بایگانی دسته: جامعه

جامعه‌ای که در آن خود را سانسور می‌کنیم

جامعه مجموعه‌ای از انسان‌ها هستند که با یکدیگر تعامل اجتماعی پایدار دارند و با وجود داشتن علایق و عقاید مختلف به تعامل و ثبات می‌رسند.

گروه‌هایی که در جوامع، توهم خودبرتربینی داشته باشند و از سویی توسط نهادهای قدرت حمایت شوند، سعی می‌کنند علایق و اعتقادات خود را بر گروه‌های دیگر تحمیل کنند، و از این طریق در جهت رسیدن به منافع خود، عرصه را بر دیگران تنگ نمایند.

افزایش چنین تنش‌هایی در جامعه موجب افسردگی، خودسانسوری و سرخوردگی شمار زیادی از افراد جامعه می‌شود. و این عقده‌ی نهفته در کنار عزت نفس کاذب و خشن گروه‌های یکه تاز می‌تواند به یک بمب اجتماعی خطرناک بدل شود و تا از بین بردن نظام اجتماع پیش رود.

متاسفانه در تنش‌های این‌چنین، افرادی که در مقابل امر و نهی‌ها مقاوت می‌کنند، حتی قبل از آن‌که توسط نهادهای قدرت تهدید گردند، توسط هم‌فکران خود دعوت به عقب‌نشینی و خودسانسوری می‌شوند. گویا از یاد می‌بریم که ما هم جزئی از اجتماع هستیم و حق داریم با داشتن عقاید متفاوت از دیگران در آن زندگی کنیم!

در حقیقت جامعه‌ای که در آن تضادی نباشد، آرمانی‌ست حتی دست نیافتنی. اما آن‌چه که قبل از هرچیز باید در جوامع ارزش باشد، احترام به عقاید دیگران و مدارا نمودن با مخالفان است. اگر گروهی این ارزش را زیر پا می‌گذارند و به توهین و حمله به عقاید مخالف روی می‌آورند، این ما هستیم که باید در مقابل‌شان قد علم کنیم و آنان را به احترام گذاشتن واداریم، نه اینکه با عقب‌نشینی و کوتاه آمدن به ایشان میدان دهیم.

شاید پیش از همه لازم باشد که چشم‌های‌مان را بشوییم و ببینیم که در حقیقت این ماییم که با کوتاه آمدن‌های بیش از حد، موجب ریشه‌دارتر شدن افکار دُگم در جامعه شده‌ایم و از ماست که بر ماست…

فروشنده

قبل از اینکه به تماشای «فروشنده» اصغر فرهادی بروم، برآیند نظراتی که درباره‌ش به گوشم رسید، حاکی از آن بود که اکثریت از فیلم راضی نبودند. در برخی از محافل هم مثل فیلم‌های قبل فرهادی، سخن از این بود که این فیلم تصویر سیاهی از جامعه‌ی ایران را به نمایش می‌گذارد! اما به نظر من «فروشنده» فوق‌العاده‌ترین اتفاقی بود که در چند سال اخیر در سینمای ایران افتاد.

salesman

فروشنده در جامعه‌ای اتفاق می‌افتد که در آن خوب و بد با آن باریک مرزی که بینشان هست، درست آموزش داده نمی‌شود. جامعه‌ای که با تقدس‌هایش مسخ شده. زنانش محقر و مقصر مانده‌اند. و بدتر از آن اینکه خودشان هم نمی‌خواهند حق‌شان را بستانند، و حتی دست کسانی که می‌خواهند کاری کنند را هم می‌بندند.

در جامعه‌ی فروشنده، حق گم شده، درست و غلط جابجا شده، ترس و احساس ملاک عمل شده و این همه در تار و پود جامعه تنیده است.

