نظریه جدید دکتر سروش درباره قرآن

همیشه بحث و مناظره در رابطه با اصول اولیه دین، برایم جالب و شیرین می نمود. خصوصاً اگر این مناظرات و مشاجرات در بین اندیشمندان و صاحبنظران بزرگ باشد تا با تحقیق و نیک بینی در آنها، بر دانش خویش بیافزایم و دژ ایمانم را مستحکمتر نمایم.

در طول دوران زندگیم نیز ساعات متعددی را بخاطر دارم که با دوست و دشمن در رابطه با وجود خداوندگار و سلسله پاک نبوت و امامت، به بحث علل وجود پرداختیم. اما بحثهای ریزبینانه ما کجا و مناظرات تیزبینانه بزرگان کجا!

اخیراً دکتر سروش باب جدیدی را در مناظرات بین بزرگان دین اسلام گشوده است. وی که خود از دانش آموختگان و نظریه پردازان بزرگ حوزه و دانشگاه است و همگان بر اعتقاد راسخش بر مبانی متعالی اسلام مهر تائید می گذارند، اینک در فصل جدیدی از نظریاتش «دم قرآن را از خدا و نی آنرا از محمد» دانسته است.

این نظریه جدید که اول بار در مصاحبه با میشل هوبینک هلندی منتشر گردید، به نظر من به دلیل مقدمه چینی های مغرضانه و انتخاب عنوان نامناسب توسط مصاحبه گر و همچنین بی تفصیل مطرح شدن آن توسط دکتر سروش، موجب جبهه گیریهای تند و گاه شدیدالحن متفکران اسلامی گردید.

اما همین موضع گیریها موجب شد تا دکتر سروش در مصاحبه ها و نگارشات بعدی خویش، به صورت مفصل تری، نظریه اش را مطرح نماید و به قبض و بسط آن بپردازد.

این بحثها و موضوعات مطرح شده در آنها، آنقدر برایم شیرین بودند که تمایل دارم شما را نیز به دنبال کردن آنها دعوت کنم. گرچه برخی از به اصطلاح اندیشوران، در مطالب خود چیزی جز حتاکی و توهین بجای نگذاشته اند، اما خواندن برهانهای دلسوزان خالی از لطف نخواهد بود:

و در انتها، جهت دسترسی به کلیه مطالبی که در همین زمینه منتشر می گردد، می توانید به سایت دکتر عبدالکریم سروش مراجعه نمائید.

20 دیدگاه در “نظریه جدید دکتر سروش درباره قرآن

  1. قرآن آیات شیطانی نیست
    قرآن الهام و شعر نیست

    بنام جانان که موسی را لوح ، عیسی را کلمه و محمد را قلم شد. موسی لوح را دید ، تورات آ ورد. عیسی کلمه را دید ، انجیل آورد . محمد قلم را دید، قرآ ن آورد. هر سه آگاهی محض شدند وحقیقت را مکتوب کردند. قلب آ نها آنچه را دید تکذیب نکرد.آنها به وادی ایمن وارد شده بودند و رصد می شدند، تا مبادا از آن خارج شوند که رضا مندی، حق است.
    به قلمها بگویید بنویسند.به چشمها و گوشها بگویید ببینند وبشنوند. به قلبها بگویید قوسین بگشایند . نفخه ای (د می) در راه است.نزدیک و نزدیکتر می شود. به سدره المنتهای ناسوت وجودت که برسد، این بار لحظه ای می ایستد (در همین ایستادن, عقل جبروتی ودیگر ملائک از توان می افتند) ودر حالی که شیاطین انس و جن رانده شده اند فرود می آید، قلبت قو سین می گشاید، دیدار او را شهادت می دهد و در همان دم همه جوارح ات او را می بینند. خروج از ملک به ملکوت را به عین الیقین می بینی. آ رام و با قلبی ساکن (مطمئنه) و فارغ از جبروت عقلت (جبرئیل باز مانده است ، سر پنهان شهود برای تو همین فارغ شدگی از جبرئیل است) در جنت الماوی به اسم” هو” ، صفت “آ گاهی” ، فعلیت محض “عشق ” ، کلام ” بسم الله الرحمن الرحیم” و ندای “اقراء بسم ربک الذی خلق” متعین میشوی(نبوت). صورت باطنی ایمان بر تو ظاهر می شود و شهادت می دهی(دیداری قلبی). این صورت و معشوق نورانی به صفت آگاهی وایمان قلبی، همه جا و همه دم با تو همراه می شود.این همان کتاب محفوظ ومکنون است که جامع است ، قدیم و ام الکتاب است .هر دم بین تو و قلبت حادث می شود ، تحویل تو می گردد. قلب مطمئنه آ نچه را می بیند تکذیب نمی کند.
    تعجب نکن . تمام دریافتهای پنج حس بیرونی را نیز بشدت وضعف وبه کیفیت های مختلف در قلب و ضربان قلب مشاهده کرده ای. این نوع دیدار را یکبار دیگر نیز تجریه کرده ای .آن لحظه که لطیفی بنام عشق را تجربه می نمودی. عشق همان لطیف آگاهی است که قبلا ، نفس نا آگاه تو ( که در بند وگرفتار عادات ذهنی بود ) آنرا دیده است. در دم ، از فاعلیت نفس اماره وعادات ذهنی نا آگاهانه ( که همان فعالیت نرونهای آ ینه ای مغز است و همان شیاطین جنی و بی صورت است که همنشین ما انسانها شده اند ) و نیز ازهمراهی شیا طین انسی، تکویناً تبری می جویی و تسلیم نفس مطمئنه می شوی ، اینست آگاهی محض وتکوینی و وحیانی که وحی از امور خدا وتکوینی”کن فیکون” است ، اینست مسلمانی که همه ادیان، اسلام است(این تسلیم نیز تکوینی است .که زمین وآسمان نیز تسلیم هستند در صراط مستقیم ، صراطی که بر آن نعمت جاری است) و این است تسبیح زمین و آ سمان.
    برای اولین بار آرام و مطمئن خود را متعیین به صفتی (صفت آگاهی) غیر فانی و باقی می بینی .اشک آگاهی از چشمانت جاری می شود.ملکوت عشق را می بینی.این همه دیدن ، قلبی ،ایمانی، یقینی ، نورانیست (آگاهی محض است و وحیانی است) عقلی ، نظر ی، ذهنی ، الهامی ، شعری و فانی نیست ( آ نچنان نیست که عقل لحظه ای تایید ولحظه ای تکذ یب کند) حالا دیگر فعلیت تو عشق ورزی آگاهانه است .عقل قدسی شده تو انتخاب احسن دیگری ندارد و راضی و مطمئن است.عالم وآدم را مشغول عشق ورزی می بینی .این لطیفه را فقط عقل قدسی شده تو (روح القدس – جبرئیل امین) بر جوارح و ادراکاتت با خوشنودی و رضایتمندی وارد می کند و این همه تو هستی.
    برای اولین بار به عین الیقین ا ز حال خودت آ گاه هستی و بر حالات بعدی خود ت انتظار وشهودی آگاهانه داری. در حالی که گلی هستی در بوستان آ فرینش ، خود ر ا عطر لطیف وجانانه ای می بینی که از مکان وزمان ودنیای محدود و حدید گل مُلکی ، به لا مکان ولا زمان و دین و حقیقت ملکو تی ، رایحه تکوین می یابی (مالک یوم الدین را شهادت می دهی) که این همه خودت هستی. شرحه صدر بر قلب تو تکوین شده است. انبساط قلبی پیدا کرده ای ، خود را سبک بال و لطیف می یابی . اکنون همه ادراکات و قوای تو ، همان ملائک وجودت ، جنود آگاهی و نورهستندد. که در خدمت جبرئیل عقلت می باشند واین همه قوای قدسی در هیبت روح القدسی شدید القوا ، می آ موزند تو را آ نچه نمی دانی. آموختنی از سر حضور و شهود به مدد شدید القوا ( نفس مطمئنه) که خودت هستی ،این است آن فراوانی و کوثری که به توعطا شده است ، اینست چراغ علاءالدین وغول مطیع تو،که ا ین هردو خودت هستی ،اینست قالیچه حضرت سلیمان، که سلیمان و قالیچه خودت هستی، و اینست لوح ، کلمه و کتاب ،که این همه خودت هستی.(در ادامه بیان خواهم کرد) .
    اینجا خود را بر عرش اعلی می بینی (عرش همان فرش است که به مدد شدید القوا تور و حجاب از رخ آن برداشته ای) همه فرشیان را نظاره می کنی ،جسمت را می بینی، که به صورت تکه های نان میخورند وجانت را ،که بصورت جامهای شراب مینوشند. درعرش ، .زمین وآسمان (ملک و ملکوت) را تسبیح گو و به عشق ورزی مشغول می بینی . هر فعلی را که از نعمت آن بیشتر آگاهی داری برایت عاشقانه تر ، جانانه تر وآرام جان افزا تر است . فا عل آگاه تسبیح دل و دلدار می کند. عشق آگاهانه عشق تکوینی است. عشق تکوین شده لوح ، کلمه وکتاب است. آگاهی محض است . عشق که تکوین یابد ،همه عادات ذهنی ما را می رباید و عقل را قدسی می کند. گویی چون نیست شدی ،عشق هست میشود و تو به عشق هست می شوی و تو عشق می شوی و اینجا عشق تکوین شده است. آری این همه خودت هستی که ” کن فیکون” شده ای.
    حوریان و غلامان لوء لو ء صفت را (متعین به مروارید آگاهی) می بینی که عشق می ورزند و جام های شراب طهور(عشق آگاهانه) را دست بدست می کنند و می نوشند. اینجا دیگر شیاطین بالفضول انس وجن، همان عادات شبیه سازی شده ذهنی و وهمی (شیطانی) و همان تحریک پذیری نرونهای آینه ای ، بر آنها نفوذی و ورودی ندارد.اگر چه قبلا از ابواب ادراکات بر همه آنها وارد می شد، ولی اکنون نور و شهاب آگاهی شیاطین بالفضول را می رباید و می راند.
    آ ری اینجا وادی حق الیقین است .حق را به یقین می بینی . یکباردیگر او را، نا آگاهانه ، دیدی و عشق نا آ گاهانه بر تومتجلی شد. در حالی که شیا طین بالفضول انس و جن ، مانع از نزول حقیقت عشق ، بر تو می شدند.
    لیکن این بار ، به مدد شدید القوا ، متعین به صفت آگاهی شده ای ،عشق فعلییت محض تو شده است. این بارعشق با کلمه”بسم الله الرحمن الرحیم” بر تو متجلی شده است. بنام الله (هو)، قابل “الرحمن” و فاعل ” الرحیم” شده ای. شیا طین بالفضول انس وجن دیگر مارج های آتشی بیش نیستند . که در مقا بل “هو” ی تو مخلو قیتی ندارند و ربوده و رانده میشوند( اینست عصای مو سایی و نفس مسیحایی) که این همه تو هستی.
    آری اینجا سدره المنتها است. اینجا همه شاخ وبرگهای وجودت،همه جوارح ات به آن که میرسند اسم وصفت خود را ترک می کنند و به فعلییت محض تبدیل می شوند. از عرض و فرع به اصل می رسند. اینجا نز دیک جنت الماوی است.همانجا که اگر وارد شدی وشاهد شدی در باز گشت به جوارح ات ، وارد باغهای بهشت می شوی که نهر های حیات در بستر آن جاری اند. گویی از زمین به آ سمان ، از ظلمت به روشنایی ، از ملک به ملکوت ، از فرش به عرش و از عالم شاهد به عالم غایب وارد شده ای. به دیدار غیب، شهادت می دهی. در حالی که یقین داری خواب و فراموشی تو را فرا نگرفته است. اینجا سکینه قلبی دار ی و به مقام رضا و رضایتمندی رسیده ای ، آ گاهی محض شده ای . اتحادی عاشقانه و آ گاهانه با خود یافته ای. نفس تو و نفس رب تو یکی شده است. ناظر و منظور خودت شده ای . به لایموت و ازلی و ابدی بودن خودت شهادت می دهی. لاهوت تو با ناسوت تو به لذ ات روحانی و عشق ورزیهای آسمانی و ملکوتی می پردازد.
    از تولد و مرگ رها شده ای ،”لم یلد و لم یولد” شده ای.همه صفات و قوای تو کامل شده است .خود را متجلی به صفات حق می بینی.
    عیسای نجات یافته و نجات دهنده شده ای.جسم زمخت خود را به اشکال مختلف و کثیر درعالم ملک و کثرت می بینی که همان نان عیسایی است و دست به دست می کنند و به همه می رسد . جان لطیف خود را می بینی که در جام های مسیحایی عشق و آگاهی ، در میان همه مخلوقات میچرخد و می نو شند.
    آری اینجا مسیح تو هستی. از نفخه روح القدس وهم آغوشی و اتحاد روحانی و ملکوتی “مریم عشق” و “فاعل آگاهی” تکوین یافته ای .
    اینجا اتحادی با جان اشیاء داری،هر لحظه با یکی از آیات هستی، به عشق ورزی آگاهانه می پر دازی و زبان حال آنها می شوی. سلطان ملک و ملکوت شده ای .الهه زمین و آسمان شده ای. هر لحظه بصورت فرشته ای نجات بخش با یکی از آیات ملک به نجوا مشغول می شوی.
    خود را می بینی که از چاه بلا و گرفتاری و بخل و حسد وطمع برادران همنوع ات نجات یافته ای و یوسف ملک تو هستی.
    آبها را می بینی که همه نا پاکی ها را می شویند و همه آتش ها را خاموش می کنند همه زشتی ها را زیبا و همه مرده ها را زنده.
    خودت را می بینی که موسی شده ای و دیگر غم ظلم و ستم فرعونیان نداری و قوی و مطمئن در مقابل لشگر عظیم ظلم و بیدادگری توان ایستادن داری و لشکریان ظلم و ستم را دنبال خود تا آبهای نیل می کشانی و آ تش ظلم و فتنه آنان را در آبهای نیل خاموش می کنی.
    انسانها و جانوران را می بینی که گرفتار جهل و فساد شده اند وبه لهو و لعب مشغولند. برخی از آنها که آگاه ترند نجات می یابند و به ملکوت نزدیکتر می شوند. آنها را در کشتی پیامبران می بینی .کشتی نوح می سازی و طو فان نوح بپا می کنی .
    دراینجا همه رنگها بی رنگی است. همه جمال ها جلال اند.همه اسم ها کلمه،همه صفات آگاهی وهمه افعال عشق اند که خداوند کلمه است ،عشق است، آگاهی ونور است در همه اشیاء. همه اشیاء او هستند(که یکی هست و هیچ نیست جز او) و همه او هستیم ، از او هستیم ، و به او بر می گردیم. او اول است، آ خر است، ظاهر است ، با طن است و این همه تو هستی . خود را بشناس او را می شناسی.
    ‌ اینجا هر شیئی ملک و ملکو تش را در کنار هم و بدون کوچکترین فاصله ای از هم شهادت می دهد. هر ملکوتی مالک و سلطان ملک خویش است و خویش را به رصد و قضاوت می نشیند و می نشاند.
    لحظه رودررو شدن بهشت و جهنم است. متوجه می شوی آ ن عادل رحمان و رحیم خودت هستی، حاکم و محکوم و دانای حکم خودت هستی .” مالک یوم الدین “خودت هستی .
    هر انسانی با نامه اعمال خویش در مقابل ملکوت خود که نفس مطمئنه است حکم می شود. اکنون لحظه حسابرسی نفس مطمئنه از نفس اماره است ، یک نفس کل بیشتر موجود نیست که اکنون مطمئنه است و از اماره بودن قبلی خود آگاه است و از همه اعمال ونیات جوارح خود آگاه است و خود نامه اعمال خود را می خواند، خواندنی ازسر دانستن . در اینجا قاضی و متهم یکی است و این همه را جوارح ات شهادت می دهند . که این محکمه و این حاکم و حکم آن ، همه تکوینی اند. پاداش آن نیز تکوینی است یا مرده ای قبل از اینکه بمیرانند تو را و به ملکوت ، خود آ گاه ، وارد می شوی و وعده بهشت را حق مییابی و یا به ، خود نا آگاه، بر می گردی و وارد ملک می شوی ،ملکی می شوی . آنگاه می میرانند تو را و همدم مارجهای آتش و شیا طین انس و جن می شوی تا نجاتی دیگر، که تو از او هستی و به او باز می گردی.
    قصه های ملکی حدیث نفس اماره است و قصه های ملکوتی حدیث نفس مطمئنه . قصه های ملکی حدیث غصه های اسارت در ملک و همراهی با شیا طین انس وجن است و قصه های ملکوتی حدیث رهایی از ملک و برائت از این شیاطین. آنجا حدیث خواستن است . اینجا حدیث شدن است. قصه های ملکی را، آنکه اسیر غم وخسران عادات ذهنی و شیاطین وجن های موهوم است باور می کند و قصه های ملکوتی را آ نکه از غم و هجران نجات یافته و صفاتش بر او تجلی یافته باور دارد. آن حدیث زلف یار است و این حدیث جام باده . آن حدیث کو چه و بازار است و این حدیت هفت آسمان . آنجا حدیث گناه کبیره و صغیره و حرام و حلال و جنگ هفتاد و دو ملت است ،اینجا حدیث حوریان و غلامان و میوه های پاک و شراب طهور . آنجا می شنوی و می خوانی و می گویی . اینجا می بینی و شهادت می دهی. آنجا قال است، اینجا حال است. آنجا تو حق را می جویی، اینجا حق تورا می جوید .
    اگر این مارجها ی آتش را که مخلوق نیستند خاموش کنی و تنت راهیزم این شیاطین انس و جن نکنی ،موت قبل از موت می کنی این ملک را ملکوت، این جهنم را بهشت می یا بی .
    در ملکوت گردش کن و اسرار را ببین خود را بشناس و خدا را بشنا س و بعد خود قیامت بپا کن و حکم بده وسپس پیامبر ت را بفرست تا خبر دهد که این همه خودت هستی . عاشق حقیقت را به صبر توصیه می کنم .برای کشف حقیقت به حق بیندیش و از حقیقت بگو و از حقیقت بنویس نه از حامل حقیقت که چون تویی بیش نیست ، که خود را شناخته است که حقیقت را شناخته است.
    والسلام
    ناصر طاهری بشرویه…(روشنا)
    ۹/ ۵/۱۳۸۷

