فعل مجهول

بچه ها صبحتان بخیر … سلام

درس اول فعل مجهول است

فعل مجهول چیست می دانید؟

نسبت فعل ما به مفعول است

در دهانم زبان چو آویزی

در تهیگاه زنگ می لغزید

صوت ناساز آنچنان که مگر

شیشه بر روی سنگ می لغزید

ساعتی داد آن سخن دادم

حق گفتار را ادا کردم

تا ز اعجاز خود شوم آگاه

«ژاله» را زان میان صدا کردم

«ژاله» از درس من چه فهمیدی؟

پاسخ من سکوت بود و سکوت بود

ده جواب بده کجا بودی؟

رفته بودی به عالم «هپروت»؟

خنده دختران و غرّش من

ریخت بر فرق ژاله چون باران

لیک او بود غرق حیرت خویش

خشمگین انتقام جو گفتم

بچه ها گوش «ژاله» سنگین است

دختری طعنه زد که نه خانم

درس در گوش «ژاله» یاسین است

باز هم خنده ها و همهمه ها

تند و پیگیر می رسید به گوش

زیر آتشفشان دیده من

«ژاله» آرام بود و سرد و خموش

رفته تا عمق چشم حیرانم

آن دو میخ نگاه خیره او

موج زن در دو چشم بی گنهش

رازی از روزگار تیره او

آنچه در آن نگاه می خواندم

قصه غصه بود و حرمان بود

ناله ای کرد و در سخن آمد

با صدائی که سخت لرزان بود

«فعل مجهول» فعل آن پدریست

که دلم را ز درد پرخون کرد

خواهرم را به مشت و سیلی کوفت

مادرم را ز خانه بیرون کرد

شب دوش از گرسنگی تا صبح

خواهر شیرخوار من نالید

سوخت از تاب شب برادر من

تا سحر در کنار من نالید

از غم آن دو تن دو دیده من

این یکی اشک بود و آن خون بود

مادرم را دگر نمی دانم

که کجا رفت و حال او چون بود

گفت و نالید و آنچه باقی ماند

هق هق گریه بود و ناله او

شسته می شد به قطره های سرشک

چهره همچو برگ لاله او

ناله من به ناله اش آمیخت

که غلط بود آنچه من گفتم

درس امروز قصه غم تست

تو بگو من چرا سخن گفتم

فعل مجهول فعل آن پدریست

که تو را بی گناه میسوزد

آن حریق هوس بود که در او

مادری بی پناه می سوزد.

سیمین بهبهانی

بابا دندان دارد امّا نان ندارد بخورد

بابا نان داد

بابا آب داد

در کلاسهای ابتدایی به ما دروغ گفتند

بابا نان داد!!

اگر گذرت به سفره خالی ما افتاد

آنوقت خواهی فهمید که:

«نان واژه ای سه حرفی است،

که فقط در کتابها می شود دید.

اگر بیایی،

اگر بیایی،

کف خانه اجارئیمان را

با گرسنگی زینت خواهیم داد

اگر بیایی.

؟

دروغ

کاش می شد

وقتی کسی دیکته می گوید

دروغ را به جای چیز دیگر ننویسیم

کاش معلم ادبیات

می گفت صد بار از دروغ بنویسید

تا شکلش یادتان نرود

کاش معلم خط روی تخته

دروغ را در اندازه های مختلفش می نوشت

و معلم نقاشی

دروغ را می کشید

و با یک قلم موی قلابی

آنقدر رنگهای بنفش و زرد به آن می زد

که تهوع بیاورد

کاش معلم طبیعی

دروغ را تشریح می کرد

دستش، سرش، شکمش

را می کشید

و می گفت که قلبش یک گلوله پر خار است

و خونش زهر مهلک

کاش معلم شیمی می گفت

دروغ با زمان رسوب نمی کند

و همیشه فرّار است

می گفت که اگر با آگاهی ترکیبش کنید

قلب را منفجر می کند

کاش معلم فیزیک

شدّت جریان دروغ را در یک رابطه

اندازه می گرفت

و می گفت چه مقاومتی دروغ را منفجر میکند

کاش معلم حساب با یک معادله هزار مجهولی

بالاخره دروغ را پیدا می کرد

و به ما می گفت شماره اش چند است

تا در ضرب و تقسیم ها دیگر اشتباه نکنیم

کاش معلم تاریخ می گفت

دروغ از کجا آمده

و نژادش از کدام لجن است

کاش می گفت

در سر راهش چقدر آبادی ویران شده

کاش معلم جغرافی جای دقیقش را

نشان میداد

کاش می گفت روی نقشه لبها و چشمها

چگونه پیدایش کنیم

کاش همه معلم ها

کمک می کردند تا ما بتوانیم

یک قدم دیگر برداریم

؟

اولین شاعر

اولین شاعر جهان باید بسیار رنج برده باشد، آنگاه که تیر و کمانش را کنار گذاشت و کوشید برای یارانش آنچه را که به هنگام غروب خورشید احساس کرده توصیف کند!

کاملاً مشخص است که یارانش، او را به سخره گرفته اند. اما باز چنین میکند! چون هنر میخواهد که هنرمند در آشکاریش بکوشد. هیچ کس نمی تواند به تنهایی از زیبایی لذت ببرد.

عشق

عشق آتشی است در قلب عاشق، که میسوزد و می گدازد و هر وجود پلیدی را به خاکستر بدل می کند و فقط آنچه را که راست است، باقی می گذارد.