فروشنده

قبل از اینکه به تماشای «فروشنده» اصغر فرهادی بروم، برآیند نظراتی که درباره‌ش به گوشم رسید، حاکی از آن بود که اکثریت از فیلم راضی نبودند. در برخی از محافل هم مثل فیلم‌های قبل فرهادی، سخن از این بود که این فیلم تصویر سیاهی از جامعه‌ی ایران را به نمایش می‌گذارد! اما به نظر من «فروشنده» فوق‌العاده‌ترین اتفاقی بود که در چند سال اخیر در سینمای ایران افتاد.

salesman

فروشنده در جامعه‌ای اتفاق می‌افتد که در آن خوب و بد با آن باریک مرزی که بینشان هست، درست آموزش داده نمی‌شود. جامعه‌ای که با تقدس‌هایش مسخ شده. زنانش محقر و مقصر مانده‌اند. و بدتر از آن اینکه خودشان هم نمی‌خواهند حق‌شان را بستانند، و حتی دست کسانی که می‌خواهند کاری کنند را هم می‌بندند.

در جامعه‌ی فروشنده، حق گم شده، درست و غلط جابجا شده، ترس و احساس ملاک عمل شده و این همه در تار و پود جامعه تنیده است.

و در چنین جامعه‌ای حضور افرادی چون فرهادی را باید قدر دانست، که سیلی‌شان را می‌زنند تا بلکه به خود آییم…

کمپین “بلاک کردن برای زندگی بهتر”

حتماً شما هم شنیده‌اید که هر از چندگاه عده‌ای از هموطنان غیور ایرانی ما، به بهانه‌ی نشان دادن مثلاً اعتراض خود، به صفحات و پروفایل‌های اینترنتی افراد مشهور هجوم می‌برند و ایشان را به غایت مورد دشنام و توهین قرار می‌دهند. از آن جمله می‌توان به حملات خودجوش به صفحات لیونل مسی (ستاره فوتبال) و یا همین اواخر، ارائه‌‌ی طنازی ایرانی به مالیا اوباما (دختر رییس جمهور ایالات متحده آمریکا) اشاره نمود.

حالا که این نوع حرکات عجیبِ جمعیِ ایرانیان می‌رود تا به نوعی نماد ملی ما در فضای مجازی بدل شود، بزرگمهر حسین پور، چالشی را در مخالفت با این پدیده پیشنهاد داده، بدین مضمون که بیاییم افرادی را که چنین ناهنجاری‌هایی را سامان می‌دهند و با فحاشی و توهین، دنیای اطرافمان را آلوده می‌کنند، بلاک کنیم.

به نظر من اهمیت این چالش، پیش از هرچیز در تولد یک حرکت اعتراضی یکپارچه و جمعی به ناهنجاری رفتاری عده‌ای از هموطنان‌مان در فضای مجازی است. کاری که به خاطر ندارم پیش از این، جز اشاره به تمسخر و طنز در محافل و رسانه‌ها، در این خصوص صورت گرفته باشد. حتی برخوردها آن‌قدر سرسری بودند که این کار به نوعی فانِ ملی بدل شده و هر بار تعداد افراد بیشتری به جهت شوخی و مزاح با آن همراهی می‌کنند و روز به روز بر شرمساری‌مان می‌افزاید! به هر حال، حالا خوشحالم که می‌توانم به کمپینی بپیوندم که می‌خواهد برای خلاصی از این دغدغه کاری کند.

اما در مورد محتوای چالش و بحث “بلاک کردن” بایستی به این امر توجه کنیم که ابزارها و روال‌های زندگی در دنیای مجازی با دنیای حقیقی متفاوت است. با توجه به ماهیت آزادیِ بی حد و حصری که در دنیای مجازی وجود دارد، این امکان برایم فراهم است که بتوانم اطرافیانم را برگزینم و همچنین این خصیصه مهیاست که بتوانم مزاحمین و توهین‌کنندگان را از دنیای خودم حذف کنم، و این البته یک ویژگی ضروری و مفید است، هرچند که به شخصه به انضباط و رعایت در بلاک کردن معتقدم.

با این اوصاف مسلماً این حق برای من، بعنوان یکی از ساکنین دنیای مجازی، محفوظ است تا بتوانم گروهی که با رفتار ناشایست خود، عفت و فرهنگ ملّیتم را زیر سوال می‌برند، و آن قدر جاهل‌ند که در فضای عمومی زبان به توهین و دشنام می‌گشایند را از دنیای اطرافم حذف کنم و بگذارم با همان جمع نااهلان خوش باشند.

و البته برخلاف تصور عده‌ای، “بلاک کردن” مفهومی خاص در دنیای مجازی است و قابل مقایسه با رفتارهای حذفی همچون زندانی کردن و اعدام در دنیای حقیقی نیست! در واقع من با بلاک کردن خودم را از دیدن رفتارهای اشرار، نجات می‌دهم و درعوض آن‌ها را هم از دیدنِ دنیای خودم باز می‌دارم. این واکنش، رفتاری پلیسی نیست، بلکه همان‌طور که اشرار در دنیای حقیقی دوستان کمی دارند و فقط در جمع‌های کوچک خودشان پذیرش می‌شوند، در اینجا هم من و دیگران راه خودمان را از ایشان جدا می‌کنیم تا شاید این تبری گزیدن، مانع شوخی گرفته شدن رفتارهای ناشایست در فضای وب شود، و عده‌ای را که از سر شوخ طبعی و جوگرفتگی همراه می‌کند، از این کار باز دارد.

یا لااقل ماجرا در حد همین گپ و گفتی که این روزها درخصوص “چالش بلاک کردن” از سر گرفته شده، باعث شود که به این ناهنجاری‌ها توجه کنیم و بدانیم که این کارها حتی در دنیای مجازی هم درست نیستند!

برای معلمان بی ارج

روز معلم که بگذرد، دوباره برمی‌گردیم به همان روزهایی که معلم‌هایی با حقوق بخور و نمیر، باید دانش آموزانی که اکثراً خانواده خودشان را برتر از آن‌ها می‌دانند، مثلاً تربیت کنند! فرزندانِ خانواده‌هایی که مدام کنکاش می‌کنند تا اگر خدای ناکرده معلم، خبطی مرتکب شده باشد، آن را علمِ عثمان کنند که این معلم‌ها بی‌سوادند! همان خانواده‌هایی که برای دکور خانه‌های‌شان تزئینات میلیونی می‌خرند، اما وقتی مدرسه‌ی ورشکسته‌ای که بودجه‌ی دولتی کفاف هزینه‌های روزانه‌ش را نمی‌دهد، از آن‌ها طلب همیاری می‌کند، دادشان به آسمان است که این کار خلاف مقررات است.

البته همه‌ی خانواده‌ها چنین نیستند، و همه‌ی معلم‌ها هم این اندازه مظلوم نیستند! اما آن‌چه مسلم است، اینکه معلم‌هاd جامعه‌مان ارج و قربِ باید و شایدی ندارند. و جامعه‌ای که به معلمانش بها ندهد، روی سعادت نخواهد دید…

تسیلم این صحنه‌آرائی خطرناک نشویم…

اوضاعِ امروز جغرافیای میهنی که در آن زندگی می‌کنیم، افتخار کردنی نیست. همه‌ی ما با مشکلات آشناییم و روزی نیست که پنجه در پنجه‌ی انواع و اقسام‌شان روزگار سپری نکنیم.

همه، پر از درد و رنجیم. و آن‌قدر بهانه داریم که نخواهیم جمعه‌ی تعطیل‌مان را صرف نردبان شدن برای ترقی دیگرانی کنیم که بارها سرمان را شیره مالیده‌اند.

آری! فراموشی از نعمت‌هایی است که خداوند نازل فرموده، تا از جانبش دردها را راحت‌تر از سر بگذارنیم. اما بیائید برای چند لحظه غبار از خاطرات دردناکِ همین چند صباح قبل بزدائیم و به یاد آوریم که آن هنگام که قیمت نفت سر از نمودار بیرون کشیده بود، چگونه نه تنها آن‌را بر سفره‌هایمان نیاوردند، بلکه نان‌مان را نیز نیمه کردند! در حالی که شعارشان دولت پاک بود، دروغ را پیشه‌ی هر روزشان کردند. دیوارهای اطراف‌مان را بلندتر و عزلت‌نشینی را اجبارمان کردند. و…

و وقتی دفتر ایام را به پیشتر تورق می‌زنیم، با خود فغان سر می‌دهیم «از ماست که برماست»…

آری! آن‌چه ما می‌خواهیم، با آن‌چه در دایره ریخته‌اند، شدنی نیست. همه سراپا یک کرباسند. اما حالا که نمی‌شود گامی به جلو برداشت، همین که بیاستیم؛ یا اگر به عقب برمی‌گردیم، کمتر برگردیم؛ خودش گامی به جلوست.

همه خسته‌ایم…

همه بی انگیزه‌ایم…

عوق‌مان می‌گیرد از بیشتر اسم‌هایی که باید در برگه‌های رای بنویسیم…

اما هدفِ این بازی همین است، که نیائیم. تا بدین ترتیب جلوی گاماس گامی که از خرداد ۹۲ رو به جلو برداشته‌ایم، گرفته شود، و انحصارطلبان همچنان دستِ بالا را داشته باشند.

پس بیائید تسیلم این صحنه‌آرائی خطرناک نشویم…

پشت دیوارها‌ شهری‌ست…

نشستن کنج چهاردیواریِ بلند و ندیدنِ پسِ دیوارها، موجبات تخیل و توهم را فراهم می‌آورد. و بدتر از آن زمانی پیش می‌آید که این توهم با تکبر بیامیزد. آنجاست که “منم منمِ” دیوارنشینان گوش دنیا را کر می‌کند! و در حالی که دنیای پشتِ دیوارها به سرعت در حال رشد و توسعه است، این سوی دیوار به اتفاقات سالیان دور دلخوش کرده! و البته که حاکمان شهر هم چاره‌ای جز بلند و بلندتر کردن دیوارها ندارند، که مبادا پرده در افتد و خورشید برآید!

dubai

مسلماً مقایسه‌ی تمدن ما که به ۳۲۰۰ سال پیش از میلاد برمی‌گردد با شیخ نشینی بنام دبی که از ۱۰۹۵ پس از میلاد ظهور پیدا کرده، اساساً عجیب و بیراه است. اما از دلِ توجه به این قیاس، می‌توان اعجاز عصر حاضر را درک کرد. می‌توان دید که اگر دیوارها را فرو ریزی و درها را بگشایی، چه پیش خواهد آمد.

براساس آمارها تنها ۱۷درصد جمعیت دبی را اتباع اماراتی تشکیل می‌دهند. با اینکه دبی، اماراتی عربی است اما وقتی در آن کنکاش می‌کنی، به سختی می‌توانی عربی بشنوی! حدود ۸۵درصد از جمعیت مهاجر دبی را هندی‌ها، پاکستانی‌ها، فلیپینی‌ها و بنگلادشی‌ها تشکیل می‌دهند. این‌ها را با خیل عظیم توریست‌هایی از سراسر جهان، کنار هم که بگذاری، می‌توان دبی را یک سرزمین بین‌المللی تمام عیار به حساب آورد.

به این سرزمین بلندترین برج دنیا (برج خلیفه)، پهناورترین مرکز خرید جهان (دبی مال)، بزرگترین بندر دست‌ساز بشر (بندر جبل علی)، و یکی از شلوغ‌ترین فرودگاه‌های جهان را هم اضافه کنید. انواع جذابیت‌های معماری مدرن و تاریخی را هم به آن بیافزایید. برندهای مشهور دنیا را یکجا در آن جمع کنید. آن را پر از تفرجگاه و تفریحگاه کنید. این می‌شود که سرزمینی نوظهور می‌تواند با قدیمی‌ترینتمدن‌های بشری و ابرقدرت‌‌های دنیا رقابت کند و حتی موفق‌تر ظاهر شود.

حالا هر چقدر هم عکس‌های قدیمی‌اش را منتشر کنند، هر اندازه هم با الفاظ تحقیرکننده مثالش بزنند، هرجور هم طول و عرضش را با پهناورترین کشورها قیاس کنند، حالِ امروزش مایه مباهات و موجب دست به دهان ماندن است.

ما هم باید دست از تمسخر کردن خودمان و دیگران بکشیم. تکبر و غرور را کنار بگذاریم.  همدیگر را تحمل کنیم. فرهنگ زندگی جمعی را دریابیم. دست به دست هم دهیم. زمانه‌ی به جانِ هم افتادن و شاخ و شانه کشیدن گذشته است. دنیا به سرعت در حال حرکت است، هنگامه‌ی سخن گفتن و بالیدن به گذشته‌ها نیست. راه حضور عالمان را باید هموار کرد. که اگر نه پشت همین دیوارها هم از دین و هم از دنیا عقب خواهیم ماند…