  2. ما نبودیم سایه ما نور شد نور گشتیم جلوه ما حور شد
    حال ما پر نور بود پر شور شد نفخه ای شد شور ما در صور شد
    نفخه آن صور شد در نای ما ما الف گشتیم او شد بای ما
    آن الف با بای خود همخواب شد ابر آگاهی از آن پر آب شد
    بو سه بر معشوق چون زد نای ما نای ما زان بوسه ها شد های ما
    نفخه اش از نای بگذشت هوی شد هوی او در قلب ما رهپوی شد
    هوی او شد موسی درگاه ما عشق او شد عیسی آگاه ما
    شرحه شرحه گشت ابر جان ما قطره های عشق شد باران ما
    آسمانها و زمین پر آب شد جمله پهنای زمین سیلاب شد
    جمله آگاهی ما در آب شد جهل بر ما آتشی بی تاب شد
    آب زان آتش چو دور از خویش شد خاک گردید و دلش پر ریش شد
    ریشه ها مان سوی آبی میدوند تا که آبی در کشند آکه شوند
    آب ساقی مدام جان ما عشق و آگاهی و هم ایمان ما
    لوح آن عشقست و آگاهیست آب جلوه نور است و پیداییست آب
    جمله پیداها در او پیدا شده جمله زشتی ها از او زیبا شده
    جهل و تاریکی تو از خود دور دار قلب و جانت تشنه آن نور دار
    گر تو خواهی ساقی جانت شود زنده دارد نور و ایمانت شود
    خاک تو آن نان عیسایی شود آب تو جام مسیحایی شود
    نفس تو پاک است عیسی خود تویی قلب تو نور است موسی خود تویی
    بر الفبای وجودت کن نظر اقراء باسم ربک داری بسر

    ناصر طاهری بشرویه…..روشنا

    rroshanaa@yahoo.com

  3. (آب آگاهی خوری “قو””قو”کنی)

    در سرای آدمی داری سه من
    چون تو پنهان کرده ای خود را زمن
    آن من اول، غرایز پرور است
    در پی گرما و سرما و شر است
    چون غرایز گشنه شد، ننگ آورد
    بهر سیری، دم به دم ، جنگ آورد
    چون تو ارضا یش کنی شادی کند
    با همه نامردمان بازی کند
    آنکه با تو زنده گردد این من است
    خواب و خوراکش بقای این تن است
    این بقای تن در آن من جاری است
    عاقبت جایش سرای فانی است
    چون من اول از این وادی جهید
    دم به دم جاری شد و” تن ها ” تنید
    خورد و خوراکش ” تن اغیار” بود
    عاقبت” تن” را به آن اغیار سود
    این من اول ز ” تن ها” زنده بود
    تن” به ” تن ها ” داد و اینسان مرده بود
    هان پسر بینی که این من” تن ” خورد
    هر که در این من بماند سر خورد
    هر که سیری را در این من پرورد
    چون گرسنه ماند، او را ” تن ” خورد
    هان من دوم چو در من بر دمید
    ذهن و عقلت گشت و بر بامت پرید
    آن من اول ،من دون و دنی ست
    وین من دوم ،من ما و منی ست
    این من دوم نگه بر خویش کرد
    خوب و بدها را بدید دل ریش کرد
    اسب روحت را چو زین کرد و نشست
    بام عالم را پرید و جمله گشت
    باید و ناید، به این من چون رسید
    در روانت خلق و خوی من دمید
    این من با خلق و خو، اخلاق ماست
    وارث ترس و گنه ، وجدان ماست
    هان ،من سیم ، فرامن گشته است
    پادشاه من ، در این تن ، گشته است
    هم صفایت می دهد ، هم خلق و خو
    گر تو عاشق گشته ای ، دانی تو او
    آن من اول ،من جسم و تن است
    وان من دوم ، به عقلت گلشن است
    این من سیم ،من قلب و دل است
    روح و جان آدمی را محمل است
    این من سیم ، من شیدایی است
    نزد من های دگر ، رسوایی است
    هر منی دیگر که در من سر زند
    گر که این من را ببیند پر زند
    یک دم ار با این من ات ،خلوت کنی
    کی توانی دم به دم “من””من”کنی
    چون که بی من گشته ای، صافی شوی
    خویش را شویی و آگاهی شوی
    آب آگاهی خوری ، ” قو””قو” کنی
    دم به دم” هو” سر کشی” هو”” هو” کنی

    ناصر طاهری بشرویه….روشنا
    سروش عشق و آگاهی

  4. (چونکه خود بستر شود آن خود خداست)

    آن گذرگاهی که جان را رهبر است

    جسم و تن هارا به جانها معبر است

    آن گذرگاهی که اغوش تن است

    گرمی اغوشش ما را رحمن است

    رحمت بی انتها ، اغوش ماست

    چون که نیکش بنگری،نامش خداست

    ای بشر نام خدا ، خود ، بستر است

    جمله ذرات جهان را رهبر است

    دانه در آغوش او ، گل گشته است

    گل وزان رحمت همه مل گشته است

    خاک از رحمش، چه خندان گشته است

    آب تن در بسترش جان گشته است

    خاک عالم را ، همه بستر شدست

    خاک را هم ،بسترش، اخگر شدست

    اخگز این خاک ، پاره آتش است

    پاره ای آتش که، دایم خامش است

    خامشی ، کان روشنی از آن اوست

    روشنی های همه مهتاب ، اوست

    آتشی، گر اب را رحمت شدست

    آب زان رحمت ، همه آتش شدست

    آتشی گر باد را بستر شدست

    باد بر عالم ، همه اخگر شدست

    باد، گاهی بستر آتش شدست

    خاک زان بستر، چو خاکستر شدست

    بستر هر آیه ، آیه دیگر است

    بستر اسماء عالم ، جوهر است

    ج جوهر هر ذره ، آن را بستر است

    ذره در جوهر بماند ،گوهر است

    چو چونکه خود بستر شود،آن خود خداست

    خود در آن بستر ، یکی از انبیا ست

    ناصر طاهری بشرویه….روشنا

    سروش عشق و آگاهی

  5. (استوای عرش گردی)
    (کرده ای شق القمر)

