طبیعتی که دیگر بکر نیست

طبیعت شهربیجار گیلان

طبیعت، منبع زیبایی و آرامش است.
ولی حتی این منبع خدادادی هم از طمع آدمیان بی‌نصیب نمانده است.

منفعت طلبی موجب شده تا در گوشه و کنار طبیعت بکر به قصد فراهم نمودن آسایش تصنعی، دست برده شود و نظم طبیعی زمین بهم بریزد.

این روزها یافتن تکه‌ای از طبیعت بکر روز به روز سخت‌تر می‌شود. هر کجا که پای انسانِ خسته از زندگی ماشینی برای به اصطلاح «ریلکس کردن» باز شده، جای پای شلوغی و کثیفی برای همیشه ماندگار شده است.

غیر از جمع کردن آشغال‌ها، لازم است که متولیان حفظ محیط‌زیست، محدودیت‌هایی را هم برای تعداد افرادی که به صورت همزمان می‌توانند از منابع طبیعی استفاده کنند، در نظر بگیرند و با تهیه‌ی روال‌هایی به این امر سر و سامان دهند تا باشد که فرصتی هم به طبیعت داده شود که استراحت کند ‌و با قدم‌های سنگین‌تر به ساعت نابودی نزدیک شود!

دغدغه‌های آدمیزاد

به دغدغه‌های یکدیگر احترام بگذاریم

آدمی است و دغدغه‌هایش! هر کسی دغدغه‌های خودش را دارد. به اقتضای سنش و به اقتضای شرایط زندگیش.

شاید شعاری به نظر برسد، اما واقعیت این است که آدمی به دغدغه‌هایش زنده است. یکی دغدغه‌ی نان دارد و دیگری دغدغه‌ی درس. آن دیگری دغدغه‌ی پنت هاوس. آن یکی گز کردن پیاده تا کربلا، یکی دیگر پس گرفتن پول بلیط پروازی که به خاطر شرایط کرونا انجام نشد و…

دغدغه‌های آدمی گاهی آن‌ها را کنار یکدیگر جمع می‌کند و با هم متحدشان می‌کند. گاهی هم به قدری از هم دورشان می‌کند که با سلاح به جان یکدیگر می‌افتند تا آن دیگری را از صفحه‌ی زندگی پاک کنند.

آدمی است و دغدغه‌هایش.

به دغدغه‌های یکدیگر باید احترام بگذاریم. افسار دغدغه‌های‌مان را بکشیم تا از حصار دیگری بالا نرود. دغدغه‌های دیگران را در قفس نخواهیم. آدمی که زنده است، دغدغه‌ دارد.

دغدغه‌های یکدیگر را بپذیریم تا دغدغه‌مند دغدغه‌های ددمنشانه نباشیم…

سانسور اندیشه

قیمت بنزین ۲۰۰ درصد افزایش داشته است. بله! شکی نیست که این اتفاق بزرگی است. اعتراضات و کشتاری که احتمالاً از پرشورترین و شدیدترین اعتراضات سال‌های اخیر بود نیز فاجعه‌ای تلخ است. اما از همه‌ی این حوادث خطرناک‌تر و مهلک‌تر قطع کردن کامل اینترنت توسط حاکمیت بود که بدون شک بی‌نظیرترین و خطرناک‌ترین سلاح اندیشه‌ای است که در دوران معاصر می‌شود به کار گرفت، و عمق این سانسور خطرناک آن‌چنان رعشه‌ای بر تنم انداخته که همزاد پنداری با وینستن اسمیت کتاب ۱۹۸۴ بر تن می‌اندازد.

۷۰ سال پیش از این، جورج اورول به تصور خویش قصد داشت تا به اغراق، دیکتاتوری‌ای را به تصویر کشد که در آن اندیشه را هدف می‌گیرند و همه جا می‌پایندت و چنان مرحله به مرحله رنجت می‌دهند که نه بر زبان، بلکه از اعماق وجودی که حتی خودت هم دیگر نمی‌دانی کجاست، مهر ناظر کبیر بر دلت افتد و این باور را حقیقت محض یابی که جز آن‌چه حزب می‌گوید هیچ چیز درست نیست.

و اینک ما بردگان مدرن تمدنی که خود تار و پودش هستیم، مرحله به مرحله چاره‌ی بی‌چارگی‌مان چاک‌تر می‌خورد و کاسه‌ی چه کنمِ شکسته‌ای در دست گرفته‌ایم و نشسته‌ایم که ببینیم درز این لباده‌ تا کجاست …

روز کودکی که بر والدین مبارک‌تر است

پسرم؛

کودکی من در زمانه‌ای گذشت که جنگی که گفتند تحمیلی بوده، بر همه چیز سایه افکنده بود. گرچه بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم همه‌‌ی داستان این نبود.

زمانی که باید جوانی می‌کردم، همراه شدم تا سرزمینی آباد و آزاد برای زیستنت بسازیم. اما شاید نه آن‌چنان که باید.

و اکنون تو و هم‌نسل‌هایت در جنگلی از سرگرمی‌ها احاطه شده‌اید، و این تنها کاری بود که از عُرضه‌مان برآمد تا ویرانه‌ای که وطن می‌نامیمش را از چشمان معصوم‌تان پنهان کنیم تا همچنان دوستمان داشته باشید.

اما روزی می‌رسد در آن سوی دنیا کودکی می‌فهمد‌ که بابانوئل دروغ بود، و اینجا در سرزمین پدری، تو در خواهی یافت که تنها حقیقت، کودکی بود.

آرسانم؛

امروز کودکیِ تو بیش از آنکه بر تو مبارک باشد، بر من نعمتی است تا شرمِ خویش را در پسِ آن، بخاطر بارقه‌ای از دروغ که از سرزمین پدریت به ارث خواهی برد، پنهان کنم.

پس روزمان مبارک…

از انتخاب‌های شوخی‌گونه ما

ماجرا از آن قرار است که در انتخابات شورای شهر گذشته، رفتگری در شهر رشت مورد اقبال مردم قرار گرفت و توانست به جمع اعضای شورای شهر بپیوندد. و حالا نامه‌هایی از وی در فضای مجازی دست به دست می‌گردد که نه تنها پر از غلط‌های املایی است که جمله‌بندی‌هایش در حد دانش‌آموزان دوره ابتدایی است! نتیجتاً عده‌ کثیری ایراد می‌گیرند که «روز انتخابات باید فکر اینجاها را می‌کردید» و عده‌ای دیگر توجیه می‌آورند که «آن انتخاب در حقیقت دهن کجی بوده، نه اینکه انتخاب ما باشد»!

پیش از این در شهرستان آستانه اشرفیه نیز خودم شاهد بوده‌ام که چطور جو طنز سیاسی روزهای انتخابات می‌تواند کسی را شوخی شوخی به جمع منتخبان وارد کند! به نظر من بیش از آن‌که این نوع انتخاب‌ها حاصل تفکر و برنامه‌ریزی برای به اصطلاح «دهن‌کجی» باشد، حاصل جوگرفتگی و شوخ‌طبعی بیجای جامعه است که برای توجیه آن دست به دامان زمین و زمان می‌شویم! و البته بودند کسانی هم که فکر می‌کردند این همه آدم باسواد که تاحالا بر مسند بوده‌اند چه گلی بر سر ما زدند، یکبار هم یکی از جمع خودمان برود تا شاید حق‌مان را بستاند! و حالا همین دسته پوزخند می‌زنند و برای‌شان مهم نیست که اصلاً چه خبر است!

به هر روی فعلاً که مملکت‌داری را برای‌مان طنز کرده‌اند، ما هم کلاً به سخره‌اش گرفته‌ایم. تا ببینیم تا کی و تا کجا و تا چند نسل بگذرد تا به خود آییم…

جدی نگیرید. بخندید :D