و در چنین جامعه‌ای حضور افرادی چون فرهادی را باید قدر دانست، که سیلی‌شان را می‌زنند تا بلکه به خود آییم…

کمپین “بلاک کردن برای زندگی بهتر”

حتماً شما هم شنیده‌اید که هر از چندگاه عده‌ای از هموطنان غیور ایرانی ما، به بهانه‌ی نشان دادن مثلاً اعتراض خود، به صفحات و پروفایل‌های اینترنتی افراد مشهور هجوم می‌برند و ایشان را به غایت مورد دشنام و توهین قرار می‌دهند. از آن جمله می‌توان به حملات خودجوش به صفحات لیونل مسی (ستاره فوتبال) و یا همین اواخر، ارائه‌‌ی طنازی ایرانی به مالیا اوباما (دختر رییس جمهور ایالات متحده آمریکا) اشاره نمود.

حالا که این نوع حرکات عجیبِ جمعیِ ایرانیان می‌رود تا به نوعی نماد ملی ما در فضای مجازی بدل شود، بزرگمهر حسین پور، چالشی را در مخالفت با این پدیده پیشنهاد داده، بدین مضمون که بیاییم افرادی را که چنین ناهنجاری‌هایی را سامان می‌دهند و با فحاشی و توهین، دنیای اطرافمان را آلوده می‌کنند، بلاک کنیم.

به نظر من اهمیت این چالش، پیش از هرچیز در تولد یک حرکت اعتراضی یکپارچه و جمعی به ناهنجاری رفتاری عده‌ای از هموطنان‌مان در فضای مجازی است. کاری که به خاطر ندارم پیش از این، جز اشاره به تمسخر و طنز در محافل و رسانه‌ها، در این خصوص صورت گرفته باشد. حتی برخوردها آن‌قدر سرسری بودند که این کار به نوعی فانِ ملی بدل شده و هر بار تعداد افراد بیشتری به جهت شوخی و مزاح با آن همراهی می‌کنند و روز به روز بر شرمساری‌مان می‌افزاید! به هر حال، حالا خوشحالم که می‌توانم به کمپینی بپیوندم که می‌خواهد برای خلاصی از این دغدغه کاری کند.

اما در مورد محتوای چالش و بحث “بلاک کردن” بایستی به این امر توجه کنیم که ابزارها و روال‌های زندگی در دنیای مجازی با دنیای حقیقی متفاوت است. با توجه به ماهیت آزادیِ بی حد و حصری که در دنیای مجازی وجود دارد، این امکان برایم فراهم است که بتوانم اطرافیانم را برگزینم و همچنین این خصیصه مهیاست که بتوانم مزاحمین و توهین‌کنندگان را از دنیای خودم حذف کنم، و این البته یک ویژگی ضروری و مفید است، هرچند که به شخصه به انضباط و رعایت در بلاک کردن معتقدم.

با این اوصاف مسلماً این حق برای من، بعنوان یکی از ساکنین دنیای مجازی، محفوظ است تا بتوانم گروهی که با رفتار ناشایست خود، عفت و فرهنگ ملّیتم را زیر سوال می‌برند، و آن قدر جاهل‌ند که در فضای عمومی زبان به توهین و دشنام می‌گشایند را از دنیای اطرافم حذف کنم و بگذارم با همان جمع نااهلان خوش باشند.

و البته برخلاف تصور عده‌ای، “بلاک کردن” مفهومی خاص در دنیای مجازی است و قابل مقایسه با رفتارهای حذفی همچون زندانی کردن و اعدام در دنیای حقیقی نیست! در واقع من با بلاک کردن خودم را از دیدن رفتارهای اشرار، نجات می‌دهم و درعوض آن‌ها را هم از دیدنِ دنیای خودم باز می‌دارم. این واکنش، رفتاری پلیسی نیست، بلکه همان‌طور که اشرار در دنیای حقیقی دوستان کمی دارند و فقط در جمع‌های کوچک خودشان پذیرش می‌شوند، در اینجا هم من و دیگران راه خودمان را از ایشان جدا می‌کنیم تا شاید این تبری گزیدن، مانع شوخی گرفته شدن رفتارهای ناشایست در فضای وب شود، و عده‌ای را که از سر شوخ طبعی و جوگرفتگی همراه می‌کند، از این کار باز دارد.