    ای که، انسان گشته ای روی زمین
    در حقیقت نفخه بودی، تو
    شدی روح الامین
    صورت اصلی تو ،
    آن مظهر روح خداست
    او دمیده، روح خود بر تو ،
    کجا؟ از تو جداست!
    روز اول، چون تجلی کرد روحش،
    ای پسر
    گشت محجوب و تنزل کردوآخر
    شد بشر
    عیسی مریم ، که روح القدس گشت
    روح قدسی بود و
    درجامش نشست
    هر که را ، اندیشه کرد،
    روحش دمید
    وز طلوع او ، بشد عالم پدید
    طلعت نورش چنین رنگین ،که دید؟
    چون که نورش جلوه کرد،
    ملکش دمید
    آن ملایک
    سجده بر آدم زدند
    عقل پیدا شد
    تو را گردن زدند
    زان ملایک
    آن یکی ابلیس شد
    گردنت بگرفت
    تو را تلبیس شد
    آن ملایک ،
    جلوه ای زان نور دان
    غیر روحش،
    آ ن ملایک کور خوان
    نور بودی ، حور گشتی
    روح وحیانی شدی
    آب بودی، علقه گشتی
    جن و انسانی شدی
    در تجلی ، حسن بود و
    عالم آرا روی دوست
    جملگی، او عشق گشت و
    رحمت عالم، هم اوست
    گوهر اصلی تو،
    آن رحمت وعشق و وفاست
    هان که، سیمای کمالات و
    صفات کبریاست
    روح انسان،
    چون شعاعی گشته از نور خدا
    جلوه ای شد زان حقیقت،
    کی شود از او جدا؟
    چون توقدر خود بیابی
    وان ملا یک سجده گوت
    لیله القدر تو ، آن شب
    بگذرد از بام و کوت
    آن شدید القوتت بینی
    تو خود، بر عرش جات
    استوای عرش گردی
    فرش، گردد ز یر پات
    آن ید خود را تو زان پس
    “فوق اید یهم” شمر
    ماه تو خورشید گشته
    کرده ای “شق القمر”
    از مهستان وارهیدی
    شمس نورانی شدی
    ماه را دو نیمه کردی
    نور وحیانی شدی

    ناصر طاهری بشرویه…روشنا
    پیام آور عشق و آگاهی
    rroshanaa.mihanblog.com

  6. من ، تو هستم
    من ،” تو ” هستم
    ” باد” ام
    ” آب ” ام
    “آتش” ام
    ” خاک” ام
    آ ری ، من “موجود” هستم
    من داستان”وجود” هستم،
    داستان ازلی و ابدی”وجود” منم
    “وجودی” ازلی و ابدی هستم
    من کتاب محفوظی هستم
    که قصه خودم را در “خود ” دارم
    قصه جلوه های “وجود” ،
    قصه طربناکی “وجود”
    هستی موجود” منم”
    من “وجودی” موجود م،
    قصه “عشق به وجود” منم،
    آری، من” موجود” هستم
    من عاشق “وجود” ام،
    “وجودی” عاشقم،
    “وجودی” معشوقم ،
    من ” عشق موجود” ا م
    قصه این عشق منم،
    من خود این عشق هستم،
    خود را می شناسم،
    همه احوالات خودم را می شناسم
    من با عشق زندگی میکنم
    برای عشق زندگی می کنم
    من می دانم چه هستم
    آ ری ، من” عشق” هستم
    همه عاشق ها منم،
    همه معشوق ها منم،،
    از خودم آ گاهم،
    از اسرار خودم آ گاهم
    از” عشق خودم ” آگاهم،
    من “عشق آگاه “هستم
    “آگاهی عشق ” هسنم
    ” آگاهی موجود ” منم
    عاشق آگاهی ام،
    معشوق آ گاهی ام،
    “وجود عشق و آگاهی”، منم
    آ ری، من” آگاهی ” هستم،
    داستان بودن خودم هستم،
    رمز و راز خودم هستم
    عشق خودم هستم،
    عاشق خودم هستم،
    معشوق خودم هستم
    در خودم هستم،
    با خودم هستم
    لوح مکنون و محفوظ منم
    این همه در من جاریست
    در قلب من،
    در نفس من
    آری ، من” عشق و آگاهی” هستم
    من ازلی و ابدی هستم
    “ازل و ابد” موجود منم
    من” هستی” ام
    آری ، من “خودم” را می شناسم
    من خود” آگاه”ام را می شناسم
    من آ گاهی هستم ،
    “عشق” بوده ام
    “آگاهی” شده ام،
    عشق” می ورزم ”
    “آگاهانه” عشق می ورزم
    من وجودی، “آگاهی بخش” هستم
    “عاشقی آگاه:” هستم
    معشوقی اگاه ” هستم”
    عشق می بخشم
    آگاهی می بخشم
    ” آ گاهی” هستم، ” عشق” می بخشم
    “عشق” هستم ، “آگاهی” می بخشم
    من رحمان و رحیم هستم
    هستم، آنچه می شوم
    می شوم، آنچه هستم
    من “خودآگاه” هستم
    من” خدا ” هستم
    من “خود” هستم
    خود را بشناس،
    خدا را شناخته ای
    من تو هستم
    تاصر طاهری بشرویه……..روشنا
    پیام آور عشق و آگاهی
    rroshanaa.mihanblog.com

  7. (فرزانه شدیم)

    بوی عشق آمد و شور آمد ه
    جانانه شدیم
    نور عشق آمد ه ما شاهد و
    فرزانه شدیم
    ما ز بت خانه گذشتیم
    به میخانه شدیم
    همه بت ها بشکستیم
    که فرزانه شدیم
    به خدا باده وهم ساغر و
    پیمانه شدیم
    مست و رندانه وهوشیار
    که فرزانه شدیم
    تن و این جامه گسستیم
    چو دیوانه شدیم
    پیش چشم همگان کافر و
    فرزانه شدیم
    ما نه عقلیم و نه مغزیم
    که فرزانه شدیم
    نه سر و سینه نه شستیم
    که فرزانه شدیم
    ما زبالا و نه پستیم
    که فرزانه شدیم
    ز پر و بال گذشتیم
    که فرزانه شدیم
    ما همه مست الستیم
    که فرزانه شدیم
    ز ازل بو ده و هستیم
    که فرزانه شدبم
    ما همه بی سر و دستیم
    که فرزانه شدیم
    با پر و بال نشستیم
    که فرزانه شدیم
    ما همه عاشق هستیم
    که فرزانه شدیم
    عاقل و عاشق ومستیم
    که فرزانه شدیم
    ما سمیعیم وبصیریم
    که فرزانه شدیم
    آگه از خاک و اثیریم
    که فرزانه شدیم
    ما کلیمیم و مسیح ایم
    که فرزانه شدیم
    هم نبی ایم و وصی ایم
    که فرزانه شدیم
    ناصر طاهری بشرویه…روشنا

    پیام آور عشق و آگاهی
    nasertaheriboshrouyeh.iranblog.com

  8. من مسیح هستم . آمده ام به قامت عطرگل محمدی
    بنام پدر، پسر، روح القدس : لوح ،کلمه، کتاب را پیامبرم

