آدمهای خسته و راههای بلند

مرد در جنگل گم شده بود. تا غروب راه رفته و به جایی نرسیده بود. از دور چشمش به کلبه ای افتاد. خود را به آنجا رساند. خسته و تشنه از صاحب کلبه راه شهر را پرسید. مرد نشانی شهر را داد و او را به خانه دعوت کرد و آب و نانش داد.
مرد پرسید تا شهر چه مسافتی مانده است؟ پیرمرد نگاهی به مرد خسته انداخت و گفت:
«دو کیلومتری راه است.»
همسر پیرمرد، که گفت و گوی آنان را می شنید، آهسته گفت: «راه که بسیار دورتر است، چرا راه را به او نزدیکتر نشان دادی؟» پیرمرد لبخندی زد و گفت: «مگر نمی بینی مرد خسته است. آدمهای خسته، راههای کوتاهتر را راحت تر می پیمایند. اگر به او می گفتم ده کیلومتر راه داری، بلافاصله از پا می افتاد».