یا لااقل ماجرا در حد همین گپ و گفتی که این روزها درخصوص “چالش بلاک کردن” از سر گرفته شده، باعث شود که به این ناهنجاری‌ها توجه کنیم و بدانیم که این کارها حتی در دنیای مجازی هم درست نیستند!

برای معلمان بی ارج

روز معلم که بگذرد، دوباره برمی‌گردیم به همان روزهایی که معلم‌هایی با حقوق بخور و نمیر، باید دانش آموزانی که اکثراً خانواده خودشان را برتر از آن‌ها می‌دانند، مثلاً تربیت کنند! فرزندانِ خانواده‌هایی که مدام کنکاش می‌کنند تا اگر خدای ناکرده معلم، خبطی مرتکب شده باشد، آن را علمِ عثمان کنند که این معلم‌ها بی‌سوادند! همان خانواده‌هایی که برای دکور خانه‌های‌شان تزئینات میلیونی می‌خرند، اما وقتی مدرسه‌ی ورشکسته‌ای که بودجه‌ی دولتی کفاف هزینه‌های روزانه‌ش را نمی‌دهد، از آن‌ها طلب همیاری می‌کند، دادشان به آسمان است که این کار خلاف مقررات است.

البته همه‌ی خانواده‌ها چنین نیستند، و همه‌ی معلم‌ها هم این اندازه مظلوم نیستند! اما آن‌چه مسلم است، اینکه معلم‌هاd جامعه‌مان ارج و قربِ باید و شایدی ندارند. و جامعه‌ای که به معلمانش بها ندهد، روی سعادت نخواهد دید…

تسیلم این صحنه‌آرائی خطرناک نشویم…

اوضاعِ امروز جغرافیای میهنی که در آن زندگی می‌کنیم، افتخار کردنی نیست. همه‌ی ما با مشکلات آشناییم و روزی نیست که پنجه در پنجه‌ی انواع و اقسام‌شان روزگار سپری نکنیم.

همه، پر از درد و رنجیم. و آن‌قدر بهانه داریم که نخواهیم جمعه‌ی تعطیل‌مان را صرف نردبان شدن برای ترقی دیگرانی کنیم که بارها سرمان را شیره مالیده‌اند.

آری! فراموشی از نعمت‌هایی است که خداوند نازل فرموده، تا از جانبش دردها را راحت‌تر از سر بگذارنیم. اما بیائید برای چند لحظه غبار از خاطرات دردناکِ همین چند صباح قبل بزدائیم و به یاد آوریم که آن هنگام که قیمت نفت سر از نمودار بیرون کشیده بود، چگونه نه تنها آن‌را بر سفره‌هایمان نیاوردند، بلکه نان‌مان را نیز نیمه کردند! در حالی که شعارشان دولت پاک بود، دروغ را پیشه‌ی هر روزشان کردند. دیوارهای اطراف‌مان را بلندتر و عزلت‌نشینی را اجبارمان کردند. و…

و وقتی دفتر ایام را به پیشتر تورق می‌زنیم، با خود فغان سر می‌دهیم «از ماست که برماست»…

آری! آن‌چه ما می‌خواهیم، با آن‌چه در دایره ریخته‌اند، شدنی نیست. همه سراپا یک کرباسند. اما حالا که نمی‌شود گامی به جلو برداشت، همین که بیاستیم؛ یا اگر به عقب برمی‌گردیم، کمتر برگردیم؛ خودش گامی به جلوست.

همه خسته‌ایم…

همه بی انگیزه‌ایم…

عوق‌مان می‌گیرد از بیشتر اسم‌هایی که باید در برگه‌های رای بنویسیم…

اما هدفِ این بازی همین است، که نیائیم. تا بدین ترتیب جلوی گاماس گامی که از خرداد ۹۲ رو به جلو برداشته‌ایم، گرفته شود، و انحصارطلبان همچنان دستِ بالا را داشته باشند.

پس بیائید تسیلم این صحنه‌آرائی خطرناک نشویم…