حکایت دانایی

مردی وارد بانکی در نیویورک شد و برای انجام سفری دو هفته ای به اروپا ، تقاضای وامی ۲۰۰۰ دلاری کرد . مسئول قسمت وام از مرد می پرسد که چه وثیقه ای در اختیار بانک می گذارد . مرد به رولزرویس خودش که جلو بانک پارک شده بود اشاره میکند و کلیدهای آن را به مسئول وام میدهد .

مرد وام را دریافت می کند و پس از دو هفته برای بازپرداخت آن به بانک مراجعه می کند و از مسئول وام می پرسد : چه مبلغی بدهکار است که آن را بپردازد . مسئول وام می گوید : بدهی او ۲۰۰۰ دلار اصل وام است به اضافه مبلغ ۴۶/۱۵ دلار بابت بهره آن . مرد مبلغ ۴۶/۲۰۱۵ دلار را به مسئول وام می پردازد و پس از تحویل گرفتن کلیدهای رولزرویس خویش قصد رفتن میکند .

مسئول وام به او می گوید من سوابق شما را که بررسی می کردم متوجه شدم شما مولتی میلیونر هستید. چطور شد که به چنین وام کوچکی نیاز پیدا کردید ؟ مرد در پاسخ به او می گوید : درکجای شهر نیویورک می توانستم ماشینم را به مدت دوهفته با هزینه ای معادل ۴۶/۱۵ دلار پارک کنم ؟

4 دیدگاه در “حکایت دانایی

  1. سلام بهترین پست وبلاگ خود را انتخاب کن و برای من بفرست تا به لیست بهترین پست های وبلاگستان فارسی اضافه شوی
    http://bestblogpost.blogspot.com/

    صادق جم: مگه میشه بهترین رو انتخاب کرد؟!
    همه شون پراز خاطره هستن.
    اما شاید شیرین خاطره زندگی من پست “النکاح سنتی…” باشه!
    http://www.blognevesht.com/1385/10/30/aghd/

    در همین باره:
    http://www.blognevesht.com/1386/06/07/bestblogpost/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *