روی خط فقر

دیروز سوار ماشین شدم تا برم لاهیجان. در بین راه دو تا از همکلاسهای دوران راهنمائیم یکی بعد از دیگری سوار همون ماشین شدن. یکی شون همکلاس دورانی بود که من چند ماهی در مدرسه غیرانتفاعی درس میخوندم. و دیگری همکلاسم در مدرسه دولتی ای بود که بعد از اینکه وسع مالی پدر و مادرم برا تامین هزینه های مدرسه غیرانتفاعی نمی رسید، من رو به اونجا منتقل کرده بودند.

شاگرد مدرسه اعیانی خیلی بزرگ شده بود! اونقدر که آدم رو به یاد این دکتر مهندسهای توی فیلمها می انداخت که شهر کوچیک ما ظرفیت شون رو نداره! حتی از سلام و احوالپرسی کردن با من زیاد خوشحال نبود! شاید برای اینکه من خیلی کوچکتر از اون و خانواده اش بودم! اما در عوض دوست دوران مدرسه دولتی، خیلی گرم و خودمونی بود. یه چیزی تو مایه های خودم. باهاش راحت بودم و اصلاً لازم نبود که جلوش، یکی دیگه باشم!

چند دقیقه ای که توی اون ماشین، سه تایی کنار هم نشسته بودیم، خیلی خوشحال بودم که پدر و مادرم کارمند معمولی هستن و وضع خونواده مون در سطح متوسط جامعه است و از همه مهمتر اینکه توی یه مدرسه دولتی درس خوندم. چون به نظرم آدمهای روی خط و زیر خط فقر، ساده دل تر، صادق تر و پاکتر اومدن تا اکثر آدمهای اتو کرده بالاشهری که به زیردستهاشون مثل گداهای سرچهاراه نگاه میکنن!

1 دیدگاه در “روی خط فقر

  1. آیا اگر همه بالا شهری ها صاف و ساده و صادق بودند پایین شهری نمی شدند؟ آیا بخاطر پول فخر می فروشند؟ آیا چاره اینجور آدما اینه که کاه تو آخورشون نکنیم؟ آیا ارزش آدمها به تقواست؟ (از دیدگاه اسلام) آیا به علم؟ (من اینکه رو ترجیه می دم) آیا من هم از دیدن دوستان قدیمی خیلی خوشحال میشم؟ (اونقدر که دوست دارم ۷-۸ تا سیگار باهاشون بکشم)

    صادق جم: حق با شماست!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *