در شهری، یک مرد در صحرا می زیست. به شهر مهر می ورزید، اما این مهر موجب نزدیک شدن مردمان شهر به او نشد.
آنان می دانستند که حضور او در آنجا گذراست و روزی خواهد رفت. یک روز صبح، کشتی ای نزدیک شد. هیچ کس چیزی نمی گوید، اما همه می دانند باید آن مرد را در آنجا بجویند.
و اینک، آنگاه که می خواهد آنان را برای همیشه ترک گوید، همه به او نزدیک می شوند و خواهش می کنند آنچه را که در درازای آن سالهای تنهایی آموخته است، به آنها بیاموزد…
جبران خلیل جبران






صادق جان لطف کن یکمی هم از بیوگرافی آقای جبران بنویس
[پاسخ]