    خود را بشناس ،خدا را شناخته ای
    خود را نمی شناسی مگر عیسای وجودت را بر صلیب تنت ملا قات کنی
    عیسای خود را بر صلیب نمی بینی مگر بکمک افاضه عشق عیسای قبل از صلیب را ببینی
    عیسای قبل از صلیب را نمی بینی مگر عیسای طفو لیت خودت(پسر) را ببینی و با تو سخن گوید
    عیسای متولد شده ((پسر)) را نمیبینی مگر روح القدس وجودت (روح القدس- عقل محض-عقل قدسی و پاک شده از عادات جنی و انسی)، بر تو ظاهر شود
    ((روح القدس))، ظاهر نمیشود ، مگر معشوق و محبوب باقی ،این “مریم عشق” وجودت تکوین یابد
    مریم عشق را ملاقات(تکوینی) نمی کنی ،مگر وارد وادی مقدس عشق شوی.
    وارد وادی عشق نمی شوی ،مگر خود عشق ((پدر)) شوی
    خود” عشق “نمی شوی ،مگر ترک غیر عشق کنی
    ترک “غیر عشق” نمی کنی، مگر انشاء الله ،یک دم و یک نفس ، به مدد عشق از عالم ملک منصرف شوی، و قوای خود را منصرف از ملک ملاقات کنی ، جلوه “معشوق درون” را ببینی ، دل و دلبر یکی گردد و هوای دل ( همان یک دم، یک نفس) را که بین تو و قلب صنوبری ات میگردد ، ملاقات کنی.
    اگر این حالت در تو تکوین یابد ، پدر ، پسر و روح القدس را ملاقات کرده ای که هرسه خودت هستی و اینجا خود را شناخته ای، که خدا را شناخته ای.(در ادامه بیان شده است)
    ********************
    رایحه گل، واقعیتی از گل است، که خارج از زمان و مکان و هویت ملکی گل در افق و عرشی بالاتر و در هویتی و حالتی همه مکانی وهمه زمانی و تنها به مدد دم و نفس ادراک قلبی می گردد. تنها هویتی را که گل در خارج از خود میتواند ملاقات کند و خود اوست، عطر و رایحه گل است .
    گل میوه تکوین است ،کاستی های همراه گل هم ماهیتی تکوینی دارد، از جمله فساد پذیری گل امریست تکوینی. خداوندگار گل باقی و فساد نا پذیر است . اودر گل به امر” کن فیکون” مشغول است. لحظه ای از آن غافل نیست ،در آن جاریست.در گل متجسم و متشخص میشود. در یک گل زرد است در گلی دیگر سرخ ، ودر گلی دیگر به رنگی دیگر.
    نیز چنین است برای یک سیب. در یک سیب ترش، در سیبی دیگر شیرین ،در یک سیب لطیف و آبدار و در دیگری خشک و زمخت، در سیبی معطر در دیگر سیب نا معطر. همه این ها احوال تکوینی سیب و از امور خداوندگار سیب و از جانب او وحی و تکوین می یابند. رایحه در سیب است، سیبی که میتواند بطور تکوینی، زرد ، سبز یا سرخ باشد . زشت یا زیبا باشد. تو نیز به عشق و آگاهی معطر میگردی ودر لا مکان و لازمان منتشر میگردی
    آری، وحی عطر و رایحه محمد است ، امر تکوینی است و قرآن کتاب وحی و کتاب تکوین محمد است که محمد بشریست از جنس تو پس ، قرآن کتاب تکوین تو نیز هست .لوح مکنون و محفوظ در توست. این وحی را تو در درون خود نیزشهادت میدهی و تو نیز ایمان می آوری و تکوینا به خود ندا میدهی: بخوان بنام آنکه بر تو وحی نمود و تو به او حی شدی.
    عطر خوش سیب ندای سیب کامل است سیبی که بر صراط مستقیم “صراط الذین انعمت علیهم” تکوین یافته است. همه از آن نعمت عطر آگین استقبال میکنند و به آ ن ایمان می آورند و به واسطه آن رایحه خوش نیز خود سیب را با همه کاستی های صورت بندی شده اش میپذیرند ، لیکن سیبی را که بوی گند ناخوش ضلالت و فساد بر آن وارد شده کسی استقبال نمی کند .در حالی که رایحه و گند هردو امر تکوینی سیب اند یکی صورت کمالیه و دیگری صورت ضلالیه را متجلی نموده است .
    ***********************
    اگر به حالات جاری، و تحولات در خود توجه کنی، اگر حالاتت بر تو متجلی گردد، اگر خود را بشناسی، اگر معشوقی درونی، تو را بر تو بنمایاند، اگر عاشق و معشوق یکی گردند، اگر دل را از دلدار تشخیص ندهی و دل و دلدا ر یکی گردند، اگر عشق گردی، اگر خود را در وادی مقدس عشق ملاقات کنی، اگر همه اسما یک اسم شوند، شهادت خواهی داد که آن اسم ها از ابتدا، یکی بیش نبوده است که آن ،هم اسم است، هم صفت است، هم فعل، هم نام و گفتار است، هم فعل و کردار است، هم حال و پندار است، و این” الله” است.” اله” است “هو” است.” الهه” است .”عشق” است.
    اگر بر این عشق متجلی شدی و بر این تجلی ،آگاه گردیدی (عقلت نیز راضی و تسلیم شد . به مقام رضا رسیدی) .آخرین حضور خداوندگاری که” آخرین تجلی عشق” ، ” آخرین صورت عشق” ، ” صورت معشوق باقی” و “عشق کامل” است بر تو متجلی می گردد، تو به آن تکوین می یابی . نزول این تکوین ، آگاهی محض است و همان” وحی” است. همان” لوح” است .همان ” کلمه” است، ” کلام” است، ” تورات” است، ” انجیل” است، ” قرآن” است، خدای ناطق است،” کلام الله” است. و تو در اینجا به مقام “اقرا بسم ربک ” تکوین یافته ای و” نبی” شده ای.
    *************************
    در وادی ملک جه می کنی؟ مال اندوزی می کنی .علم اندوزی می کنی . نظریه و اید ئولوژی می سازی. وجنگهای عقیدتی راه می اندازی.
    خود را در حالات مختلف وارد می کنی. گاهی غمگنی، گاهی شاد . گاهی عصبانی هستی،گاهی آرام ، گاهی مهربان، گاهی خشن وهر لحظه به صفتی متعین میشوی .هر لحظه به گونه ای با ادراکات ،با احساسات و با هوشمندی خود سودایی داری . هر دم از حالی خارج و به حالی وارد می شوی .دم به دم تاری می تنی و با دنیای بیرون ازخویش بند و اتصالی بر قرار می کنی ،و به بندگی اغیار می پردازی. در این محراب عبد و بندگی هر روزوشب به عبادات و بندگی های خود می افزایی . ثا نیه ای از ذکر و نماز ونیاز و عبادت اغیار، این تعلقات نفسانی غافل نیستی .
    آری، آن اولین همزبان روز ازل، که تو را به میوه درخت معرفت آگاهی داد. و تو فر مان او بردی ،همان لحظه او عاقله نفس تو ،آن روح القدس را جامه ” جباریت” به تن کرد، و ملبس به تلبیس نمود. ” آدمیت” تو را به” انس” خود “انسان” نمود و”جان” تو را با انسانیت خود “جن” ، چنین شد که از روز ازل با تو هم بسترگردید، به زاد و ولد مشغول و همنفسی انسانی و جنی برای تو گردید .
    اما غافل از اینکه :
    نفس تو ، ناگاه روزی خود را می یابد. نه به مدد عقل انسانی، تلبیس شده ، جن زده و زمینی شده، بلکه به مدد عقلی که قدسی شده ، نجات یافته و آگاه شده است ،آری آگاه! ، آنگاه که نفس تو به مدد ” افاضه عشق” ،صفات نفسانی ، همان هویت جنی و انسانی وعادت شده خود را ترک میکند و همدم و همنفس این “عقل قدسی” میگردد . خود را در هیبت” روح القدس” که همان قوه عاقله(عقل) پاک و قدسی شده است ، ملاقات میکند.
    آ ری، همان نفس (دم) که بین تو و قلب صنو بری تو میگردد، چشمه آ ب حیات است ، قوای عاقله ، ناطقه ، انسی و جنی تو را حیات می بخشد. وهمه قوای تو به “هوی” او هست میشوند.آری، همان لحظه که افاصه عشق عقل را قدسی نمود و تو این عقل قدسی شده (روح القدس) را ملاقات نمودی، گویی نفس به صلیب کشیده تو(خودت) آزاد و از صلیب تن نجات یافته است. گویی “عیسای وجودت” متولد شده است ، که متولد نشده است ، بوده است .، زنده شده است، حی شده است ،که حی نشده است، حی بوده است، بر حی بودن خود آگاه شده است.” وحی” شده است،آکاه شده است.
    آری ، ” وحی” تکوین یافته است. در تو، در نفس تو. به حال کودکی باز گشته ای ، در حالی که بر همه اعمال و صفات و حالاتی که بر قوا و جوارحت گذشته آگاهی کامل داری، گویی با نامه اعمال در دست خودت وارد ملکوت شده ای ، لحظه حسابرسی فرا رسیده است. خود نامه اعمالت را در در گاه خود میخوانی ،خواندنی از سر دانستن و آگاه بودن،و آگاه بودنی به قامت نزول وحی و عدالتی به هیبت عشق و حاکم و محکومی به منزلت عاشق و معشوق که این همه خودت هستی.
    آری، لحظه ای که قلبت بواسطه افاضه” عشق ” ، همه فعلیت و توجه اش به عشق کامل شد، و صورت و هیبت معشوق اندرونی، ( همان دم ، همان نفس، همان نفخه اول که هنوز دمادم ادامه دارد تا نهایت هستی) را ملاقات کر د ، درست همان لحظه جبرییل عقلت به اندازه یک دم ( یک نفس) از دیدار قلبت ( دریافت دم) باز ماند و عقلت در هیبت” روح القدس” تکوین یافت. و عیسای وجودت از نطفه روح القدس ،به اذن همان امر تکوینی بدون مقاربتی با غیر ، از” مریم عشق” متولد گردید.
    آری قلب” دم” را دید، قلب نفس را دید، این آب حیات را دید،
    آری، معشوق حیات بخش(دم، نفس) به اندازه همان دو قاب قوسین قلبت بر تو، بر قلب تو نزدیک شده است و این بار لحظه ای ایستاده است تا تو با قلبت او را ببینی در همین توجه و ایستادن بود که قلبت به او مشغول شد و او را دید و عقل جبرییلی ” یک دم و یک نفس ” از او محروم شد و منتظر ماند تا تو از این ملاقات که در سدره المنتهای ناسوتی وجودت نزدیک جنت الماوای قلبت در ملاقات با این معشوق دایم و باقی صورت گرفته باز گردی . آری اکنون” روح القدس” بر تو وارد شده است و روح القدس ” دم ” میگیرد و به مدد این دم ، دمادم، و” دم به دم” با تو، با نفس تو، همراه است و گذشته و حال خود را نیک میشناسد و از آن آگاه است. گویی از این لحظه به بعد همه اعضا و جوارحت و ذرات هیولایی تو بر هیبت و قدر و منزلت و استعداد خود آگاه اند همه قوای تو خود را باز شناخته اند و قدر خود را میدانند وشیطنت نمیکنند ، او را مدد میکنند . قوای تو شدید القوا شده اند . عقلت به هیبت “شدید القوا ” با تو همراه شده است. این “غول” در اختیار تست و توانایی هایش در خدمت تو و آگاه است،. لب، دست، زبان ، چشم و دیگر قوای تو در افقی اعلا مشغولند و همه راضی اند . تو را در عالمی بی تشویش و رضا یتمند، استوار داشته اند . تو خود را در ” استوای عرش ” نشسته ، استوار و بی لغزش و مطمئن ملاقات میکنی، میبینی قوایت فوق قوای قبلی توست. ذرات وجودت ،هر دم “جام طهور عشق و آگاهی” را می نوشند، و مست و و آگاه از بودن و دمادم حی شدن. در محراب عشق به بندگی مشغول اند. و صلای عشق سر میدهند. عشق و آگاهی همه ذرات وجودت را روشن کرده است. نورانی ، بی رنگ ، بی وزن ، سبک بال و سبک حال، در عرش لامکان و لا زمان نشسته ای. و بر هر مکان و زمانی ملکیت داری . “مالک یوم الدین “را شهادت میدهی. که خودت هستی.
    آری، این “شدید القوا”، فرزند تکوینی افاضه عشق است از همان لحظه اول ظهور ، آگاه و گویاست، از جنس عشق است،” آگاهی” است ،”عشق آگاه” است ، “عشق” است،” کلمه” است، “عقل قدسی” شده است، ” روح القدس” است بر عقل می نشیند ،عقل بر خود می نشاند
    عقل تسلیم و پذیرای آن است، اغیار نیست، یار است، آشنای کامل است، خویش است، خود است، “خود آگاه” است، خداست، حال رضا است، خوشنودیست، رضا مندیست، آرامش دهنده است، تسکین می دهد، سکینه قلبیست، حال بی تشویش است ،حال یقین، است.”ایمان” است .نور است.
    همه ادراکاتت به این حالت گواهی میدهند .قوای تو، این محبوب عزیز ، حکیم ،علیم و صبور ، این هیبت “بی بدیل و بی شریک” را شهادت می دهند
    آری گویی “عیسای وجودت” متولد شده و “روح القدس” او را مشایعت میکند . از همان ابتدا آگاه است، و با تو سخن میگوید ، از همان ابتدا خود را میبیند که از “صلیب تن و صلیب تعلقات ملکی” پایین آورده شده و نجات یافته است. این عیسا فرزند نجات یافته “خود” است، فرزند نجات یافته “خدا”ست. ” روح القدس” است فرزند خداست، از “مریم عشق” تکوین یافته است، پدر این فرزند،” خود” است، “خداست “، در رحم باکره” مریم عشق” تکوین یافته است.
    آری ،”پدر” است. ” پسر” است. ” روح القدس” است و این هر سه یکیست. “عشق”ا ست.” آگاهی” است. نه زاده شده است، نه زاییده است، بوده است. آمده است که که بگوید بوده است . فنا پذیر نیست. هست و خواهد بود. با زبانی ، چشمی و حالی ” وحیانی وتکوینی” بر تو شهود شده است .
    هیچ جایی، برای قیل و قال ، شک و تردید در حی شدگی و وحیانیت خود ندارد . هیچ جهل و تاریکی در هیبت آن ظاهر نیست. همانگونه که در تکوین انگشتان خود شک و تردیدی نداری.و تو خود را از آن و آن را از تو باز می شناسی و می شناسند. تو حقیقت را نیز از این حال و حالت را از این حقیقت باز می شناسی . بی هیچ تردیدی. که ” من عرف نفسه فقد عرف ربه” حقیقتی وحیانی است .
    که تو به آن تکوین می یابی.
    هم باطن است .هم ظاهر .هم اول است هم آخر، هم پیداست هم ناپیدا، صفت مکانی زمانی ندارد، عشق است، آگاهی است، افاضه است. “لم یلد و لم یو لد” است. “کوثر” است. رحمان است، رحیم است، پدر است، پسر است، روح القدس است، تو هستی، وجهی از توست، وجهی کامل از خودت.
    آری ، خود را مییابی ، میبینی تو بدون تعین ها و توجهات و صفاتت نیز مو جو دیتی داری. مو جو دیتی آگاهانه از خود.
    در این هست شدگی و تکوین، همه ادرا کات و حواس ونیز عاقله وجودت آ رام ، تسلیم وراضی از حال خود می شوند.
    از همه احوالات درونی و بیرونی راضی و مطمئن گردیده ای. به مقام رضا رسیده ای. به مقام یقین رسیده ای. “حق الیقین” را شهادت می دهی.
    آری وجهی از خود را می یابی که تصور و ادراک عقلی پیشین خود را برای شناسایی و انتخاب آن غیر ممکن می یابی. به خود می گویی چگونه عقل و ادراک و حتی قوای وهم و خیال تو می توانست این وجه و حالت تکوین شده کنونی تو ، که بر تو وارد شده است را تعقل ، تصور و یا تخیل و وهم کند.و آ ن را انتخاب نماید.چرا که آنرا عین ترک عقل جن زده و شیطانی شده می یابی.
    به یقین میدانی این ذین ، این پاداش، این آگاهی ، این وحی را عقل و تشخیص عقلی به تو افاضه نکرده است . این حال بواسطه افاضه عشق در تو تکوین شده است و عقل نیز به طور تکوینی از آن آگاه شده است. که عقل پس از این آگاهی تکوینی به صورت روح القدس مدد کار تو میگردد.و در اولین هوی و دمی که میگیرد
    خود را در بستر عشق می یابد و به اذن همان دم عیسای وجودت از مریم عشق
    متولد میشود. واین همه خودت هستی.
    آری، این حالت لحظه ای بر تو وارد شده است .که عقل تو هنر و تخصصش را ترک نموده است و دیگر اسیر عادات ، تخیلات ،توهمات و ذهنیات قبلی خود نیست. و نیز دیگر نیازی به بندگی غیر و تصویر سازیهای وهمی، خیالی، جنی وشیطانی نمی بیند. انسی با اغیار و شیاطین که بر او وارد می شوند نمی گیرد، ترک انسانیت کرده و آدم شده است. همان آدم که روز نخست در بهشت بود و بعلت انس با شیطان از آن ” بطور تکو ینی” رانده شد. آری ، آدم روز ازل ، آن کودک وجودت ” در رحم مریم عشق” ، رجعت کرده است، گویی از خود برائت جسته است ، پاک و روح القدس شده است و تو خو را در این حال متعین به صفت آگاهی می یابی .
    آ ری، اینجا ابلیس مقام جبرییلی و روح القدس بودن را با رانده شدن خود به عقل تو باز گردانده است. تو دیگر انسی با ابلیس که همان مقام انسانی و زمینی و ملکی تو بود نداری، به آدمیت خود باز گشته ای ، خود را در ملکوت و بهشت می یابی در حالی که گذشته انسانی خود را کامل بیاد داری.
    این ملکوت ر ا به عین الیقین میبینی. به آنچه میبینی که تکوینی و کن فیکون خودت است یقین داری.
    این مقوله را خارج از دایره زمان که در سیطره تشخیص و وهم عقل است و نیز خارج از مکان که ادراک عام عقلی و حسی است، میبینی .
    آری ،خود را” مالک یوم الدین”، مکان دار و سکان دار(مالک)، این زمانی(یوم)، و این پاداشی(الدین) ، که حقیقتی ملکوتی است به “عین الیقین” می بینی.
    در اینجا می شنوی(ادراک می کنی) آنچه را دیده ای. نمی دانی چگونه بگویی که مخاطب تو تا نبیند نمی شنود.
    آ ری، اینجا این چشم و گوش و زبان بیرونی که متو جه خارج از خود است بکار نیاید.این اندامها فقط گیرنده اند بدون اینکه” تاثیر دریافت خود” را در تو دنبال کنند.این اندامها فقط ادراک غیر خود را تمرین کرده اند
    آمادگی برای دیدن خود را ندارند .این” خود” را دیدن، تمرین میخواهد. تمرین ترک دیدن “غیر خود” می خواهد.
    این دیدن، شنیدن و ادراک درونی را عضوی درونی لازم است که از خارج منصرف باشد.
    این” دل” می خواهد ، ” قلب” می خواهد . همان “صنوبر ذوالقوسین” را می خواهد که هنر و تخصص اش این بوده که تاثیر کلیه ادراکات بیرو نی تو را بکمک همان دم(هوا) و نفس(هوی) تو که ادامه همان نفخه اول است ، بر قوا و جوارح ات منتقل کند.
    باید به اندازه همین قاب قوسین، به خود نزدیک شوی ، و از غیر خود منصرف، تا “مالک یوم الدین” را ببینی که خودت هستی.

    ************************

    آری ، خود را بشناس ،خدا را شناخته ای
    خود را نمی شناسی مگر عیسای وجودت را بر صلیب تنت ملا قات کنی
    عیسای خود را بر صلیب نمی بینی مگر بکمک افاضه عشق عیسای قبل از صلیب را ببینی
    عیسای قبل از صلیب را نمی بینی مگر عیسای طفو لیت خودت(پسر) را ببینی و با تو سخن گوید
    عیسای متولد شده ((پسر)) را نمیبینی مگر روح القدس وجودت (روح القدس-عقل محض-عقل قدسی و پاک شده از عادات جنی و انسی)، بر تو ظاهر شود
    ((روح القدس))، ظاهر نمیشود ، مگر معشوق و محبوب باقی ،این “مریم عشق” وجودت تکوین یابد
    مریم عشق را ملاقات(تکوینی) نمی کنی ،مگر وارد وادی مقدس عشق شوی.
    وارد وادی عشق نمی شوی ،مگر خود عشق ((پدر)) شوی
    خود” عشق “نمی شوی ،مگر ترک غیر عشق کنی
    ترک “غیر عشق” نمی کنی، مگر انشاء الله ،یک دم و یک نفس ، به مدد عشق از عالم ملک منصرف شوی، و قوای خود را منصرف از ملک ملاقات کنی ، جلوه “معشوق درون” را ببینی ، دل و دلبر یکی گردد و هوای دل ( همان یک دم، یک نفس) را که بین تو و قلب صنوبری ات میگردد ، ملاقات کنی.
    اگر این حالت در تو تکوین یابد ، پدر ، پسر و روح القدس را ملاقات کرده ای که هرسه خودت هستی و اینجا خود را شناخته ای، که خدا را شناخته ای.

    ناصر طاهری بشرویه…..روشنا
    پیامبر عشق و آگاهی
    rroshanaa@yahoo.com
    rroshanaa.persianblog.ir
    rroshanaa.mihanblog.com
    nasertaheriboshrouyeh.iranblog.com

  9. salam igha reza man matalebe shoma ro khondam va kheyli azashoon khosham oomad rastesh manam mikham ye meblog bara khodam dorost konam vali hame behem migan sakhte vase haminam dodel shodam be nazare shoma edame bedam ya na? bahar

  10. جناب دکتر سروش این اصلا عجیب نیست!
    http://saharyar.blogfa.com/post-204.aspx

    کسی که دلش نه از کشتار کودکان غزه به درد می آید ! نه ازین که دو سال است که یک ملت تحت فشار ومحاصره ی اقتصادی باشند فقط به جرم آنکه می خواهند خودشان برای سرزمین خودشان تصمیمی بگیرند !

    نه ازین که مردمی موش آزمایشگاهی سلاح های بیولوژیک تبدیل شده اند فریاد می زند ! نه ازین که مردمانی زیر دست و پای آزادی و تمدن وحوش می میرند داد می زند !

    کسی که دلش نه از بمب های فسفری بر سر مردم غزه می سوزد نه از آن سلاحهای شیمیایی که برسر جوانان رزمنده و مردم عراق ریخته اند ناراحت است !

    کسی که دلش نه از شکنجه های مسلمانان در زندانهای پنهانی خون آشامان خون می شود و نه از کشت وسیع تریاک و کشتار در افغانستان بر آشفته می شود و حرفی می زند !

    کسی که در برابر این همه جنایتها ساکت می نشیند و هیچ حرفی نمی زند و هیچ تلاشی در مجامع آکادمیک و بسط اصول تنوریک برای روشنگری نسل جوان نمی کند !

    حالا اصلا عجیب نیست که ازین فریاد عدالت خواهی دکتر احمدی نژاد خون به جگر شود !

    کسی که در برابر شکنجه های گوانتانامو و ابو غریب هیچ نظر خاصی ندارد ! و هیچ سخنرانی با شکوهی را در دانشگاههای آمریکا برای روشن کردن افکار عمومی جوانان آنجا به راه نینداخته و سرش را در کتاب هاو داستانهای خود ساخته و پرداخته پایین انداخته و در برابر ظلم ظالمان هیچ طرح نویی در عالم نساخته !

    حالا عجیب نیست که حالا ازین همه عزتمندی و جهاد و تلاش دکتر احمدی نژاد برای حق خواهی خون به جگر شود !

    کسی که بزرگی و عظمت جهاد در راه خدا را یک امر منسوخ تاریخی می داند و جای آن را با صوفیگری وبوداییسم و سجاده نشینی های بی حاصل و طولانی عوض می کند و به جای ترغیب جوانان به تلاش برای آبادانی ایران آنها را در بند و زندان اندیشه های ویران نگه می دارد حالا اصلا عجیب نیست که ببیند یک نفر با همان اندیشه های منسوخ شده در قرن بیستم چنان به جهاد و دلاوری در عرصه های علم و فن آوری مشغول است و اربابان فکری اش را به چالش کشیده که دیگرجایی برای تحقیر استعمارگران پیر باقی نگذاشته کسی که با همت او جوانان مرزهای دانش را شکافته و پرچم ایمان و امید را بر افراشته اند.

    حالا عجیب نیست که این طرز فکر الهی را تحجر بنامد !

    کسی که دیدن سالها فقر و محرومیت در اقصی نقاط ایران هیچ نگرانی در او ایجاد نکرده و هیچ تلاشی در او بر نینگیخته و در دورانی که کشور نیاز به تلاش و سازندگی و احیای فرهنگی داشت در کلاس ها با قبض و بسط شریعت سعی در زمینی نشان دادن و بی حرکت کردن و به صلیب انکار کشاندن تعلیمات الهی پیامبر کرده است و به جای آبیاری نهال ایمان وجهادو فداکاری و تلاش برای آبادانی کشورسعی کرده تیشه به ریشه ی وحی بزند ،

    حالا عجیب نیست که ازین همه قدمهای درخشان عمرانی و آبادانی و مثبت و پر برکت فرهنگی و علمی وسیع در تمام کشور در این چهار سال خون به جگر شود !

    واز ته دل آرزومند شود دکتر احمدی‌نژاد دوباره بر سر کار نیاید!

    کسی که دیدن بی ایمانی وتوهین و تمسخر ایمان و کف و سوت و رقص و آواز و لجاجت در برابر پیام پیام اوران و کارهای ریشه سوز و خانمان بر انداز فرهنگی اهل عصیان را اصلاحات می داند عجیب نیست که از توجه جوانان به تجلی حضورمولای خوبی ها حضرت صاحب الزمان خون به جگر شود !

    کسی که نزول قران از طرف خدای سبحان را نفی می کندو آن را شعر شاعر می نامد که هزاران بار قران فرمود و” ماهو بقول شاعر ” و تصورات ذهنی و قدیمی یک مرد ساده دل و عارف !

    حالا اصلا عجیب نیست که درک محبت و حضور و مدیریت امام زمان در عالم را سفاهت گستری و خرافه پروری بنامد !

    کسی که قرآن را شعر بنامد و آیه های جهاد را منسوخ شده و قدیمی بنامد و نبیند که عالم چگونه در سیطره ی فرمان خداوند رام و مطیع امر اوست و جهاد در راه خدا برای اصلاح وضع جهان دستور و فرمان اوست

    اصلا عجیب نیست که موفقیت های پیاپی مجاهدان را دروغگویی و فریبکاری بنامد !

    کسی که دست قدرت خداوند را در عالم ندیده و از ین همه شکوه و عظمت مدیریت آخرین بازمانده خداوند در عرصه گیتی بی خبر است!

    عجیب نیست که جمکران را مسخره کند و اربابان چاههای نفت را بزرگترین خدایان عالم بداند !

    کسی که عزت و آبرو را در تایید ستم کاران جستجو می کند و برای خوش آمدگویی به ظالمان حقیر و مستکبر دنیا و بدست آوردن پست و مقام فانی تا کمر در برابر تئوری های قرن هجدهمی آنان خم می شود و خیال می کند آبرو دست این هاست و نمی شنود که همان قرآن منسوخ شده و شعر و قدیمی دارد همین امروز و زنده با او حرف می زند و ازو سوال می کند که ” ایبتغون عندهم العزه ؟ و لله العزه و لرسوله و للمومنین …..” …

  11. اینکه سرزمین اسراییل مال عرباست یا یهودیها: بهتره یه نیگا به سوره بقره بندازی تا شاید یادت بیاد.بنظر من اسراییل دارای مردمی باغیرت هست که میخاد تجاوز به زنها و غارت اموال و اشغال سرزمین مادری و قتل عام مردمش بدست مشتی دزد بیابانی رو امروز جبران کنه.البته خوشحالم که اونها دست به کثافتکاریهای مسلمونا مثل منفجر کردن اتوبوس و سربری و … نمیزنند.
    سوره بقره یادت باشه عزیز دل برادر.گفته پیغمبرتونه.
    البته میدونم اگه دست امثالهم بما برسه مثل برادران حماستون مارو تکه تکه میکنین اما ….

  12. عشق گاهی سیاست میکند تا عاشقان از مدعیان دروغگو باز شناخته شوند و این بار جناب آقای دکتر سروش بجای حلاج زبان عشق بود و الحق بسیار عالی دروغگویان را رسوا کرد

  13. جناب دکتر سروش استاد بزرک حوزه علم و فلسفه است من از مراجع تقلید میخواهم بجای موضع گیریهای تند و شتاب زده اگه سواد کاملی دارن جواب کامل بدن نه اینکه صرفا عصبانی بشن تکفیر کنن یک دانشمند دانا به از هزار پیر مصلحت گرا می ارزد

  14. با سلام
    چیزی که مدتهاست ذهنه منو به خودش مشغول داشته اینه که اولا همانطور که همه مون میدونیم قران تناقض دارد اما این که اقا حضار محترم من یه سوال از تو قران دراوردم دادم به چند تا از این اقایان پر ادعا اولی منو پاس داد دومی پاس اد دیدم الانه که مثل توپ که از زمین منچستر بیرون میاندازند شوتم کنند فقط یه چیزی گفتم گفتم جوانان ما با دین شما مشکل دارند لطفا روشنشون کنید
    اقا طبق نظریاتی که تا به حال گفته شده میخواهم بدونم پس نظریه دکتر انشتیتن درنامه ای که به ایت الله بروجردی مرجع تقلید جهانیان در رابطه با معراج نوشته چه میشود
    و دیگر این که یکی باید بگوید که اصلا چرا قران باید عربی باشد مگر خدا فقط عربی میداند و میشنود و میفهمد
    دیگه این که اقایان بفرمایند وقتی حضرتمحمد یه زمانی میگفت روزی اهن بر اهن سوار و مسافتهای دور نزدیک میشوند(قطار) اقا جان متناسب با عقلو فهمو درک و شعور مردم زمان خودش صحبت میکرده مطمئن باشید اگر حضرت محمد (ص)الان بود در کل خیلی چیزها را تغییر میدادند
    دیگر این که یکی باید بدونه حضرت محمد(ص) سواد نداشته پس نمیتونسته اینها رو از خودش بگه شاید همونوحی منزل بوده که به عرفا هم میشه خیل یاوقات به خیل یاز ماها هم میشه اگر توجه کرده باشیم
    دیگر این که اقا این قدر ذهنم پره سواله ها نمیونم تو ذهنم بیارم چی بودند
    این اقایانی که افاضات میکنند مانند همان گروه اشاعره میمانند که در فلسفه امده بود که اینها می گویند ما حق دخالت و فکر کردن در دین را نداریم و باید هر چیزی را بپذیریم چون از جانب خد اامده است در حالیکه خد امیگوید مرا تعبدی نپرستید اما انقدر هم به من فکر نکینید که دچار کفر شوید
    حالا ما نمیگیم اینها دروغند اما ببینید هر انسانی برای براز موجودیت خودش بعد از ازدواج بچه دار میشه دلیل میاره که اهای مردم منم هستم پس خدای به اون بزرگی باید یه دلیلی میاورد خوب چرا به حضرت محمد اینها رو داد پس چرا نگفت حضرت علی ع بره اینها رو بگه بر فرض یا مثلا ابوطالب یاعبدالمطلب یه چیزی هست وای اعصابم به هم ریخت

  15. بسم الله
    سلام
    آقای دکتر سروش یا هر متفکر دیگری نباید طرح و الگوی فکری خودش را (خودآگاه یا ناخودآگاه) فرض بگیرد و قرآن را بر آن منطبق کند.انکار این مطلب ساده است ولی در عمل مشکل است.مشکل این است که آنطور که سزاوار است قرآن خوانده نمی شود بلکه عجولانه و مغرورانه بمجرد حاصل شدن یک نظریه ای از خودشان
    در باره قرآن یا موضوعی از آن بلافاصله آن درک خود را همان منظور اصلی قرآن اعلام میکنند.

    در خواندن قرآن باید کلیت آن رعایت شود یعنی نظریه ما باید با تمام قسمت های قرآن سازگار باشد.متاسفانه بدفهمی باستانی ما از موضوعاتی نظیر ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه بما گستاخی نتیجه گیری سریع را میدهد.
    دیگر اینکه سوره بودن (دیوار و حصار) هر سوره باید رعایت شود یعنی همچون آجر های بهم متصل هر دیوار باید آیات هر سوره را متصل بدانیم باز متاسفانه بدفهمی نزول متفرق قرآن مانع از این امر میشود.

    قرآن از ابتدا تا انتهای نزول سیستم یکپارچه بوده است.گویی با مجموعه الفبای زبان عربی و مطالعه ظرفیت های
    آشکار و نهان افراد جامعه مربوطه یک سیستم نرم افزاری بهینه تهیه شده است و در سمت ملائکه قرار گرفته
    است و سپس بطور متفرق و در مواقع لزوم نازل میشده است.با بروز مسئله جدید سیستم بسرعت بروزآوری شده یکپارچگی آن حفظ میشده است مانند update شدن سیستم های نرم افزاری.

    هر سوره مانند یک برنامه از سیستم مرکب است از command های مرتب و دقیق که بهیچ وجه نمی توان
    حرفی از آن را جابجا کرد…تمت کلمت ربک صدقا و عدلا لا مبدل لکلماته..آیه ۱۱۵ سوره انعام سوره ۶ پس از ۱۱۴ آیه.

    این روش را باید پیگیری کرد. بعضی از قدما تا جاهایی دنبال کرده اند همینکه با تعصبات مذهبی روبرو شده اند
    آنرا فراموش کرده اند! توجیهات شروع شده است…

    والسلام
    quranmizan.com

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *