بابابزرگ هم رفت…

إنّالله و إنّا الیه راجعون

۱- همیشه برامون داستانهای پیامبران رو تعریف می کرد. اینکه چطور عزرائیل تونسته بود از زمین خاک برگیره و برای خلقت آدم اونو نزد خدا ببره، از بابابزرگ یاد گرفته بودم.

۲- کاری بود. کشاورزی ساده که روز رو در مزرعه به شب می رسوند. هیچی از دنیا نمی خواست و از هیچ کس در دنیا توقعی نداشت.

۳- از وقتی که همه دوستاش فوت شدند، و مامان بزرگ هم به رحمت خدا پیوست، برای دیدن عزرائیل لحظه شماری می کرد.

عزرائیل خیلی منتظرش گذاشت، اما بالاخره دقایقی پیش، بابابزرگ رو به آرزوش رسوند…

پ.ن: لطف می کنی اگه فاتحه ای بدرقه راهش کنی…

33 دیدگاه در “بابابزرگ هم رفت…

  1. روحش شاد و قرین رحمت الهی
    بعد از عمری تلاش و کوشش حالا آسوده می خوابه
    البته من از رفتن انسان ها ناراحت نمی شم به قول پیامبر آنها از ما زنده تر هستند البته در دنیایی دیگر…

    به شما و خانوادتون تسلیت می گم …

  2. سلام صادق جان
    به تو و خانواده گرامیت تسلیت میگم.
    انشالله که غم آخرت باشه
    ما رو هم در غم خودت شریک بدون

    فرهاد نوری

  3. سلام صادق من هم تسلیت میگم امیدوارم غم آخرت باشه .
    البته یک تبریک هم بهت میگم که بلاخره رییس جمهور محبوب وارد انتخابات شد

  4. سلام صادف جان
    می خواستم بیام حضوری بهت تسلیت بگم اما فکر کردم برای یه وبلاک نویس شاید اگه در وب لاگش تسلیت بگم شاید بیشتر به روحیاتش بخوره امید وارم غم اخرت باشه و از خداوند برای تو و همه ما طلب صبر برای تحمل مشکلات می کنم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *