است شاخصه ذاتی روشنفکر اجتماعی بودن، در کنار و در میان مردم بودن و در برابر سرنوشت یک ملت اسیر یا یک طبقه محکوم، خود را متعهد احساس کردن.
روشنفکر رسالتش رهبری کردن سیاسی جامعه نیست، رسالت روشنفکر خودآگاهی دادن به متن جامعه است، فقط و فقط همین و دیگر هیچ. اگر روشنفکر بتواند به متن جامعه خودآگاهی بدهد، از متن جامعه قهرمانانی برخواهند خواست که لیاقت رهبری خود روشنفکر را هم دارند. و تا وقتی که از متن مردم قهرمان نمی‌زاید، روشنفکر رسالت دارد.